بوم و بر 

:: مرغ عشق - بخش 2

نویسنده: عدنان غریفی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000725-morgh-e-eshgh-p2.php

من براي ختم غائله بازوي زنم را فشار دادم يعني ساكت شود، اما مثل هميشه زنم به حرف من گوش نكرد و فيلش ياد هندوستان كرد و سر فحش را به من كشيد كه چرا او را به اين «طويله متمدن» آورده بودم. در طول يكي دو سال اخير مرز نارضايتي زنم ديگر به هلند محدود نمي شد، بلكه تمام اروپا، تمام دنياي متمدن غرب را در بر مي گرفت. به نظر او تمام غرب يك «طويله متمدن» بود. اگر تا همين چند وقت پيش پيشرفت علمي و مادي آنها را قبول داشت. حالا ديگر آن را هم تحقير مي كرد. «مي خوام صدسال اينجوري متمدن نشيم. چارپايي بر او كتابي چند. قربون همون كشور عقب مانده خودمون. من سگ ايران رو به همه غرب عوض نمي كنم.»  اين حرف ها ديگر به حالات عصبانيت او محدود نمي شدند، در حالت عادي هم همه غرب، را تحقير مي كرد. روي اين تركيب «طويله متمدن» هم لابد زياد فكر كرده بود، حالا ديگر به صورت شعار او درآمده بود. بدبختانه ديگر تحليل هاي علمي مرا هم قبول نداشت و هر وقت 
مي گفتم كه اين جوامع، جوامع آرماني ما نيستند و اين چيزها همه عوارض تمدن سرمايه داري و غربي است، ‌وسط حرف من مي پريد و مي گفت «خوبه، خوبه، حالا تو ديگه وسط دعوا نرخ تعيين نكن. مرده شور تمدن سوسياليستي تونو ببره ديديم كه اون هم چاهك مستراحيه مثل همين.» 
حس كردم كه عين لبو سرخ شده ام. اما مثل هميشه زبان در قفا ماندم. چه مي بايست مي گفتم، جز اينكه به پدر جد گورباچف لعنت بفرستم با «پرسترويكا»يش كه پاشنه آشيل ما شده بود درست است كه من با خيلي از انتقادها موافق بودم، اما هر كس هر چه مي خواهد بگويد بگويد جز سرمايه داري مادر ... جنايتكار. 
چاهك مستراح؟ سوسياليزم و چاهك مستراح؟ بي انصافي بود، اما در هر حال وقت اين جور جر و بحث ها نبود. ساكت ماندم. حالا ديگر هر دوي ما آرزو مي كرديم پرنده ها هر چه زودتر بميرند، چون به نظر ما آنها ديگر پرنده نبودند آنها حتي به حريم خاطرات ما هم تجاوز كرده بودند. 
در دوسه روز اول با صداي آواز آنها بيدار مي شديم. و حداقل تا چند لحظه فكر مي كرديم كه روزهاي عيد است و ما در خانه روستايي مان، وسط باغمان، خوابيده ايم همان چند لحظه براي لذت بخش كردن زندگي پر ملال ما در غربت خوب بود. ما به همان چند لحظه قانع بوديم اما حالا چه؟ حالا با كابوس از خواب بيدار مي شديم صداي مقطع بم كريهي مي شنيديم و مي ترسيديم. سوء تفاهم نشود دنيا پر از موجوداتي است با صداهاي خوش و ناخوش. اما هر چيز به جاي خودش. ما مي توانستيم بسياري صداهاي ناخوش را طبيعي بدانيم. اما اينها فرق مي كردند اينها مرغ عشق بودند و فرض بر اين بود كه آواز خوش بخوانند. 
واقعاً آرزو مي كرديم كه يك روز صبح از خواب بيدار شويم و ببينيم كه هر دو پرنده مرده اند، اگر مي مردند مي توانستيم دروغي سر هم كنيم و به دوستانمان بگوييم كه مثلاً ناخوش شدند و مردند و به جاي آنها دو مرغ عشق ديگر مي خريديم. دو مرغ عشق، نه اين دو كابوس، چه بايد مي كرديم؟ تنها راه حلي كه به ذهن من رسيد اين بود كه پيشنهاد كنم بار ديگر به رژيم غذايي سابق برگرديم، يعني باز به آنها دانه بدهيم. 
« اين استدلال از نظر علمي منطقي نيست» 
«مرده شور منطق تو و همه اينارو ببره» 
و منظور زنم از «همه اينا غرب بود. پسرم با تحقير به مادرش نگاه مي كرد و گفت: «من ديگه با تو حرف نمي زنم، چون تو زن قديمي و ناداني هستي. از علم هيچي نمي دوني. ولي باشه، با وجودي كه از نظر علمي حرف شما چرته من قبول مي كنم.» 
و من اين بار هيچ تلاشي براي اصلاح حرف او نكردم. ديگر خسته شده بودم و در عين حال مي دانستم كه اين بار ديگر از من نمي پذيرفت و اصرار مي كرد كه همان كلمه بي ادبانه را به كار ببرد. چرت. 
«چون منظور منو دقيقاً بيان مي كنه.» 
(توي آن هير و بير متوجه شدم كه انگار فارسي بچه من بهتر شده است و به همين دليل خوشحالي فراموشي آوري همه وجود مرا تسخير كرد.) 
پيش خودمان فكر مي كرديم كه در عرض سه چهار روز همه چيز درست مي شود پرنده ها ديگر دانه مي خورند، رنگ زيباي بال و پرشان به آنها بر مي گردد؛ عضلات زمختشان آب 
مي شوند و باز آن هيكل هاي تراشيده چشم هاي ما را نوازش مي كنند، و آنها بار ديگر آواز مي خوانند و با هر چهچهي كه مي زنند هيكل زيبايشان را، مثل ماريا كالاس، به بالا 
مي كشند؛ باز گلوهاي زيبايشان از ترانه پر مي شود و ما بار ديگر به ياد باغ از دست رفته مان مي افتيم. 
شب، قبل از اينكه زنم ملافه را روي قفس آنها بيندازد تا بخوابند (چون اگر تاريك نمي شد خوابشان نمي برد و ما عادت داشتيم كه شب ها تا دير وقت بيدار بمانيم) زنم با خوشحالي ظرف آب آنها را از آب تازه پر كرد، و ظرف دانه آنها را شست و يك مشت دانه تازه در آن ريخت. بعد به اميد داشتن صبحي بهتر، مثل سه روز اول، و به آنها گفت: «شب بخير، خوشگلاي من، خوب بخوابين و خواباي طلايي ببينين» 
و مثل آن موقع ها كه اين بچه ما هنوز كوچك بود و به زيبايي يك پرنده بود و موهاي شلال خرمايي روشن بلندي داشت و صورتش عين فرشته ها بود كه در موزه واتيكان ديده بود، به ايتاليايي اضافه كرد " sogin d'oro" (خواب هاي طلايي ببينيد) درست عين همان موقعي كه قبل از خواباندن بچه توي گوشش زمزمه مي كرد، بعد قفس را با ملافه پوشاند و با خيال راحت رفت به تماشاي سريال عربي خودش از ايستگاه تلويزيوني MBC پخش مي شد نشست. بعد از آن هم حتي بدون عصبانيت، با من نشست و اخبار تلويزيون هلند را تماشا كرد و هيچ اعتراضي نكرد. 
فردا صبح من و زنم با علاقه، و پسرمان با بي تفاوتي، زود از خواب بيدار شديم و به سراغ قفس رفتيم. 
ملافه را برداشتيم و به تماشاي پرنده ها نشستيم. 
مدتي گذشت. 
لبخند روي لب هاي زنم خشك شد و رنگش پريد. 
«پس چرا نمي خورن؟» 
«حوصله داشته باش زن، تازه از خواب پا شدن.» 
پسرم خنده تمسخرآميزي كرد و با صداي «باس»‌گفت: «آره زن، اينا هم مثل باب هستن صبح زود صبحونشون نمي ياد. اول بايد قهوه، آن هم قهوه سپرسو "شونو" بخورن و پيپشونو بكشن و بعد صبحونه بخورن.»‌همين طوري به علت بلوغ صدايش به حد كافي كلفت و زشت شده بود و لازم نبود از اين اداها در بياورد. زنم با حالت تحقيرآميزي به او نگاه كرد. آن قدر مضطرب شده بود كه حوصله نداشت با او جر و بحث كند پسرم پوزخندي زد و هر سه به قفس زل زديم. 
پرنده ها كه حالا پف كرده و چاق شده بودند چند پر باقي مانده شان را تكان دادند و صدايي از گلوشان درآوردند كه هيچ شباهتي به صداي پرنده مخصوصاً پرنده اي كه تازه از خواب بيدار شده نداشت. بيشتر شبيه صداي ساكسيفوني بود كه لوله اش پر از تف شده باشد. 
پرنده هاي بي بال و پر هي منتظر شدند. لابد انتظار داشتند كه باز از لاي سيم ها تكه گوشتي برايشان به داخل بفرستيم. اما چون ديدند خبري نيست به طرف ظرف دانه رفتند. به داخل آن سرك كشيدند، بعد سرشان را بلند كردند مكث كردند بعد باز آمدند و تويش نگاه كردند بعد كنار كشيدند. به طرف پياله آب رفتند. آب خوردند و باز كنار كشيدند. 
آثار نگراني روي چهره زنم آشكار تر شد شده بود. راستش من هم نگران شده بودم و در عوض پسر مزخرفمان پيروزمندانه لبخند مي زد. 
زنم همان طور كه نگاه نگرانش را به آنها دوخته بود،‌گفت: «پس چرا نمي خورن؟» 
من واقعاً نمي دانستم 
«ها؟ چرا نمي خورن؟» 
«والله چه عرض كنم.» 
پسرم با حالت جدي گفت: «انتظار داشتين بعد از خوردن چيز به اون خوشمزگي، گوشت، گوشت خام، حالا باز بيان اين مزخرفاتو بخورن؟» 
زنم رو به من كرد . گفت: «آره؟ راس مي گه؟» 
من با تعجب گفتم: «من نمي دونم» 
«معلومه راس مي گم. آخر اين مزخرفات چيه؟» 
پرنده ها به نوبت صداي وحشتناك ساكسفون پر از تف را از گلو درآوردند،‌تو گويي داشتند حرف پسرمان را تأييد مي كردند: «آره، آره» 
زنم با حالت غمگين و در عين حال عصباني گفت: «اين همه پرنده خدا دونه مي خورن، مزخرف مي خورن؟» 
«معلومه كه مزخرف مي خورن» 
زنم انگار كه مخاطبش جاي ديگر و كس ديگر بود، همچنان كه به پرنده ها نگاه مي كرد گفت: «دونه مي خورن و آواز مي خونن.» 
يكي از مرغ ها ساكسفون پر از تفش را به صدا درآورد كه شبيه يك ناله، يك زوره بود. بعد از او دومي هم همين كار را كرد. 
«هيچ وقت هم از دونه بدشون نمي ياد. همون يه جور غذا هم براشون كافيه. آب و دونه بعدش: يك عالمه آواز و چهچهه.» 
پسرم با ايمان يك دانشمند و، به نظرم كاملاً با صداقت، گفت: «واسه اينكه نمي دونن چيزاي بهتري هم هست» 
زنم در نهايت يأس به پسرش نگاه كرد. پسرما همچنان پيروزمندانه لبخند مي زد. 
زنم گفت: «حالا چه كار كنيم؟» 
«چه عرض كنم.» 
«اگر غذا نخورن مي ميرن.» 
پسرم گفت: و نخواهد خورد» 
پسرم گفت: «و نخواهند خورد. اين مزخرفات را نخواهند خورد.» 
با همه ناراحتي كه از وضعيت داشتم، از اينكه پسرم توانسته بود زمان آينده را به اين خوبي در زبان فارسي به كار ببردخوشحال شدم، اما چيزي نگفتم، چون هم براي زنم ناراحت بودم، هم اينكه نمي دانستم خوشحالي خودم را به چه كسي بگويم. 
من به سرعت مراحل بعد از گفتن اين امر را پيش خودم تصور كردم. 
فرض كنيد كه من، بي توجه به همه چيز، خم مي شدم و دهانم را به گوش زنم نزديك 
مي كردم (زنم قد خيل كوتاهي دارد) و آهسته به او مي گفتم :«حواست هست چه قشنگ زمان آينده ساده رو به كار مي برد.» 
بايد به شما بگويم كه دستور زبان زنم،‌مثل 99 درصد مردم افتضاح است، اصطلاحاتش ديگر جاي خود دارند. در نتيجه او كه حواسش همچنان به پرنده هاست با ناراحتي به دماغش چين خواهد انداخت و خواهد گفت: «چي گفتي؟» 
«زمان آينده ساده» 
«چي هست؟»
«اِ....اِ ...يك جور زمانه» 
و چون زنم در هيچ شرايطي فراموش نمي كند كه همچنان بايد دلربا باشد، به تقليد از ايتاليايي ها كه هم عاشق خودشان بود، هم زبانشان، حتماً شانه هايش را بالا خواهد برد و خواهد گفت: "e be!" 
«منظورم اينه كه فارسي بچه مون بهتر شده.» 
زنم، با تحقير به من نگاه كرد و گفت: «چه ربطي به پرنده ها داره؟» 
«هيچي، فقط مي خواسم...» 
مطمئنم كه زنم رويش را از من بر مي گرداند و به پرنده ها نگاه مي كند. خوب حالا ديگر رويش با من و با هر چه روشنفكر بازتر شده است. او همه ما را تحقير مي كند و همه ما را آدم هاي منگ، غير واقعي، و دست و پا چلفتي مي داند. 
در حاليكه به خودم لعنت مي فرستادم از خيالات درآمدم و خودم گفتم: «گور پدر زمان آينده در همه زبانها» 
زنم دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد: «اگر مردن گناهش به گردن ماس.» 
«شك نداشته باشين» 
زنم، تسليم شده و با تأسف گفت: « يه پرنده بد صداي زنده بهتر از يه پرنده مرده س.» 
پسرم به بي حوصلگي گفت: «صدا چيه، ماما؟» 
زنم با خستگي و بدون هيچ مقاومتي مثل يك مادر دلسوز گفت: «آواز پسرم، آواز خوش، آواز مرغ عشق اين آواز مرغ عشق نيست.» آواز حيونيه كه نه مرغ عشقه، نه كلاغه، نه كركسه، نه هيچ، اين صداي هيچه.« و پسرم چون ديد كه مادرش ديگر عصباني نيس كمي نرم تر شد، اما باز حرف خودش را زد. 
«اين حرفا چيه مامان. اين حرفا قديميه. خيلي سوسول و رمانتيك.» و مكث كرد. 
من و زنم خسته تر و مأيوس تر از آن بوديم كه اعتراض بكنيم. 
پسرم باز ادامه داد و گفت: «عوضش نگاه كن چقدر قوي شدن. چه ماهيچه هايي پيدا كردن.» 
زنم انگار كه در عالم ديگري است، ادامه داد «بال هاي قشنگ؛ بال هاي زيبا.» 
«بال هاي قشنگ چيه مامان؟» 
چه بگوييم؟ ما ديگر هيچ حرفي با پسرمان نداشتيم. 
وقتي پسرم تكه گوشت را جلو آنها گرفت، پرنده ها به جنب و جوش درآمدند. براي گرفتن تكه گوشت بزرگ تر با هم دعوا مي كردند. پسرم هم قاه قاه مي خنديد. 
ما رفتيم كه نان و پنيرمان را بخوريم. 
وقتي كه دوستانمان از سفر برگشتند از ديدن پرنده هاي بي بال و پر و بي آواز خود حيرت كردند. ما همه قصه را براي آنها تعريف كرديم و صد بار از آنها معذرت خواستيم. 
«اين حرفا چيه. اين وضع ما رو غمگين كرده.» و مكث كردند. بعد زن دوستم همچنان كه با چشم هاي غمگين به پرنده ها نگاه مي كرد گفت: «كاش مرده بودند.» 
«زنم با موافقت كامل گفت : «كاش.» 
اما فكر جالبي به ذهن دوستم آمد كه به نظر ما محشر بود. من و زنم تعجب كرده بوديم كه چرا تا آن موقع به فكر اين راه حل نيفتاده بوديم. 
با دوستانمان قفس تازه را به اتاق پذيرايي برديم و جلو قفس آنها گذاشتيم توي اين قفقس دو مرغ عشق زيبا بودند كه از شادي الم شنگه اي راه انداخته بودند. اين دانه اي بر مي داشت و وسط منقار آن يكي مي گذاشت، و آن يكي قطره آبي ميان شكاف نكش مي گرفت و در ميان شكاف نك ديگري مي ريخت. مرغ ها با هم آواز مي خواندند و در تكرار ملودي ها، نظم زيباي خاصي را رعايت مي كردند. اگر آن دو مرغ قديمي نبودند فكر مي كرديم كه همه آن اتفاقات كابوسي بيش نبودند چون مرغ ها عين آن قديمي ها بودند. اين مرغ ها گذشته آن دو مرغ بودند. 
زنم با چهره باز رو به پسرش كرد و خندان گفت: «مي بيني مامان چقدر قشنگ مي خونن؟» 
پسرم شانه پراند انگار برايش مهم نبود «شايد اگر گوشت بخورم ديگه اين جور رمانتيك نخونن» 
پسرم بار ديگر با لجاجت گفت: «اين حرف از نظر علمي چرته.» 
هيچ كدام ما محل نگذاشتيم. به آواز پرنده ها گوش مي داديم. اما ديديم كه دارد يك اتفاق عجيب مي افتد. 
وسط آواز خواني مرغ هاي عشق جديد دو مرغ عشق قديمي همان صداهاي زمخت زشت را از گلو در مي آورند، همان صداي ساكسفوني كه لوله اش پر از تف است. صداها هر لحظه بلندتر مي شدند. حالت آنها جوري بود كه ما ديگر از آن نفرت نداشتيم. دلمان براي آنها، براي آنهايي كه نمي دانستيم چه اسم تازه اي برايشان انتخاب كنيم مي سوخت. 
چشم هاي زنم پر از اشك شده بود: «بيچاره ها» 
حتي دهان پسرم از تعجب باز مانده بود. 
ناله ها بلندتر و بلندتر مي شد كم كم صداشان داشت مي گرفت. 
اما همگي، من و زنم، و پسرمان، و دوستانمان، يك كلمه تشخيص مي داديم. يك كلمه قابل درك در زبان انساني. انگار پرنده ها داشتند يك كلمه را تكرار مي كردند. «چرا؟، چرا؟، چرا؟» 
اين بود. همين كلمه بود كه همه ما تشخيص داده بوديم. 
زنم و زن دوستم به گريه افتاده بودند. 
من و دوستم غمگين ايستاده بوديم و به گلوهاي ورم كرده و بي پر اما چاق و زشت پرنده ها نگاه مي كرديم. 
پسرم حالت حيرت زده اي را پيدا كرده بود. 
وسط آواز آن دو مرغ زيباي تازه، اينها هي ناليدند. تازه ها مي خواندند و قديمي ها 
مي ناليدند: «چرا؟ چرا؟، چرا» و با صداي زشت گرفته كه اينك نه نفرت، كه ترحم بر 
مي انگيخت، هي ناليدند، هي ناليدند، تا اينكه خسته شدند و در سكوت شروع كردند به نفس نفس زدن. 
* * *
نويسنده در داستان حضور دارد و توضيحي ساده از ماجرايي واقعي ارائه مي كند. او قصد القاي مفهومي تمثيلي را ندارد. بلكه با رئاليستي گزارشي نوعي مستند نگاري. داستان دو مرغ عشق را مي گويد كه تغيير هويت مي دهند. انگار همه چيز در سطح ساختار داستان مي گذرد نويسنده تعمد دارد كه از توصيف يك ماجراي خانوادگي فراتر نرود ـ و با برداشتن مرز داستان و واقعيت، بر حقيقت نمايي اثر بيفزايد ـ اما ضمن بازگويي تغيير تدريجي مرغ ها، معناي متفاوتي سر بر مي كشد كه به داستان توجهي كتابي مي بخشد و چهره پنهان آن را جلوه گر مي كند. توفيق نويسنده ناشي از ساخت صحنه اي نمايشي براي ارائه عيني و بي طرفانه حادثه است. 
مي توان تغيير شكل و رفتار مرغ ها را نشانه اي از وضعيت پسر خانواده و راهي براي جلب توجه خواننده به اختلاف تربيتي ـ فرهنگي پديد آمده بين نسل اول ونسل دوم مهاجران دانست. در مكالمه مادر و پسر، جلوه اي از رابطه خصمانه مرغ ها ديده مي شود، و يا جايي نويسنده پسر را به پرنده تشبيه مي كند. «مثل آن موقع ها كه اين بچه ما هنوز كوچك بود و به زيبايي يك پرنده بود.» اما حالا تبديل به كابوس پدر و مادر شده است. 
اما باز گويي ماجرا، همچنين سبب تغييري دروني در نويسنده و همسرش و دوستان آنها مي شود؛ پرده اي را از جلو چشمانشان كنار مي زند و ذهنشان را به خود مشغول مي كند. وقتي در پايان داستان مرغ هاي دقت آوري كه ديگر مرغ عشق نيستند، ناله سر مي دهند، لايه ديگري از امكانات داستان گشوده مي شود تا مسئله هويت باختگي به غربت پرتاب شدگان را مطرح كند. 

پي نوشت: 
1- دشوارترين رشته دبيرستاني در هلند؛ چه از نظر علمي و چه تنوع مواد درسي.