بوم و بر 

:: مهر و ماه - بخش 2

نویسنده: شیخ مولانا جمالی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000726-mehr-va-mah-p2.php

آن گاه «ماه» و «عطارد» و جمله لشكريان بدان شهر كه ديوارهايش از نقره، و درهايش از زر بود درآمدند و چندان زر و انواع گوهر ديدند كه از حد گمان و قياس افزون بود. در آن شهر كوشكي وجود داشت كه به جاي سنگ ياقوت و جاي گل مشك در آن به كار رفته بود. 
باري، همين كه ماه شهر طربلوس را تسخير كرد و در نيك بختي به رويش گشوده شد به داد و دهش پرداخت. خبر به بهرام شاه پدر «مهر» رسيد و چون به تواتر شنيد كه از زمان پادشاهي سليمان به بعد كسي به گشودن شهر طربلوس توفيق نيافته سخت در شگفت شد و دانست شهرياري كه چنين كاري بزرگ كرده در سراسر كشورها از روم تا شام زير فرمان خود در مي آورد.  وزيرش را احضار كرد و گفت هم اكنون جاسوسي چست و چالاك و فتن به طربلوس بفرست تا از آن شهر و احوال «ماه»‌خبر بياورد وزير سعد اكبر يكي از نزديكان بهرام شاه و محرمان (مهر) را كه مردي روشن بين و تيز نظر بود بدين كار برگزيد و به شاه بهرام معرفي كرد. بهرام شاه صورت حال را بدو گفت و از هر جنس چيزي كه براي سفر به كار بود به وي داد. سعد اكبر بي درنگ راه شهر طربلوس را در پيش گرفت. چون بدان جا رسيد و بندگان «ماه» وي را ديدند او را در سرايي كه نامش دارالامان بود فرود آوردند و «عطارد»‌ را خبر كردند وي به لطف و محبت نام و منزل و اسم پادشاهش را پرسيد و سعد اكبر چون جز از راست گفتن چاره نداشت گفت: نامم سعداكبر است، از مردم شهر مينا هستم و اسم پادشاهم شاه بهرام است. 
«عطارد»‌به شنيدن نام بهرام شاه نزد «ماه» دويد و خندان به او گفت: شادباش كه شام هجران به پايان نزديك شده، و چنين مي نمايد كه ترا ديدار «مهر» آسان شود. «ماه» چون نام دلدارش را شنيد رويش چون گل تازه شكفته شد، و گفت: بگو چه خبر داري. 
«عطارد» جواب داد، ساعتي پيش كسي به نام سعداكبر از شهر مينا از سوي شاه بهرام رسيده است آن گاه «عطارد» سعداكبر را نزد «ماه» برد. فرستاده بهرام شاه به ديدن «ماه» بر او تعظيم كرد «ماه» وي را نوازش فرمود و خلعتها داد. پس آن گاه «عطارد»‌به منزلگه سعداكبر رفت با او به گرمي از هر در به گفت و شنود پرداخت، پس گردان گردان سخن به شهر و شهريار او كشاند. سعداكبر گفت: شهر ما مينا نام دارد كه به زيبايي از مينو گرو مي برد. پادشاه ما شاه بهرام است، و جز دختري تازه رسيده و دلفريب و هوش ربا فرزندي ندارد 
رخش خورشيد و نامش «مهر» دلكش
ز مهرش در دل خورشيد آتش 
همين كه نام «مهر»‌بر زبان سعداكبر رفت اشك از چشمان «عطارد» جاري شد و چون لختي گريست سعداكبر را از خوابي كه «ماه» ديده بود و از تعبيري كه درويش كرده بود آگاه ساخت. پس آن گاه هر دو نزد «ماه» رفتند و «عطارد»‌ آنچه از سعداكبر شنيده بود به او گفت: «ماه» دگر بار فرستاده بهرام شاه را نزد خود خواند، و از دلدادگي خود به «مهر» سخنها گفت و سعداكبر در جوابش گفت: اي شهريار جوان بخت غم مدار كه من به تدبير تو و او را به هم مي رسانم و چه بهتر كه بهرام شاه را چون تو دامادي تمام خلقت باشد. اما اين كار را تأمل بايد. 
پس آن گاه «ماه»‌به سعداكبر و خواسته بسيار بخشيد و او را نزد بهرام شاه فرستاد. وي چون به مينا رسيد شاه، او را نزد خود خواند و از احوال «ماه» پرسيد. سعداكبر زمين بوسيد.
نخستين مدح كرد از گوهر شاه
پس آخر كرد پيدا گوهر «ماه» 
كه شاها گر فلك عالم نوردد 
زمين چون آسمان سرگشته گردد
نبيند مثل او صاحبقراني 
مهي خورشيد رويي مهرباني 
چه از حسن و چه از خلق و چه از زور 
ز ماهي تا به مه انداخته شور 
به علم و حكمت و عقل و كياست 
به فكر و دانش و فهم و فراست 
ز افلاطون و لقمان گوي تمييز 
ربايد حكمتش از بوعلي نيز
اگر از اصل و نسبش بپرسي شهزاده ايست كه تا هفت پشت نياكانش همه پادشاه بوده اند. بازيگري روزگار او را از مشرق زمين به ديار مغرب افگنده، پدرش دستوري بخرد و پاك رو دارد كه او را فرزندي گزيده است. اين دو با گروهي سپاهي راه سفر در پيش گرفته اند، و چون براي گذشتن از دريا در كشتي نشستند قضا را توفاني مهيب برخاست. كشتي اين دو را از هم جدا افتاد و هر يك به سرنوشتي دچار شد. سعداكبر چون سخن بدين جا رساند خاموش شد. 
سخنگو گر چه احوالش بيان كرد
ولي مقصود اصلي را نهان كرد
از آن مصلحت نديد كه به يكبارگي از راز دلدادگي «ماه» به «مهر» پرده برگيرد. شاه به شنيدن سرگذشت «ماه» و «عطارد» انگشت حيرت و حسرت به دندان گزيد و بر «ماه» آفرين خواند و در دلش افتاد كه «ماه» و «مهر» جفت هم شوند. آن گاه سعد ناآسوده از رنج راه نزد «مهر» رفت و در برابر او چهره بر زمين سود. «مهر» او را از خاك برگرفت نخست از رنج سفرش پرسيد، پس آن گاه از حال و سرگذشت «ماه» جويا شد سعداكبر 
زبان بگشاد كز سلطاني او 
بگويم يا ز سرگرداني او 
سپس از خوبي و جواني، از قابليت فرماندهي و كشورگشايي و ديگر اوصافش سخنها گفت، و از دلدادگي وي نسبت به او سخنها بر زبان آورد. از خوابي كه ديده بود و تعبيري كه درويشي كرده بود، از قصه به كشتي نشستن و خيزش توفان مهيب و آنچه از پس آن روي داده بود همچنين قصه خضر و «عطارد» و در آخر دلباختگي «ماه» به او را بيان كرد. 
هر آن حرفي كه از هجران او زد 
تو گفتي آتشي بر جان او زد
چنان آتش زدش بر خرمن صبر 
كه چشمش ارغوان باريد چون ابر
«مهر» چون از دلباختگي و شيدايي «ماه» به خود آگاه شد آتش عشق در دلش شرر افگند چنان بي تاب و بي خويشتن شد كه به خواب رفت و بهشتي چون رخ خود به خواب ديد. در آن جنت قصري دلاراي بود كه از بلندي سر به آسمان مي سود. صفايش چون ضمير پاكدينان و هوايش چون جمال نازنينان روح پرور بود. در آن فردوس جان افزا تختي از زبرجد بود كه سهي قامتي زيبا بر‌ان جاي داشت. آن جوان تازه رو همين كه چشمش به او افتاد دستش را گرفت و به مهرباني و دلنوازي كنار خود بر تخت نشاند و گفت: 
ز لعل روح پرور كام من بخش 
ز روي دل افروز آرام من بخش
و پس از اين سخنان شيرين و دلاويز بسيار گفت: خواست كام از لبش بگيرد و همين كه ماه دست به سوي سنبل مويش دراز كرد «مهر» به بر و سر وخود شكن داد. بدين حركت ناگهان از خواب بيدار، و از حسرت رنگش چون زعفران زرد شد. 
نه يارا تا بنالد بي مدارا
كه ناگه گردد اين راز آشكارا 
نه جاي آن درد و محنت خويش 
دمي بيرون بريزد از دل ريش
نه طاقت تا خرد را پاس دارد
نه عقلش تا دل از وسواس دارد
«مهر» كنيزي داشت كه از روشني طلعت چون خورشيد عالم افروز بود. 
دو لعلش نقد جان مي پرستان 
دو چشمش ساقي دلهاي مستان 
بتي شكر لبي شيرين كلامي 
مهي جان پروري ناهيد نامي 
دو صد مرغ از هوا بر يك نوايش 
بيفتادي چه گيسو زير پايش 
ناهيد محرم «ماه» بود و آن گلچهره راز و غم دل خود را به جز او به كسي نمي گفت، چون در آن حال غمخواري براي خويش نديد او را نزد خود خواند و آنچه به خواب ديده بود براي او گفت. ناهيد چون از درد دلش آگاه شد به او گفت: همان شب سعداكبر نزد تو آمد به خواب ديدم كه قرص ماه به قصرت فرود آمد همچنين لحظه اي بعد آفتاب به كاخت وارد شد و اين دو در برابر تو رويارو شدند. اين هر دو به خوبي در جهان طاق بودند يكي گيسوان سنبل فام عنبرين بويش از سر دوشش آويخته و مانند گلي قصب پوش بود و
يكي لوءلوء نشان از درج ياقوت 
ز مرجان داده جان را قوت و قوت 
اين دو در صحن قصرت به ناز مي خراميدند. از تبسم دلكش خود آتش به جان مردم انداخته بودند. چون نيك نظر كردم يكي از آن دو تو بودي. از ديدارت در آن صورت به حيرت شدم و قدم پيش نهادم. از اين رو فرخنده خواب چنين به دلم گذشته كه تو و ماه در كنار هم جفت يكديگر خواهيد بود. 
به شنيدن آنچه ناهيد به خواب ديده بود آتش عشق در دل «مهر» شعله ور گشت و چندان كه كوشيد نتوانست راز خود را به سر مهر نگه دارد. 
دل از صبرش جدا شد صبرش از دل
بكرد از آب ديده خاك را گل 
چون طاقتش طاق شد و زمام شكيبايي از كفش رها شد كسي را به طلب سعداكبر فرستاد. چون آمدي وي را نزديك خود نشاند. عشق چنان در دلش سودا افگنده بود كه پرده شرم را دريد، از آنكه 
چون آه بي دلان آتش فروزد 
نخستين پرده آزرم سوزد
به سعداكبر گفت: اين چه خبر بود كه آتش به خرمن شكيباييم زد. چندان از قامت دلجو، از كمان ابرو، از لعل لب، از چشمان مخمور «ماه»‌سخن گفتي كه آرام و قرار از دلم ربودي. آن گاه آنچه را به خواب ديده بود و خواب ناهيد را براي او گفت و راز دلش را گشود. سعداكبر دلش به حال «مهر»‌سوخت؛ بي درنگ شهاب نامي را براي فرستادن نزد «ماه» برگزيد شرح دردمندي و آرزومندي «مهر» را به او گفت تا به ماه عرضه دارد. شهاب بي درنگ راهي پايتخت «ماه» شد و چون بدانجا نزديك گرديد خبر بران «ماه» را از آمدن او آگاه كردند. «ماه»‌شهاب را نزد خود خواند وي را نواخت آن گاه احوال «مهر» را از او پرسيد. شهاب آنچه را سعداكبر بدو آموخته بود به «ماه» گفت، «ماه» با شنيدن اين پيامهاي دلنواز و رؤيا آفرين 
نه صبرش ماند تا در غم گدازد 
نه عقلش ماند تا تدبير سازد
آن گاه دستور نزد خود خواند و به او گفت تو خوب مي داني كه من در طلب چه مقصودي ترك راحت تاج و تخت كردم، اكنون چنين مي نمايد كه پس تحمل آن همه رنج به مراد خود نزديك شده ام و هنگام آن رسيد كه رو به سوي معشوق خود نهم كه او نيز دل به مهر من بسته است. تو در اينجا به جاي من بمان، من و شهاب ره سپركوي يار مي شويم. 
در اين ره همدم من آه من بس 
غم و دردش رفيق راه من بس 
نخواهم همرهي جز اشك خوني 
شهابم بس براي رهنموني 
نبينم تا رخ «مهر» دلارام 
نگيرم ذره سان از گردش آرام 

«عطارد»‌به شنيدن اين سخنان دلازرده گشت، و به اندوه گفت: من از آن تركِ سروري و بزرگي كردم كه تا زنده ام هميشه چون سايه همراهت باشم، اكنون چگونه اين ستم بزرگ بر من مي پسندي كه از تو جدا مانم؟ «ماه» به شنيدن شكوه «عطارد» محزون گشت، و او را نيز همسفر خود كرد. «ماه» و «عطارد» و شهاب پس از اين كه چند روز دشتها و كوه ها بريدند و از نشيبها و فرازها گذشتند به قلعه مينا رسيدند. در آن جا باغي خرم و با صفا كه آراسته به گلهاي شاداب بود فرود آمدند، و كنار جويي كه زلالش چون آب زندگاني، و بساطش چون ايام جواني خوش و طرب زاي بود نشستند، و در اين انديشه شدند كه چگونه سعداكبر را از آمدن خود آگاه كنند. قضا را اين باغ كه هوايش چون وصال يار جان بخش، و نسيمش روح پرور بود بزمگه «مهر» بود. او هر زمان از دوري «ماه» بي تاب مي شد به ياد روي محبوب و آرزوي وصال او با چند تن از محرمانش در آن باغ مي گشت. اتفاق را در آن روز نيز با
تني چند از كنيزان پري روي 
گل اندامان زيبا عنبرين موي 
برابر آن سهي قدان پرناز 
كه با او همدمان بودند پرناز 
بدان باغ آمدند، و چون ساعتي با هم به گردش پرداختند «مهر» و ناهيد به بهانه اي از آنان جدا شدند و قدم زنان به كنار همان جويي رسيدند كه «ماه» و «عطارد» و شهاب فرود آمده بودند. «مهر» ديد 
گل سنبل خطي و سرو آزاد 
فتاده سايه سان در زير شمشاد 
ز گرمي عارضش را خون رسيده 
تو گفتي بر گلي شبنم چكيده 
آن هر سه به خواب بودند. چون چشم مهر به آن جوان خوب چهر افتاد در دلش گذشت و يقين كرد كه دلبر اوست، چنان بي خويشتن شد كه سوي او دويد، كنارش نشست، آرام آرام سرش را بر زانوي خود نهاد و از بسياري شوق چندان اشك بر رويش افشاند كه «ماه» بيدار شد و پري رويي را كنار خود ديد. 
لب همچون زلالش روح پرور 
زده آتش به جان آب كوثر
دو سنبل بر سر رخسار هشته 
به هم آميخته ديو و فرشته
«ماه» به ديدن آن خورشيدرو آرام و قرارش نماند و لب بر لب او دوخت. «مهر» نيز به ديدار «ماه» چنان حيران و سرگشته گشت كه 
به درج گوهرش آن چشمه نوش 
ز ياقوت لب خود كرد سرپوش 
چو بر ياقوت او بنهاد مرجان 
يكي شد آن دو تن را گوهر جان 
ناهيد چون احوال آن دو را بدين گونه ديد به سوي آنان دويد تا مبادا لذت شوق ديدار آنان را از پا درآ ورد، به هنگام دويدن پايش چنان صدا كرد كه «عطارد» و شهاب بيدار شدند، و ناهيد اشارت كرد كه از آن جا دور شوند، سپس از باغبان گلاب گرفت و بر روي ايشان افشاند. آن دو پس از دو ساعت بي هوشي به خويشتن آمدند و «مهر» از سر دلنوازي به «ماه» گفت: 
كه اي سلطان مهرويان آفاق 
چو ابروي خود اندر سروري طاق 
نهادي پاي خود بر ديده ما 
بياسودي دل غمديده ما 
«ماه» در جوابش گفت تو مهري و من ماه و همه كس مي داند كه فروغ ماه لمعه اي از نور خورشيد است. تو خورشيد جهانتابي و من ذره اي ناچيز، اكنون كه شهد ديدار حاصل شده دريغ است كه از تلخيهاي دوران فراغ ياد كنيم. 
به هنگامي كه آن دو دلداده تازه روي بدين سان با هم عشق مي باختند «عطارد» در سايه بيد به آنان نظاره مي كرد. دي كه باغبان به سوي «ماه» و «مهر» پيش مي آمد. براي اين كه راز دلدادگي اين عاشق و معشوق آشكار نگردد. تصميم كرد باغبان را بكشد و چون دست به خنجر برد باغبان به فراست دريافت، چند گام به قفا برگشت. در اين هنگام «مهر» و «ماه» و ناهيد حضور باغبان را دريافتند، او را نواختند و گفتند سوگند ياد كند كه اين راز را هرگز بر زبان نياورد. باغبان سوگند ياد كرد و گفت: 
به گلبرگ شقايقهاي اين باغ 
كه دارد در دل پر خون خود داغ 
به زلف سنبل و جعد گلاله 
به چشم نرگس و رخسار لاله 
به حسن راستي سرو آزاد 
به قد عرعر و بالاي شمشاد 
به خوبي رخ گلنار دلجوي 
به سرخي رخ گلهاي خوش بو 
به زيب سبزه و خط رياحين 
به رنگ ياسمين و بوي نسرين 
به اشك ارغوان و چشم بادام 
به سيماي ترنج خيري اندام 
به ناز چون سرشك اشكباران 
به سيب چون زنخدان نگاران 
به گوهر باري شبنم به زاري 
به لوءلوء ريزي ابر بهاري 
به رنگ عارض خيري پردرد 
كه چون عاشق بود رخساره اش زرد
گر اين سوگند باشد سست بنياد 
بهار بوستانم را خزان باد 
پس از اين كه باغبان بدين گونه قسم ياد كرد «مهر» به پاداش گوهري چند از گوشوار خود جدا ساخت و به او بخشيد. آن گاه، «مهر» به ناهيد فرمان داد كسي را به آوردن سعداكبر بفرستد. ناهيد پرستاري محرم را فرستاد. چون سعداكبر بدان جا رسيد مهر مصلحت را به يك سو شد تا سعد «ماه» را ديدار كند و او و ناهيد به كاخ خود بازگشتند. «ماه» شرح ديدار خود را با معشوق چنان كه روي نموده بود به سعداكبر گفت؛ و چون عمر روز به آخر رسيد سعد «ماه» را بر اسب نشاند و در حالي كه شهاب به دنبال مي رفت، آنان را به خانه برد «مهر» پس از سپري شدن پاسي از شب سريري خاص و مفرشهايي گرانبها، و طعامي خوشگوار، و شيرينهاي لذيذ براي آنان فرستاد و نهاني به سعداكبر پيغام داد. 
تو مي داني كه دستم زير سنگ است
دل پرخون من غنچه تنگ است
مبادا همچو گل بگشايد اين راز 
چون دم بيرون رود نايد درون باز 
نهان دارش بسان مغز در پوست
بينديش از فريب دشمن و دوست
در دروازه را با گل توان بست 
دهان مردمان مشكل توان بست
غريب ما كه در كاشانه تست 
چون جان ماست گر در خانه تست
هشيار باش و بينديش كه اگر پدرم از اين ماجرا آگاه شود ترا مي كشد و بر من قهر و ستم رفتار مي كند و اگر مادرم از اين راز باخبر گردد خلقي را به دار مي كشد من بر جان خود 
نمي انديشم كه پايان زندگي مرگ است اما مي ترسم بر «ماه» بد برسد. 
«ماه» به هيچ كس روي نمي نمود و همچنان در خانه سعداكبر پنهان بود. اما هر شب به وسيله ناهيد پيغامهاي نوازشگر براي او مي فرستاد. اتفاق را روزي صبحگاهان «ماه» به قصد رفتن به گرمابه از خانه بيرون شد، «عطارد» نيز چون سايه به دنبالش مي رفت. چنان روي نمود كه در اين هنگام كيوان او را ديد كيوان به رو و خو همانند ديو بود. مكاري تاريك دل،‌سيه رويي حسود و فتنه انگيز بود. گفتي وجودش مخمر به شامت و وحشت بود. او دور از نظر «ماه» وي را دنبال كرد. «عطارد»‌ او را ديد و به «ماه» اشارت كرد كه به خانه بازگردد. و چون سعداكبر از آنچه روي نموده بود آگاه شد وي را به سردابه اي كه در كنج خانه اش بود پنهان كرد. سپس نزد «مهر» رفت و او را از ماجرا با خبر ساخت. 
او به سعداكبر دستور داد كه پنهان از نظر خويش و بيگانه «ماه» را به كاخ او ببرد. آن دو در خانه اما از هم جدا بودند. «مهر» در فراق «ماه» آه مي كشيد و مي گريست. 
بهارش چون خزان بگرفت سردي 
گل سرخش نموده ميل زردي
دلش همچون دهانش دائماً تنگ 
لبش با بخت خود پيوسته در جنگ
نه روي ناله نه ياراي يا رب 
به خاموشي نهاده مهر بر لب