بوم و بر 

:: وقتی در حراج خودت شرکت می کنی

نویسنده: امیر تاج الدین ریاضی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000733-vaghti-dar-haraje-khodat-sherkat-mikoni.php

در خانه ات ، کسی که ندیده ای ، کسی که نمی شناسی ، گیلاس کریستال را - یک از دوازده تا را - به دست می گیرد و می گوید : «چند ؟» و به دورو برش نگاه می کند ؛ بی نتیجه ، بی جواب ! در این شلوغی کسی نیست که جوابش را بدهد . لازم هم نیست ؛ روی گیلاس دیگر ، قیمتش را نوشته اند : 24500 تومان .
می گویی زیر لب : «از پدر چیزی نمانده!» و نگاهت کشیده می شود روی وسایل دیگر خانه که روی میز کنار هم چیده شده اند و می رسی به بوفه و در های شیشه ای بسته اش ... . پشت شیشه ها ؛ چند کارت پستال قدیمی ، چند دکمه نظامی طلایی ، دگمه های شیرو خورشید ، ستاره های سر دوشی و یک دسته ویولون ؛ هر کدام صد تومان .
کنار بوفه _ آویخته از میخ دیوار - یک دست لباس نظامی روی خانه پلاستیکی سایه انداخته و خانه ، قلکی است که فقط 500 تومان می ارزد و پر است از صدای ویولن ، سکه و مسخرگی .
همه را می بینی ، با قیمت هایشان ؛ و باز دوباره می بینی ، تا اینکه دردی را حس می کنی ، در شانه چپت .
- ببخشید خانم .
تنه خورده ای ؟ از چه کسی ؟ مهم نیست ؛ یکی از این همه آدم که در همه جای خانه می گردند ، دست درازی می کنند ، قیمت می دهند. این خانه همه چیزش قیمت دارد . از فکر اینکه نبرندش دستت را در دست یارت می فشاری و می روی - در خیالت - و هنوز پاییز است که می روی با او - جوان و پشت به همه چیز .
در دگمه های طلایی و دسته ویولن ، تصویری می سازی از مخالفت ، از سرهنگ ؛ با تمام جلال و جبروتش . کسی نمی فهمد ؛ حتی او هم که دستت را می فشارد ، او که شریکت است ، او هم نمی فهمد .
سرهنگ می ایستد ؛ دست ها بر پشت ، باد در غبغب : می گوید :«آقای داماد !»
داماد را کشیده می گوید - به مسخره - و می خندد به آقای داماد که هجی اش کرده .
رو در رویش می ایستی و با مشت های بالا آمده ، بلند می گویی : «پدر !» آنقدر بلند که دیگر حرفی باقی نمی ماند و بر می گردی .
می گوید : « به جهنم ! برید گم شید؛ با هر دوتونم !»
و پاییز است که می روید .
پدر ایستاده ، دست ها بر کمر ، با عینک دودی و کلاه و مدال . دگمه های لباس نظامی و چکمه هایش برق می زنند .
پشتش ، پشت چکمه هایش ( روی زمین ) چیزی پنهان کرده است - برای تو نیست . سرک می کشی ؛ دامن چین دارت تاب می خورد . این بار برای تو نیست ؛ یک منقل استیل است ؛ با یک گله زغال آتش کرده زیر خاکستر . جلوتر می آید تا نبینی . رو در رویت می خندد . با چشم و ابرو می خواهد ذهنت را بخواند .
مثل او می خندی ، فحش می دهی ؛ به باغبان که شاخه ها را نچیده ، که آب را هدر داده ، که راننده نیامده ، که این زن بد است ، که بچه ها از دست رفته اند .
دهانت کف می کند از پر گویی و نگاه می کنی به سرهنگ که کلنجار می رود با آن همه که در بغل دارد ؛ با نشان و حمایل و فرمان و حکم و شیپور و پرچم و شمشیر و چوب تعلیم و قباله و چرخ توپ و تفنگ و سمبه های تلنبار شده روی طبل بزرگ ...
می گویی : «مگر با دو دست می شود ؟ »
و می شنوی که می شود . گفته است می شود و دو دستی همه را نگه داشته . تا چه وقت ؟
با دست های خسته بار سنگین را به زحمت تا زیر چانه بالا می کشد . سر را عقب تر می برد تا طبل را روی شکم بر آمده اش بگذارد .
هنوز مرتب نایستاده که باد می وزد و فرمان و حکم را با خود می برد .می خواهد حکم را بگیرد که طبل بزرگ از دستش می افتد و با آن ، همه چیز بر زمین می ریزد و با باد می رود :
سرهنگ می ماند و شانه های افتاده و دست های خالی .
باد تند تر می شود . تند باد پلک هایش را می بندد . دست ها را سپر چشم ها می کند - که چه کار غلطی ! فراموش کرده که یک نظامی فقط خبردار می ایستد ! چه کسی دیده ؟ کسی او را ندیده ؛ کسی نیست . جبران مافات می کند :
خبردار می ایستد .
باد می پیچد و می رود و هر چه را برایش مانده با خود می برد ؛ سبیل های چخماقی ، نشان کلاه ، سردوشی ها ، ستاره ها ، کلاه ، کراوات ، لباس نظامی ، پیراهن و چکمه ها را .
می ماند یک زیر شلواری و جوراب های سفید و ریش و سبیلی که از صورت نتراشیده اش بیرون می زنند .
حالا به جای چوب تعلیم ویولن در دست دارد و متلک می گوید . موهای روغن خورده سیاهش ، خاکستری ، سفید می شود ؛ آشفته - مثل دوگوش خرگوش ؛ و دود سیگار سبیل هایش را زرد می کند .
با ویولن آهنگی می زند که مسخره است ، بچگانه است ؛ بعد می خواند . با سر به تو اشاره می کند ؛ تو هم می خوانی : « یه توپ دارم ...!» 
خوشش نمی آید . گرام را کوک می کنی که حالا هفتاد هزار تومان می ارزد . گوش می دهی ، گوش می دهد ؛ و تا به خود بیایی در صدا حل شده است .
نگاهت به منقل استیل می افتد که پنهان نیست دیگر . پر از گل های سرخ خشک تزئینی است , پانزده هزار تومان . صفحه ، خش و خش ، می خواند. باز هم چشم می گردانی روی همه چیز ؛ کارت پستال های قدیمی ، دگمه های طلایی ، ستاره های سردوشی ، دسته ویولن ؛ همه در بوفه مانده اند - پشت شیشه های بسته .
کسی آنها را نخریده ؛ کسی آنها را نمی خرد . آنکه دستت را می فشارد ، آنکه در کنارت ایستاده ، می گوید :
- توبردار؛ برای یادگاری .