بوم و بر 

:: من او - 1 او

نویسنده: رضا امیر خانی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000744-maneou-cb1.php

سال هزار و سيصد و دوازده شمسي . البته آن سال ، سال شمسي نبود . گمان مي كنم سال هزار و سيصد و بيست ، سال شمسي بود . تازه آن هم براي كريم نه براي من . من تو نخ اين جور كارها نبودم . سرم به كار خودم بود . كار كه نمي‌شود گفت ، سرم به بي كاري خودم بود . كريم بود كه از وقتي شاشش كف كرد يا حتا قبل از آن ، هر سالش سال كسي شد . سال هزار و سيصد و پانزده ، سال اكرم بود . به قول بچه‌ها "دختر سوسن شتري". خيلي ديلاق بود . كريم به زور به شانه‌هايش مي‌رسيد . يك اتاق توي شمس‌العماره اجاره كرده بود . يادم نبود ؛ جخ قبل از اكرم هم ، سال كشف حجاب ، عاشق معلمه‌ي لهستاني مريم شده بود !
سال هزار و سيصد و شانزده ، سال ليلا كوري بود كه مي‌گفتند شوهر داشته ، اما شوهرش به خاطر چشم هاي چپش طلاقش داده بوده . كوچه ي قجر‌ها مي‌نشست ؛ توي خانه‌ي يكي از صيغه‌هاي قديمي قاجار كه دندان‌هاي جو خوري‌اش شكسته بود ؛ تا وقتي كه از آن جا بيرون‌شان كردند... سال بعد هم سال يكي ديگر بود . هر سالش اسم داشت . نه هر سال ، كه وقتي شهر نو راه افتاد يا وقتي زن هاي كولي از جنوب به تهران آمدند ، هر ماهش بل‌كه هر شبش اسم داشت ، اما سال شمسي ، به نظرم حدود هزار و سيصد و بيست بود .
براي من فرق مي كرد . روز ازل وقتي براي من " ده بيست سي چهل " كردند ، همه‌اش را به نام يكي زدند . ده و بيست و سي و چهل و بقيه را . هزار و سيصد و ده ، هزار و سيصد و بيست ، هزار و سيصد و سي ، هزار و سيصد و چهل و بقيه را . نه فقط سال را كه ماه و روز و لحظه را هم به نام يكي زدند ؛ به نام همان كه موي صافي داشت ؛ همان كه وقتي مي خنديد ، از غنچه‌ي لب‌هاي سرخش بوي گل ياس بيرون مي‌زد . سال‌هاي من شمسي نشد ؛ مهتابي شد . مثل شب ها ... دنيايي داشتيم ، آفتاب مهتابي بود !
دنيايي داشتيم . دلم خوش بود كه بابا از سفر بيايد و سر كوچه ي مسجد قندي ، طاق نصرت بزنند و همه بگويند علي! ديدي بالاخره بابا آمد . درياني با آن صورت سرخ تراشيده ، صورتم را بخراشد ، ناقلايي به نافم ببندد و با آن لهجه‌ي آذري بگويد : " به آقا بگو بغل حاج امين‌الضربي‌ها ، ياد هم‌سايه‌ها هم باشه . يك صناري هم براي ما گند (با آن لهجه‌اش) كنار بگذاره !" دلم خوش بود كه باب‌جون شب‌ها برايم قصه بگويد و هر جا زن و شوهري به هم رسيدند ، خودم را ببينم و مهتاب را . هي روزگار ! چه مي كني با ما ؟ كريم ريقو را كردي خواهر‌زاده‌ي فيل ، بعد هم زديش زمين ! تكه‌تكه ! طوري كه يك و هشتاد در نيم ، وسط باغ طوطي ، تازه يك طبقه ، از سرش هم زياد بود . يا اصلاً خود ما را ؛ خانواده‌ي حاج فتاح را با آن همه اعوان و انصار ، از عرش اعلا فرستادي دم در خلا ! شب به قاعده‌اي داشتيم كه گربه‌ي خانه‌مان واجب‌الحج بود ، فردايش ، به قاعده‌اي نداشتيم كه بزرگ خانه‌مان واجب‌الزكات بود !
من كه كاري به كار كسي نداشتم . دلم براي گوسفند سياه و قهوه‌اي و زرد و نارنجي و قرمز و صورتي مي‌سوخت . براي همه دلم مي‌سوخت . چقدر دعا كردم كه تا وقتي هفت‌كور در خيابان ما هستند ، باران نبارد ؟ مگر يك دل چقدر جا دارد ؟ براي همين بود كه روز قورمه‌پزان - روزي كه همه آرزويش را داشتند - بالا مي‌آوردم . حق نبود ، البته ناحق هم نبود . حق تويي . يا حق !
كجايي باب‌جون ؟ چه شد آن كيا و بيا و دم و دست‌گاه ؟ كجا رفتند ميش‌ها و نعجه‌ها و گوساله‌هايي كه براي نذر كمر دردت ،‌ موسا ضعيف‌كش سر كوچه زمين مي‌زد ؟ كجا هستند لوطي‌هايي كه به احترام تو سيب را با پوست مي‌خوردند تا چاقو‌هاشان را نبيني ؟ گوني‌هاي برنج دم سياه ؛ همان‌ها كه تا دو سال بعد از مرگ بابا دوام آوردند ؟ دبه‌هاي روغن كرمانشاهي ؟ خمره‌هاي سر بسته‌ي قورمه - همان‌ها كه مي‌گفتي تا هفتاد سال بوشان ياد آدم مي‌ماند ...؟
- بيا نالوطي . بيا از توي بغچه نان تازه بردار و قورمه‌ي داغ بخور . بخور كه تا داغ اند مزه دارند . مزه‌ي اين قورمه تا هفتاد سال يادت مي‌مونه .
- هفتاد سال ! باب‌جون ، هفتاد سال خيلي زياده !
- مزه‌اش مي‌مونه . گوشتي كه توي روغن خودش سرخ بشه ، بوش مانده‌گاره .
حقاً بوي گوشتي كه توي روغن خودش سرخ شود ، مانده‌گار است . تا هفتاد سال ياد آدم مي‌ماند . هفتاد سال كه نه ؛ موشك‌باران ، شصت و هفت . شصت و هفت سال ، آن هم هزار و سيصد و دوازده ،‌ دوازده تايش كم شود ، حدود پنجاه سال . نيم قرن ياد آدم مي‌ماند ،‌ بوي گوشتي كه توي روغن خودش سرخ شود . البته گوشت گوسفند چربي‌اش بيشتر است اما بوي گوشت آدم بوي زخمي دارد كه بيشتر شامه را آزار مي‌دهد . به نظرم گوشت زن‌ها ناجور‌تر باشد . چون چربي بدنشان بيشتر از مردهاست . نمي دانم چرا وقتي به آپارتمان‌شان رسيدم ، ‌احساس قورمه‌پزان داشتم . از روي در به داخل حياط رفتم . در روي زمين بود . از پله‌هاي كج معوج بالا رفتم . همان بوها ، فقط به جاي بوي هيزم قورمه‌پزان و به جاي بوي رنگ روغن ؛ بوي باروت بود كه ته دماغ آدم را مي‌سوزاند . گوشت‌هاي تكه‌تكه ، مثل گوشت قورمه ، مثل گوشت گوسفند سياه كه چقدر دوستش داشتم . همان طور كه به گوسفند سياه نمك مي‌دادم و دست مرا مي‌ليسيد همان طور هم ... واي خدا ! چقدر زن لطيف است ! به برگ گل مي‌ماند . بدون هيچ انتخابي . توي يك شهر ده ميليوني  . صاف سرش را - سر كريه و بي مويش را كه به سر يك ماهي گنديده مي‌مانست - پايين انداخته بود و بت آن قامت نخراشيده و نتراشيده ، اولين مهمان ناخوانده ي آن دو شده بود . . اولين نامحرمي بود كه موهاي آن‌ها را مي‌ديد. همين طور تابلو‌هاشان را . حكماً نامحرم بود. مگر مي‌شود موشك زن باشد ؟ در ثاني ، بوي تن سوخته‌ي زن با بوي تن سوخته‌ي او ، با بوي باروت توفير مي‌كند .
آن موهاي صاف كه از نه سالگي‌اش به بعد نديده بودم ، با ابروهاي پيوسته‌ي مريم قاطي شده بود . روي زمين نشستم . خودم آن‌جا ، رو به روي خودم نشستم . زل زدم به چشم‌هاي خودم . خودم چقدر پير شده بود ! شست و چند ساله . خودم چه قدر پير شده بودم ! ده ساله . ديگر نه مريم ، مادام تأمينات من مي‌توانست جايي پشت سر من حرف بزند ، نه من مي‌توانستم پشت سر او به مهتاب لب‌خند بزنم و بپرسم :" كامان تله وو ؟ مادموازل ! ( حال شما چطور است ، دوشيزه ؟) " بعد خودمان دوتايي نگاه كرديم به بوم‌ها . او كه پيرتر بود ، بيش‌تر از آن‌ها%