از گفتهها و نوشتههاي عاليجناب تفسيرهاي مختلفي وجود داشت. خود عاليجناب در هيچكدام از نوشتههاي خودش هيچ اشارهي صريحي به مسئلهي ازدواج نكرده بود. آنقدر مسائل مهم و حياتي و در ابعاد جهاني و اغلب لاينحل وجود داشت كه جايي براي بحث دربارهي مسائل پيش پا افتادهاي مثل ازدواج باقي نميماند. اين خليفههاي عاليجناب بودند كه در همهي موارد گُنگ دست به كار ميشدند و تفسيرها و تعبيرهايي مطرح ميكردند تا مُريدهاي خُردهپا را از سردرگُمي نجات دهند. امّا علي گوشش بدهكار هيچ تعبير و تفسيري نبود. هيچكدام از خليفههاي عاليجناب را قبول نداشت. نوشتههاي عاليجناب را با عقل خودش ميسنجيد و فقط تفسيرهاي خودش را قبول داشت. علي معتقد بود "عاليجناب با خودِ ازدواج مخالف نيستند. " ميگفت "ايشون با عروسي مخالفاند." بعد از روز عقدكُنان، بحثهاي زيادي بين عروس و داماد جوان درگرفت. علي معتقد بود "عاليجناب با ازدواج موافقاند، امّا با جشن عروسي و عكس گرفتن موافق نيستند."
دايي افسانه با اوّلين گروه مهمانها وارد شد و رسيده و نرسيده، با علي شروع كرد به بحث كردن. علي همان حرفهاي تكراري همهي مهمانيها را ميزد. به قيافهاش نميآمد بهزور او را به اين مهماني آورده باشند. كُتوشلوار قرضي، حالا كه توي مُبل لم داده بود، به نظر ميآمد قالب تنش باشد. پاهاش را روي هم انداخته بود و داشت با دايي افسانه دربارهي مخالفت عاليجناب با جشن عروسي و عكس گرفتن حرف ميزد.
دايي افسانه گفت "پس چهطور خودِ ايشون عكسشون را روي جلد همهي كتابهاشون چاپ كردهاند؟"
علي توضيح داد "با اجازهي خودِ ايشون نبوده. نه عكس گرفتنش، نه چاپ كردن عكس پُشت جلد كتابها. هيچكدوم با اجازهي خودِ ايشون نبوده."
مهمانها از لباس عروسي افسانه جا خوردند. افسانه آرايش غليظي كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفيدي انداخته بود روي موهاش. توي لباس عروسي، عين عروسك شده بود. همين كه او را با لباس عروسي ميديدند، تازه ميفهميدند كه اين مهماني فقط مال "دور هم بودن" نبوده. همه دست خالي آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهماني به چه مناسبت برگزار ميشود.
مادر افسانه گفت "خبري نيست. فقط لباس پوشيده. روز عقدش نپوشيد، امروز پوشيده."
خالهي افسانه با ورود مهمانها دستبهكار شد و چپ و راست عكس ميگرفت. افسانه مُدام راه ميرفت و خودش از مهمانها پذيرايي ميكرد. نميخواست مهماني شباهتي به عروسي داشته باشد، نميخواست مثل عروسها خودش را بگيرد و بالاي مجلس، پهلوي داماد، بنشيند. داماد مشغول بحث كردن با دايي افسانه و مهمانهاي ديگر بود و عروس مُدام ميچرخيد و با مهمانها عكس ميگرفت، مُدام جا عوض ميكرد تا عكسهايي كه خالهاش ميگرفت متنوّعتر باشد، سعي ميكرد به دوربين نگاه نكند، امّا ميدانست خالهاش کي دگمهي دوربين را فشار ميدهد و در آن لحظه تكان نميخورد، سرش را بالا ميگرفت و لبخند ميزد. افسانه از لباس عروسياش خيلي خوشش آمده بود، از تور سفيد روي موهاش خيلي خوشش آمده بود. به مهمانها ميگفت "من اين لباس را خيلي دوست دارم، من اين تور سفيد را خيلي دوست دارم." و با اين حرف ميخواست بگويد فقط به اين دليل اين لباس را پوشيده، فقط به اين دليل كه اين لباس را دوست دارد.
مادر افسانه شام را زود كشيد و پيش از اين كه مهمانها بروند سر ميز شام، خالهي افسانه چندتا عكس از ميز شام برداشت. سويا بود و مُرغ سُرخكرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سويا ميخوردند. گوشت لب نميزدند. هيچوقت گوشت لب نميزدند. اين يكي از تعليمات اساسي عاليجناب بود كه همهي پيروانش بايد رعايت ميكردند. علي پنج سال بود گوشت نميخورد و افسانه سه سال. باز هم، سر ميز شام، بحثي بين دايي افسانه و علي درگرفت. دايي افسانه با يك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توي دهانش فرو برد و با دست ديگر پُشت جلد يكي از كتابهاي عاليجناب را به مهمانها نشان داد. عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد اين كتاب چاپ شده بود كه عاليجناب را در حال لبخند زدن نشان ميداد. عاليجناب چهرهي گردِ گوشتالويي داشت، سبيلهاي پُرپُشت آويزانش روي دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روي زمين و به يك پُشتي بزرگ تكيه داده بود، دستهاي پشمالوي خپلهاش را گذاشته بود روي شكم گُندهاش و به دوربين نگاه ميكرد. دايي افسانه گفت "ببينم. خودِ ايشون هم فقط با همين غذاهاي رژيمي سر ميكنند؟" به ظرف سويا اشاره كرد. "من كه باور نميكنم."
دايي افسانه بيشتر از همه حرف ميزد. بلبلزباني ميكرد، مهمانها را ميخنداند، با علي بحث ميكرد، جوک ميگفت و خودش بيشتر از همه ميخنديد. دوربين كوچكي با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. يك دوربين جيبي جمعوجور كه واقعاً توي جيب جا ميگرفت. درست به اندازهي يك پاكت سيگار. در يكي از سفرهاي اخيرش به اروپا خريده بود. از لندن. آدرس دقيق داد كه از كدام خيابان و خوب يادش بود كه چند پوند. و چه عكسهاي خوبي كه با همين دوربين در پاريس و رُم و شهرهاي ديگر گرفته بود! دوربين سادهاي بود كه احتياجي به تنظيم كردن نداشت. بر خلاف دوربين خالهي افسانه كه گُنده و سنگين بود و فاصله و نور و همهچيزش را بايد بهدقّت تنظيم ميكردي. خالهي افسانه دوربينش را از تهران خريده بود و خيلي گران. دوربين حرفهيي بود. عكّاسهاي حرفهيي با اين دوربين عكس ميگرفتند. بحث داغي بين آنها درگرفت. هر كدام از دوربين خودش تعريف ميكرد و از عكسهاي خوبي كه با دوربينش گرفته بود. دايي افسانه هم از وقتي كه وارد شده بود عكسهاي زيادي گرفته بود. مادر افسانه گفت "بايد ديد! تا خودِ عكسها را نبينيم، باور نميكنيم." و از دستپُخت خودش تعريف كرد. مهمانها هنوز از دستپُخت او تعريف نكرده بودند. پُرچانگي دايي و خالهي افسانه به هيچكس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمانها را غافلگير كرد و همه شروع كردند به تعريف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف ميزدند، باهم ميخنديدند و صدا به صدا نميرسيد.
پدر افسانه توي اتاق كار خودش قدم ميزد و به اين بگومگوهاي فاميلي و خندهها گوش ميداد. در اتاق بسته بود و هنوز كسي نيامده بود او را خبر كند. حتّا از سر ميز شام او را صدا نزده بودند. مثل اين كه يادشان رفته بود چنين آدمي هم توي خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر ميكرد و دلش ميخواست ببيند کي به يادش ميافتند. همهي مهمانها قوموخويشهاي زنش بودند يا دوستهاي زنش و دوستهاي علي و افسانه. زنش هميشه فقط قوموخويشها و دوستهاي خودش را دعوت ميكرد، از دوستها و قوموخويشهاي شوهرش خوشش نميآمد و دلش نميخواست از آنها پذيرايي كند.
پدر افسانه قيافهي خودش را توي آينهي كوچكي كه بغل ميز تحريرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّهاش زيادي گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زير چشمهاش دوتا حلقهي كبود آويزان بود. چيزي توي صورتش نديد كه قابل تعريف كردن باشد. هيچ چيز ديگري هم نداشت كه قابل تعريف كردن باشد. نگاهي به دور و برش انداخت. اينجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اينجا را گذاشته بود "اتاق مطالعه" و گاهي هم ميگفت "اتاق كار"، امّا نه كاري توي اين اتاق صورت ميداد و نه مطالعهاي ميكرد. حوصلهي كتاب خواندن نداشت. هيچكدام از كتابهايي را كه توي قفسههاي دورتادور اتاق خاك ميخورد نخوانده بود. كتابهاي ناياب گرانقيمتي داشت، كتابهاي چاپ سنگي، كتابهاي مرجع، كتابهاي غير مرجع. ميتوانست سر ميز شام از كتابهاي نايابي كه داشت حرف بزند. امّا ميدانست كه دخترش و علي به ريشش ميخندند و مسخرهاش ميكنند. زنش بيشتر از همه به او ميخنديد. هيچكس حرفهاي او را جدّي نميگرفت. زنش هميشه عادت داشت وسط حرف او بدود. يادش نميآمد جملهي كاملي را سر ميز شام يا توي اتاق پذيرايي خطاب به مهمانها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خوديها به حرفهاي او گوش نميدادند. هميشه از حرف زدن منصرف ميشد و يادش ميرفت كه چي ميخواست بگويد. زنش از تحقير كردن او كيف ميكرد و دوست داشت توي ذوق او بزند. ميدانست كه در غياب او زنش به مهمانها و دوستهاي خودش چه ميگفت. اگر حرفي از او به ميان ميآمد، زنش ميخنديد، مسخرهاش ميكرد و به آنها ميگفت شوهرش مرد بازنشستهي ازكارافتادهي بيسواد و تنبلي است كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توي پاركها و خيابانها و تلويزيون تماشا كردن و گوش دادن به راديو و ور رفتن به كتابهايي كه هيچكدامشان را نخوانده است تلف ميكند.
پُشت ميز تحريرش نشست و كاغذ سفيدي را كه روي ميز بود پيش كشيد. دلش ميخواست چيزي بنويسد، نامهاي براي زنش يا افسانه. شايد نامهي او را ميخواندند. دلش ميخواست بنويسد چرا هيچكس غيبت او را احساس نميكند، چرا هيچكس او را صدا نميزند؟ حتّا هيچكدام از مهمانها سراغ او را نميگرفتند. هيچوقت چيزي نمينوشت، حتّا نامه. كسي را نداشت كه برايش نامه بنويسد. اگر علي و افسانه ميرفتند به شهرِ ديگري يا مهاجرت ميكردند، براي آنها نامه مينوشت. و ماجراي همين امروز را هم براي آنها مينوشت: روزي كه هيچكس خبر نداشت كه او سر ميز شام نيست. هيچكس سراغ او را نميگرفت، هيچكس در اتاق او را باز نميكرد و نميآمد تو. كاري كه خودش هميشه ميكرد. دوست داشت وقت و بيوقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه هميشه در اتاقش را ميبست. قفل نميكرد. فقط ميبست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. ميخواست ببيند هست يا نه و چهكار ميكند: خوابيده است يا بيدار است، لباس پوشيده است يا نه. حق داشت. ناسلامتي پدرش بود. گاهي ساعتها طول ميكشيد و در اتاقش بسته ميماند و هيچ صدايي از توي اتاقش بيرون نميآمد. كسي خبر نداشت توي اتاقش هست يا از در رو به حياط رفته است بيرون. گاهي وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حياط اتاقش ميزد به چاك تا مجبور نباشد بيايد پيش مهمانها و خودش را نشان بدهد. گاهي وقتها، در اتاقش را كه باز ميكرد، ميديد چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعتها، چارزانو، بيصدا و بيحركت، مينشست روي زمين. مِديتِيشِن ميكرد. مادر افسانه با اين دربازكردنها مخالف بود. سر او داد ميزد و به او تذكّر ميداد كه اين كار كار خوبي نيست. امّا اين حرفها توي گوشش فرو نميرفت. كار خودش را ميكرد. و يك روز كه زنش نبود، ديد درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصباني شد. دستهي در را چند بار تكان داد. صدايي نيامد. تلنگر زد. با مُشت كوبيد به در. صدايي نيامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توي حياط و از در حياط رفته بود بيرون. و تا صبح نيامد. رفته بود تمپل. شب، توي تمپل خوابيده بود. و از همان شب بود كه تصميم گرفت با علي ازدواج كند.
سر ميز شام، علي داشت حرف ميزد و همه ساكت شده بودند تا صداي او را بشنوند. آرام حرف ميزد و مهمانها كه تا چند لحظهي پيش اينهمه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توي سينه حبس كرده بودند و آنقدر ساكت بودند كه پدر افسانه توي اتاق دربسته صداي علي را ميشنيد. داشت دربارهي عاليجناب حرف ميزد. داشت ميگفت "ايشون معلّم عشقاند. ما همهچيزمون را از ايشون داريم. كتابهاي ايشون به همهي زبانهاي زندهي دنيا ترجمه شده."
دستش را دراز كرد و يكي از كتابهاي عاليجناب را از لاي كتابهاي توي قفسه كشيد بيرون. عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عين قصّابها. حق با دايي افسانه بود. اين شكم گُنده را با غذاهاي گياهي چهطور پُر ميكرد؟ به اين مرد ميآمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توي شكم گُندهاش بتپاند. به او ميآمد قصّاب يا رانندهي كاميون باشد، نه عاليجناب. شايد هم از بس كه آش خورده بود به اين روز افتاده بود. دلش ميخواست ماجراي روزي را كه به خانهي آشخورها سر زده بود روي اين كاغذ بنويسد. همان خانهاي كه علي و افسانه توي يكي از اتاقهاش زندگي ميكردند. مدّتي بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخيرِ زياد خبر داده بود كه آنجا را پيدا كردهاند. پدر افسانه ميخواست ببيند دخترش كجا زندگي ميكند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هيچوقت با او مشورت نميكرد و كار خودش را ميكرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همهي كارهايي كه ميكرد مخالف بود. امّا نميتوانست بيتفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و يكروز عصر، بيخبر، رفت آنجا. افسانه و علي نبودند. دوست علي او را برد توي اتاق پذيرايي و او روي يكي از مُبلهاي نزديک در نشست. از لاي يكي از درها كه نيمهباز بود، ديد كسي روي تخت اتاق آنطرف هال خوابيده و يك نفر (كه زني بود) داشت توي اتاق راه ميرفت. بوي گندي از همان دم در به بينياش خورده بود: بوي غذاي مانده و دوا. دوست علي اصرار كرد بنشيند تا علي و افسانه برگردند. گفت رفتهاند خريد و همين حالا برميگردند. رفت براي او آش بياورد. پدر افسانه گفت "نه، ممنونم. چيزي نميخورم." ولي دوست علي اصرار داشت كه از او پذيرايي كند. نه چاي ميخوردند، نه شربت، نه شيريني، نه قهوه. فقط آش ميخوردند و تنها وسيلهي پذيراييشان آش بود. گوشهي اتاق پذيرايي، دستهدسته كتاب تلنبار بود، بستهبندي شده و باز. همه عين هم. پا شد، نگاهي انداخت. همه كتابهاي عاليجناب بود. تعداد زيادي از يكي از كتابهاي عاليجناب. با همان عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد. عكس بزرگ قابشدهي عاليجناب به ديوار اتاق پذيرايي آويزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شايد راستيراستي عكس ديگري نداشت و شايد علي راست ميگفت كه از عكس گرفتن خوشش نميآمد و اين عكس را دزدكي گرفته بودند. شايد اگر كمي بيشتر توي اين خانه ميماند و اين آش را ميخورد، همهي حرفهاي علي را باور ميكرد. دوست علي آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. هميشه همين آش را ميخوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بيمزّهاي كه معلوم نبود توش چي بود. همان بويي كه از دم در به بينياش خورده بود، حالا از توي آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم بهزور توي دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توي آش و ديگر نخورد. دوست علي اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علي و افسانه از خريد برگردند. امّا حالش داشت بههم ميخورد و نميتوانست صبر كند. پا شد و بهزحمت خودش را تا دم در رساند. همانجا، بيرون در، بالا آورد. دوست علي گفت "عيبي نداره. از قرار معلوم، غذاي ما به شما سازگار نيست." و در را بست. صداي يك نفرِ ديگر را شنيد كه ميگفت "مزاجشون هنوز عادت نكرده به اين غذاها." از پُشتِ در، صداي خندهاي آمد. صداي چند نفر بود كه داشتند ميخنديدند. و يكي از خندهها خندهي زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت ميخنديد. همه به او ميخنديدند: افسانه، علي، دوست علي، همه، هركس كه او را ميشناخت. زنش هميشه به او ميخنديد. پي بهانه ميگشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنيد، بيشتر از هميشه به او خنديد. از شدّت خنده، روي پاهاش بند نبود. نيم ساعت تمام فقط ميخنديد، زمين را چنگ ميزد و آب از چشمهاش سرازير بود.
روي كاغذ نوشت:
اينجانب به اين وسيله اعلام ميكنم كه جهان جاي خوبي براي زندگي كردن نيست.
به عکس عاليجناب نگاهي انداخت و خندهاش گرفت. چه قيافهي خندهداري داشت! "چهقدر شماها به من بخنديد؟ اجازه بدهيد كمي هم من به شما بخندم." اين دوتا جمله را هم ميخواست بنويسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خنديد. نه. صداي خندهي او را كسي از بيرون نميشنيد. حرفهاي علي تمام شده بود و باز بگومگوهاي فاميلي درگرفته بود. داشتند سر همديگر را ميخوردند و حرفهاي تكراري ردّوبدل ميشد. پُزدادنها، منممنمكردنها، جوكهاي بينمك.
روي كاغذ نوشت:
اينجانب به اين وسيله آقاي عاليجناب را از مقام خود عزل و از اين پس خودم شخصاً هدايت مردم را به عهده گرفته و كتابهاي خودم را خواهم نوشت.
كتاب عاليجناب را جر داد و انداخت روي زمين. از در رو به حياط، رفت بيرون. بي سر و صدا، از در خانه رفت بيرون و رفت تا كتابهاي خودش را بنويسد.
* * *
عاليجناب سگ كي بود؟ پدر افسانه از عاليجناب زشتتر نبود. حتّا توي عكس، اگر عكس ميگرفت و آن هم عكس رنگي، بهتر از او ميافتاد. مثل عاليجناب سبيلهاي قصّابي نداشت و شكمش هم به آن گُندگي نبود. عكس ششدرچهار سياهو سفيدش كه توي روزنامهها چاپ شد، مال سالها پيش بود، مال زماني كه كارمند رُتبهي دوازده وزارت دارايي بود و بيست تا كارمند زير دستش كار ميكردند. پايين عكس اسم و فاميلش را نوشته بودند و تاريخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پيدا كردند، "اطّلاع داده مُژدگاني دريافت دارند." امّا هيچكس از روي اين عكس قديمي نميتوانست او را بشناسد. قيافهي پدر افسانه در سالهاي اخير بهكلّي عوض شده بود. همهي موهاش ريخته بود، (توي عكس كاكُل داشت،) دندانهاي جلوش افتاده بود و يكيدوتا هم كه نيفتاده بود، سياهِ سياه بود، (توي عكس لبخند ميزد و دندانهاي جلوش سفيد و مرتّب بود،) چشمهاش ريز بود و توي گودي پايين ابروهاي پُرپُشتش فرو رفته بود (توي عكس چشمهاش درشت و وَقزده بود).
در مهماني يك ماهِ بعد، روزنامهاي كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دستبهدست ميچرخيد. افسانه باز هم لباس عروسي پوشيده بود و علي لباس دامادي. عكسهاي مهماني قبلي همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهماني ديگري ترتيب بدهد و اين بار مهمانهاي ديگري دعوت كرده بود. هيچكدام از مهمانهاي قبلي توي اين مهماني نبودند. همه دوستهاي خودش بودند با همكلاسيهاي زمان دانشجويي افسانه. و يك عكّاس حرفهيي با دوربين حرفهيياش مُدام ميان مهمانها ميچرخيد تا طبيعيترين و بهترين عكسهاي ممكن را از عروس و داماد و مهمانها بگيرد. مادر افسانه ناچار بود براي مهمانها توضيح بدهد كه اين عكس روزنامه آخرين عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقهاي نداشت. زورش ميآمد عكس بگيرد. نوشتههاي او را به مهمانهاي خودمانيتر نشان ميدادند و ميخنديدند.
علي براي مهمانها از عاليجناب حرف ميزد. مهمانها كه حرفهاي علي برايشان تازگي داشت، ساكت ميشدند تا صداي علي به همه برسد. گاهي يكي از آنها كه به علي دورتر بود، ميگفت "لطفاً كمي بلندتر صحبت كنيد!"
امّا علي نميتوانست بلندتر حرف بزند و بايد ساكت ميشدند و جلوتر ميآمدند تا همهي حرفهاي او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هيچكس نميخنديد و پارازيت نميانداخت. افسانه به مادرش گفت "از اين به بعد، هيچوقت داييجون را دعوت نكنيم."
مادرش موافق بود. دايي افسانه تنها كسي بود كه حرفهاي علي را جدّي نميگرفت.