ملوان پیر چپقش را از لبش برداشت و با تحقیرتف کرد و گفت «جنگ نه موضوع پیچیده است . نه فهمیدنش مشکل است . آدم یک تفنگ بر می دارد و مردم را می کشد . ولی پدر بزرگ من ناقلایی بود که از پسش بر نمی آمدند . هیچکس مثل او اصولی فکر نمی کرد »
بچه ها در مدتی که او متفکرانه به چپقش پوک می زد و به دریا نگاه می کرد ، ساکت نشسته بودند . می دانستند که به زودی دنبال حرفش را خواهد گرفت .
ملوان پیر گفت « زمان جنگ تصفیه اخلاقی بود ، خیلی سال از آن موقع می گذرد . شما هنوز به دنیا نیامده بودید . پدر بزرگ من ، که آن وقت ها جوان خوش قیافه ای بود ، با همه جوان های دیگر برای سربازی احضار شده بود
دکتر توی گلویش نگاهی انداخت و با شست روی قفسه سینه اش فشاری داد و اعلام کرد که از همه شان سالم تر است »
«بردندش حمام و درش آوردند و یک دست لباس نظامی به تنش کردندو یم تفنگ به دستش دادند و به او گفتند خوب ، حالا آماده شدی .»
پدربزرگم به آنها گفت «برای چه کاری آماده شده ام ؟»
گفتند « معلوم است دیگر . برای اینکه بروی تیر در کنی .»
پدر بزرگم ول کن نبود . باز پرسید « من می خواهم بدانم که به چه کسی باید تیر در کنم ؟ »
گفتند « خوب ، معلوم است دیگر به دشمن »
پدر بزرگم پرسید « که این دشمن کی باشد ؟»
این حرف آنها را کلافه کرد .
پدر بزرگم گفت « اگر لازم بشود که آدم کسی را با تیر یزند ، من از کشتنش حرفی ندارم . ولی آخر این آدم کیست ؟ اسمش چیست ؟ متاهل است یا مجرد ؟ بچه دارد یا نه ؟ شغلش چیست ؟ چند سالش است ؟ من به کشتن او اعتراضی ندارم ، ولی شما نمی توانید از من بخواهید بروم مردی را که اصلا نمی شناسمش با گلوله سوراخ سوراخ کنم . »
این حرف کاملا منطقی بودو ژنرال ها نمی توانستند جقیقت را انکار کنند . چاره ای نداشتند جز اینکه بروند سراغ پرونده اسامی سپاهیان دشمن و یک نفر را انتخاب بکنند تا پدر بزرگم برود و او را بکشد .
آمدند و گفتند «بیا این مرد را بکش . با آنهای دیگر هیچ فرقی نمی کند این پرونده کاملش . عکسش هم ضمیمه پرونده است . ببرش به خانه و با دقت مطالعه اش کن . وقتی که آن مرد را حسابی شناختی ، برگرد تا بفرستیمت جبهه ، او را بکشی .»
روز بعد پدر بزرگم برگشت و گفت «فایده ای ندارد . من نمی توانم این مرد را بکشم . در عمرم آدم به این خوبی ندیده ام . راستش آنقدر شیفته اش شده ام که مثل یک برادر دوستش دارم . اسمش اولیور اشماتس است ، و یک مغازه دوچرخه سازی دارد . صاحب یک زن است و سه تا بچه کوچک . در اوقات فراغت ویولن می زندو آواز «دلبرم ، و درخت ها شکوفه می دهند » را می خواند . من این آواز را خیلی دوست دارم . گوش کنید برایتان بخوانم :
دلبرم نگاه کن ، درخت ها
جان گرفته و شکوفه داده اند
دیگر اشک غم ز چشم ها مریز ،
خنده کن ، عزیز من ، مرا ببوس .
پیش از آنکه جانم از بدن رود
در کشاکش ستیز یا گریز ،
خنده کن ، عزیز من ، مرا ببوس
می روم به جنگ و کشته می شوم،
الوداع تا به روز رستخیز .»
ژنرال گفت « خوب بس است دیگر .» پیدا بود که خیلی متاثر شده است . گفت « می فهمم چه احساسی داری . دست خودت نیست . او را می دهیم یک نفر دیگر بکشدش.»
آنوقت باز ژنرال به سراغ پرونده ها رفت و مدتی دراز از وقتش را صرف خواندن پرونده سرباز های دشمن کرد . بالاخره یک نفر را گیر آورد که بدرد کار می خورد . به پدر بزرگم گفت « بیا ، این هم یک نفر که هر کسی با دل و جان حاضر است او را بکشد. برو خانه و پرونده اش را مطالعه کن . وقتی که درست و حسابی شناختیش . برگرد و بی معطلی برو او را بکش .»
پدربزرگم پرونده را برد خانه و آن را سر فرصت حسابی مطالعه کرد . این مرد واقاً آدم چرندی بود . اسمش اوسکار فینکل بود . روز ها همه اش توی عرق فروشی ها بود و مست می کرد ، و شبها می رفت زنش را کتک می زد . خرجش را هم از این راه در می آورد که می رفت هر جا گدای کوری می دید ، سکه هایی را که مردم توی کاسه اش ریخته بودند می دزدید . خلاصه آدمی بود پست و مردم آزار و تنبل و حقه باز و بیرحم و لاابالی و بد قول .
پدر بزرگم تا آخر شب پرونده را مطالعه کرد و صبح روز بعد برگشت پیش ژنرال و گفت «این مرد بی برو برگرد آدم بی شرفی است و واقعا آدم هیچ دلیلی ندارد که او را نکشد . رذل ترین آدمی است که در عمرم دیده ام . »
پنرال گفت « بسیار خوب . بیا این هم تفنگ . حالا برو به جبهه و بی معطلی بکشش . »
پدر بزرگم گفت « اجازه بفرمائید . حتی رذل ترین آدم ها را هم باید مهلتشان داد . این یک نامه خصوصی است که من برای این مرد نوشته ام . تصمیم گرفته ام برای آخرین بار امتحانش کنم . شش ماه به او مهلت می دهم تا به خودش بیاید و رفتارش را درست کند . اگر تا آخر مهلت آدم نشد ، می روم و مثل سگ می کشمش .»
پیشنهاد پدر بزرگم طبعا پیشنهاد منصفانه ای بود و ژنرال چاره ای جز موافقت نداشت . آنوقت پدر بزرگم برگت به خانه تا شش ماه صبر کند . ملوان پیر ساکت شد و با دقتی بی مورد شروع کرد به پک زدن به پیپش . وقتی که معلوم شد که دیگر نمی خواهد حرفش را دنبال کند ، یک دختر کوچولو پرسید «آن مرد بالاخره اصلاح شد ؟»
ملوان گفت « آدمی نبود که اصلاح بشود . دو ماه بعد از شدت مستی از پله ها افتاد و گردنش شکست . ماجرایش به همینجا تمام شد .»
یک پسر کوچولو پرسید « خوب ، پدر بزرگ شما چه کار کرد ؟ »
ملوان پیر گفت «چه کار می توانست بکند ؟ یارو مرده بود . مرده را که نمی شود به گلوله بست . آنها هم چاره ای نداشتند جز اینکه پدرم را از رفتن به جنگ معاف کنند . »