بوم و بر 

:: چرا کچل ها عاقبت به خیر می شوند - بخش 1

نویسنده: شهرام شفیعی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000584-chera-kachal-ha-aghebat-be-kheir-mishavand-p1.php

یکی از آن شبهای گرم تا بستان بود ؛ از آن شبهایی که دلم نمی آمد به همین راحتی بگیرم بخوابم . انگار اگر می خوابیدی ؛ یک چیز ناشناخته ای حرام و هدر می شد و از دست می رفت . مثل یک بستنی قیفی که بخری و همین طوری بگذاری آب شود و شره کند و بریزد زمین .
آن شب از آن شب هایی بود که یک جور خیلی راحتی، عجیب و پر وسوسه اند ؛ بدون آنکه شاخ ودم داشته باشند ... عین نان تازه از تنور در آمده که هیچ چیز عجیب و قریبی ندارد ؛ اما دست کم توی یک لحظه ، هوش از سر آدم می برد . یا مثل یک قابلمه خالی بزرگ که بیشتر از هر شعر و داستانی ،‌تخیل مادرم را به کار می انداخت ؛ البته تخیل غذایی اش را ...
همه پنجره های چوبی اتاق ، برای تحویل گرفتن باد های خنک ، باز بود. درست مثل گدایی که دست هایش را برای گرفتن هر کمک ناچیزی دراز می کند . تلق و تولوق پنجره ها هم همان دعای خیری بود که گدا ، حواله باد بخشنده می کرد . 
توی تاریکی بیرون ، توی هوای بیرون، توی سایه ها و روشنی های بیرون یک همهمه ای بود که شنیدنی نبود ؛ ولی آدم احساسش می کرد .همه چیز های بیرون ، انگاربدجوری هشیار و سرحال بودند و بدجوری مخالف یک جا بند شدن . اگر زود می گرفتم می خوابیدم ، انگاری به خودم و به همه موجودات قشنگ و کم ادعای شب ، دهن کجی کرده بودم . همه مان دور سفره شام نشسته بودیم به کوکو سیب زمینی و خیار شور خوردن . بابا البته خیار شور دوست نداشت و به جایش حرص می خورد .کوکو سیب زمینی اش را هم جوری می خورد که انگار مجبورش کرده اند چند تا بچه موش زنده را نمک و گلپر بزند و بخورد . چشمهایش ،‌حسابی گرد و ور قمبیده شده بود؛ شبیه چراغ های تراکتور . گردنش را هم آنقدر سیخ و کشیده نگه داشته بود که آدم می گفت الان است که کله اش مثل کله عروسک کنده شود ؛ خدای نکرده ...
خون جگر خوردن بابا ،‌بابت غرولند های مادرم بود . مادر هر وقت خیلی دل پری داشت و می خواست حال بابا را بکند توی قوطی ، سخنرانی را می گذاشت برای سر سفره . می دانست که موقع غذا ، بابا عینهو یک بره ساکت است و روی این اصل نمی تواند از پس جواب دادن بر بیاید . من این جور وقت ها یاد مطب دندانپزشکی می افتادم . مریض می رود پیش دندانپزشک . دکتره بر می دارد نصف وسایل مطبش را می چپاند توی دهن طرف و مشغول کار میشود . بعد هم سر درد دلش باز می شود و شروع می کند از این در و آن در حرف زدن . اصلا هم خیالش بابت این که کسی وسط حرفش بپرد ، ناراحت نیست ؛‌چون که مریض فلک زده ، اگر بتواند آن زیر نفس بکشد ، باید خدا را شکر کند . راستش هنوز که هنوز است ،‌نفهمیدم چرا بابا هیچ وق خوش نداشت سر سفره ،‌لب از لب وا کند .
در جواب مادرم ، چشمهای بابا هی گرد و گرد تر می شد و رگ های گردنش شبیه یک مشت لوله پلاستیکی ، باد می کرد و می زد بیرون . خوب غذایش را می خورد ،‌بعد یک خرده دست هایش را می مالید به هم و آن وقت به مادرم می گفت :
- دستت درد نکنه .
مادرم یه خرده چپ چپ نگاهش می کرد . شک داشت که بابا کنایه میزند یا جدی دارد تشکر می کند . بعد پیش خودش می گفت : « من هم می توانم بیندازمش به شک .» این بود که می گفت :
- نو ش جان 
دعوا سر مهمانی فردا بود . قرار بود فردا صبح اول صبح ،‌برایمان از تهران یک ایل مهمان برسد . جالب بود . حتما خانه مثل کندوی زنبور ها می شد . هر طرفش را که گاه می کردی ،‌چند نفر دور هم نشسته بودند و گپ می زدنند ... اما به نظر مادرم ما آمادگی پذیرایی از یک بزغاله را هم نداشتیم چه برسد به «یک مشت فیس و افاده ای تهرانی » .
- آبرو ... آبرو چیز خوبیه ... از فردا ما نداریم ...مهمونا خودشون در می رن ... میگن به یه جایی رفته بودیم که دستشویی رفتن خطر مرگ داشت ... می گن شبا توی قفس کفترا می خوابیدیم ... هی گفتم به فکر باش ... هی فردا ... حالا باز هم بگو فردا ... آبرو چیز خوبیه ... ولی به خاطر دستشویی ... به خاطر دستشویی رفتن یه مشت تهروونی ... به خاطر دستشویی رفتن فردا آبروی ما می ره ...
بله جریان از این قرار بود . مادرم داشت با جمله های کوتاه و تلگرافی ؛ اما سوزنده و جانگداز ،‌ درباره موضوع مهمان و مهمانی حرف می زد . البته فاصله بین جمله های تلگرافی هم ، با کوکو سیب زمینی و خیار شور پر می شد .
یک هفته پیش از آن شب ،‌یک روز من و شیوا توی خانه تنها بودیم .خبر آمدن مهمان ها را شبانه به من دادند . البته طرف را نشناختم . خودش هم هیچ تلاشی برای اینکه بشناسمش ، نکرد . حرفش را تند تند زد و یک نفس درست مثل آخرین جمله هایی که به اعدامی ها می گویند بلغور کرد و گوشی را گذاشت . معلوم بود حالا که شبیخون بیست و پنج نفره را به ما خبر داده بود احساس احتی وجدان می کرد ؛‌ولی من الان که فکرش را می کنم ،‌می بینم عدد بیست و پنج ذاتاً با وجدان جور در نمی آید .
گوشی را که گذاشتم ، شیوا آمد جلو و گفت :
- کی بود ؟
گفتم 
- قراره یه خبر بد به مامان بدم . امروز سعی کن زیاد دور و برش نپلکی . 
مادرو بابا آنروز رفته بودند ختم یکی از آشناهای بابا که « آن طرف شهر توی باغ سیب خودش ،‌یکهو همینطوری افتاده بود و مرده بود » . وقتی بر گشتند ، قیافه شان اصلا مثل وقتی که می رفتند نبود . این بار واقعا ریختشان به عزادار ها می برد .
من از جایی خبر نداشتم ؛ به خاطر همین بدترین چیزی را که می شد پرسید ،‌پرسیدم . یعنی گفتم :
- به ختم رسیدید ؟ 
بابا گفت :
- مرده خدا بیامرز ،‌پل صراط را هم رد کرد و ما به گردش هم نرسیدیم .
مادرم گفت :
- به جهنم !
شیوا گفت : 
- به این زودی رفت جهنم ؟ ... شما از کجا می دونید ؟
بابا کفرش بالا آمد و نعره نه چندان ترسناکی زد . ( مثل یک شیر لاغر که به جای گوشت گوزن ، سوپ جوجه خورده باشد ) . بعد به من و شیوا و مادرم نگاه کرد تا ببیند ما از این نعره ترسیده ایم و فهمیده ایم که چقدر عصبانی است یا نه . فکر می کنم توی صورت ماها اثری از فهم ندید ؛‌چون که گفت :
- خون داره خونم را می خوره ... یکی از آشنا های من این طرف شهر توی باغ انار مرده ،‌اون وقت خانم می گه یکی تو باغ سیب اون طرف شهر مرده ... نکرده اسم اون خدابیامرز رو بپرسه ...
مادرم از گرما بیحال شده بود و شیوا داشت با کتاب «بخورید اما لاغر بمانید » بادش می زد . حرف بابا را که شنید دشت شیوا را نگه داشت و گفت :
- من چیکار کنم ؟ ... گفت یارو توی باغ مرده ... یادم رفت گفت باغ چی ... توی این شهر که باغ یکی دو تا نیست ... ولی فکر نمی کردم کسی توی باغ انار بمیره ...
دست شیوا همان جور توی هوا خشک شده بود . معلوم بود از صحبت مرگ و مردن توی باغ و این جور چیزا ترسیده است . چند وقت بود من کتاب های جنایی نمی آوردم . برای اینکه بیشتر بترسد و بیشتر کیف کند ، به مادر گفت :
- چرا فکر نمی کردی ؟
این را گفت و یه خرده جا به جا شد که بتواند راحت گوش بدهد . مادر گفت :
- باغ انار ، با اون گل های قشنگ ... انگار تکه زغال های سرخ باشن لای سبزی برگ ها ...
بابا از جا در رفت و گفت :
- این شد دلیل که بگی باغ سیب ؟ ... آخه بابا جون ! مردم با سلیقه من و تو نمی میرن ... حالا هی وردار از این شعر های بند تنبونی بخون ...!
شیوا به کتاب « بخورید اما لاغر بمانید » نگاه کرد و بعد به من گفت : 
- کی برام یکی دیگه از اون کتابها می یاری ... ؟
بابا به شیوا گفت :
- چه کتابی ؟
مادر گفت :
- چند تا کتاب شعر ... چند تا هم پلیسی .
یکهو شلوغ و پلوغ شد . هر سه تایی شان داشتند با هم حرف می زدند . این بود که من مثل داور مشت زنی ،‌پریدم وسط وسط و دست هایم را گرفتم بالا .
بعد گفتم : 
- هفته دیگر ،‌بیست و پنج نفر از تهروون میان اینجا ... البته شاید بچه های زیر پنج سال رو حساب نکرده باشن .
این وسط شیوا باز یکی از سوال های آنچنانی اش را مطرح کرد :
- نترووه چقدر جمعیت داره ؟
گفتم :
- بعد از اومدن مهمونای ما ،‌دیگه جمعیتی توش نمی مونه .
مادرم گفت :
- چند نفر ؟ ... گفتی چند نفر ؟
بابا گفت :
- چند نفر نداره دیگه ... همه کسایی که توی عمرشون یک بار اسم ماها رو شنیدن ،‌می خوان بلند شن بیان اینجا .
بعد یکهو نگاهشان افتاد به همدیگر و خشکشان زد . ابروهایشان را یواش یواش تا آنجا که می شد ‌رفت بالا و کله ها هم یک خورده یکوری شد . عین عکس دوره نامزدیشان شدند که زل زده بودند به هم و ابرو ها را داده بودند بالا ... معلوم شد که توی دوره نامزدی هم اینها یک مشکل بزرگی داشته اند و بدجوری نگران آینده بوده اند .
و حالا یک هفته از آن روز می گذشت و به قول بابا ، شب امتحان بود .بدبختی ما اینجا بود که درسهایان را اصلا حاضر نکرده بودیم . یعنی هیچ کدام از کار هایی که تا آمدن مهمانها باید انجام می شد ، به جایی نرسیده بود :
یک مشت زنبور کوهی ، توی سقف چوبی دستشویی لانه کرده بودند و هنوز هم آن جا جولان می دادند . مادرم هر وقت به این فکر می کرد که هیچ بعید نیست یکی از زنبوران یا همه شان ، آن تو به یکی از مهمان ها حمله کنند ، حالش بد می شد . البته نظر شیوا این بود که که هر وقت کسی رفت دستشویی ،‌ما باید چفت در را از بیرون بیاندازیم تا اگر حمله ای شد ،‌سر و تهش همان جا به هم بیاید و به بیرون سرایت نکند . بعضی از این جفنگیاتی که این شیوا می گفت ، به عقل جن هم نمی رسید ... من گفتم که ما باید توی اتاق ها بمانیم و در ها را از پشت ببندیم تا طرف خوب توی باغچه بدود و زنبور ها هم دنبالش و کار تمام شود . 
بعد از دستشویی ،‌میرویم سراغ حمام . توی حمام موقعی که آدم می خواست دوش بگیرد ،‌شیر آب سرد یکهو بسته می شد . فقط آب جوش بود که با آخرین فشارش می زد بیرون . بابا می گفت مال واشرش است . یادمان داده بود که چه جوری دستمان را روی شیر فشار دهیم یک وقت زیر آب داغ نسوزیم . البته بدی اش این بود که وقتی دستت را روی شیر می گذاشتی، دیگر مثل نارنجکی که ضامنش را کشیده باشی. ول کردنش همان بود و آب پز شدن همان. این بود که همه مان یاد گرفته بودیم که وقتی حمام می رویم، خودمان را با یک دست بشوییم و از آن یکی دستمان توقعی نداشته باشیم. نظرم مادرم این بود که حداقل بیست نفر از مهمان های تهرانی توی حمام می شوزند؛ مگر این که توی این چند روزه اصلاً حمام نروند و بوی عرق پاهایشان، حال گربه های روی دیوار را هم به هم بزند. شیوا می گف راهش این است که مهمان ها را دو دسته کنیم.مرد ها را بابا ببرد حمام عمومی و زن ها را مادر. البته هر دفعه باید یک مینی بوس دربستی بگیریم که کسی توی راه حمام گم نشود.
حالا تشریف بیاورید توی اتاق مهمان خانه. یکی دیگر از پاهای کار که بد جوری می لنگید، سقف مهمان خانه بود. باران های بهاری کار خودشان را کرده بودند. سقف مثل پوشک سفید بچه ای شده بود که باید خیلی زود عوض بشود. بله، یک لکه ی بزرگ خردلی رنگ روی سقف مهمان خانه بود که گچهایش هم گله به گله ریخته بود. عین بزی که گری گرفته باشد و پوستش لکه لکه از زیر موها زده باشد بیرون. غیر از این، توی مهمانخانه که می رفتی، یک بوی خیلی ناجوری می زد به دماغت. یک چیزی که از بوی گچ و آجر قدیمی و نم و فضله کفتر و بی ادبی گربه درست شده بود. آب باران، اینها را با خودش از روی پشت بام شسته بود و از لای درزهای سقف آورده بود تو. شیوا می گفت می توانیم به مهمان ها بگوییم ما قبلاً توی این اتاق کفتر و گربه پرورش می داده ایم؛ چون خیلی بد است که مهمان خانه بی خود از این بو ها بدهد...
مادرم تا آنجا که می توانست، درباره این چیزها و بقیه ی خرابی ها و عیب و ایرادها غرغر کرد و بالاخره ساکت شد. همه مان ساکت بودیم، فقط صدای تلف و تولوق پنجره ها بود که باد یواش بهشان می زد و صدای برگ درخت ها که آرام می لرزیدند و به هم می خوردند. یکی از آن سکوت هایی بود که سر هر سفره ای، دست کم یک ثانیه هم که شده، پیش می آید. من به این سکوت می گویم: « سکوت جادویی غذا». توی این سکوت، مغز همه ی اهالی خانه بی حس می شود و همراه اعضای دیگر بدن، توی یک جور اتحاد خواب آلود، برای جذب شدن کوکو سبزی یا چیز دیگر، تلاش می کند. 
« سکوت جادویی» داشت به حدود یک دقیقه می رسید و من داشتم به یک خیارشور کوچولوی درسته نگاه می کردم و می خواستم برش دارم که یکهو یک چیزی توی مهمان خانه، گرمپ صدا داد.
شیوا خودش را چسباند به بابا و گفت: 
- دزد!  
مادرم گفت: 
- ولش کنین.. خودش فکر می کنه که اشتباهی اومده توی دستشویی باغ وحش، بر میگرده و می ره پی کارش.
بابا زانویش را از روی زیر شلواری خاراند و گفت: 
- بالاخره اومد پایین
چهار نفری بلند شدیم، از توی ایوان رد شدیم و رفتیم جلوی مهمان خانه. آن لکه بزرگ خردلی رنگ که به اندازه یک قالیچه بود، حالا دیگر روی سقف نبود. بلکه کنده شده بود و آمده بود پایین. آجر ها هم حالا پیدا شده بودند و آن بالا مثل دندان های اسکلتی که به آدم دهم کجی بکند، بغل هم چیده شده بودند.
بابا یک تکه کاهگل از روی زمین برداشت و گفت: 
- حالا گچش هیچی، کاهگلش هم باید می ریخت...؟
بعد بلند شد و چند قدم روی فرش پر از گچ و کاهگل، این طرف و آن طرف رفت. آن وقت یکهو سرش را گرفت بالا و با اخم به ریختگی سقف نگاه کرد و گفت: 
- نیشت رو ببند احمق!
مادرم گفت:
- اینجا کلاس نیست آقای معلم. حالا می خوای چی کار کنی؟ .. تو تا یه ساعت دیگه باید یکی از دو تا کاری رو که می گم، انجام داده باشی . یک : منو طلاق بدی ... دو : یه بنا بیاری که اینو درست کنه .
بابا خندید و گفت :
- این وقت شب ، طلاق دادن تو راحت تر از بنا پیدا کردنه ! 


 
مادر بلند شد و دنبال بابا کرد . بابا هم رفت شلوارش را پوشید که برود دنبال بنا . ما هم فرش های خانه را هن و هن کنان جمع کردیم و کشیدیم کنار . بعدش من تنهایی آمدم توی ایوان نشستم و به درخت زرد آلو نگاه کردم که یک تکه بزرگ آسمان را سبز کرده بود ، یک جور سبز تاریک .
باد افتاده بود توی آستین زیر پیراهنم و حسابی کیفور بودم . چقد خوب بود . دیگر همین جور الکی نمی خوابیدم و شب حرام نمی شد . می توانستم تا نصفه شب بیدار بمانم و کار کردن بنا را تماشا کنم تا بستنی قیفی نامرئی ام آب نشود و شره نکند و روی زمین نریزد .
- بستنی می خوری ؟
این را از شیوا پرسیدم گفت : 
- الان قنادی بسته س ... تازه تو از واق واق سگا می ترسی .
گفتم :
- نمی ترسم ... به خیالته .
-برو بخر .
صدای پارس چند تا سگ از نزدیک و صدای چند تا هم از دور آمد . مثل اینکه اینها داشتند به آنها خبر می دادند که من دارم می رو دنبال بستنی . این بود که هوس زردآلو کردم .
- زرد آلو می خوری ؟
- زرد آلو تموم شده ... اووه ... خیلی وقته .
ولی من مطمئن بودم که دست کم یک جایی لای برگها و شاخه های درخت ، یک دانه زردآلوی آبدار هست که کسی ازش خبر ندارد ؛ مثل عمه بابا که همیشه یه جایی تو کمدش ،‌یک دانه کلوچه داشت . یا مثل شب که یه چیزی تو خودش داشت ولی کسی ازش خبر نداشت . حتی خودم ، که درست نمی دانستم دنبال چی می گردم .
- بیا تو اوستا ‌،‌ بیا تو .
خدا عالم بود که بابا بنا را از کجا گیر آورده بود . این بابا وقتی دنبال یه چیزی می گشت ،‌از زیر سنگ هم که شده پیدایش می کرد .
سه نفر داشتند از توی تاریکی وسط باغچه می آمدند . جلوتر که آمدند ، دیدم یکیشان بیل و شمشه و گونی دارد و آن یکی هم فرغون را هل می دهد . بابا هم با لبخند زیاد عمیقی ، داشت همراهشان می آمد . بناهه یکریز داشت حرف می زد .
- ... خدمت آقای خودم عرض کنم ،‌شما ما رو آوردی ؛ ولی الان وقت کار کردن نیست ... خودم آفتاب که زد می یام خدمت آقای خودم و هر کاری که باشه ،تموم می کنم و تحویل می دم . پاک و پاکیزه .
بابا دست اوستا را کشید . عین بچه ای که بخواهند ببرندش بهش آمپول بزنند ... آوردش زیر نور مهتابی ایوان تا راضی اش کند . من بلند شدم و سلام کردم . اوستا هم جواب داد :
- خدمت آقای خودم سلام عرض میکنم .