بوم و بر 

:: زندگی آنطور که من فهمیده ام

نویسنده: مارک تواین
مترجم: محمود کیانوش
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000751-zendegi--on--tor-ke-man-fahmideam.php

مرد بزرگی درفیلادلفیا زندگی می کند و این مرد وقتی که نوجوانی فقیر بود ، وارد یک بانک شد و گفت : « قربان جناب عالی احتیاج به یک پادو ندارید ؟ »
و مقام منیع گفت :« نه پسر ، من احتیاج به پادو ندارم »
پسرک که دلش پر بود و با یک سنتی که از عمه پرهیزکارش دزیدیده یود و یک خروس قندی خریده بود ، داشت به آن خروس قندی مک می زد ، با هق هقی که خوب شنیده می شد و گلوله های درشت اشک که بر گونه هایش می غلتید ، ساکت از پله های مرمین بانک پایین آمد . بانکدار معظم قامت خود را خم کرد و خودش را در پس یک در کشید ، زیرا می ترسید پسرک سنگی به طرف او پرتاب کند . اما پسرک چیزی برداشت و آن را در نیم تنه مندرس خود فرو کرد . 
«پسر بیا اینجا ؟ »
پسرک برگشت و بانکدار فرمود « هان ، تو چی برداشتی ؟ »
پسرک در پاسخ اظهار داشت «یک سنجاق »
بانکدار گفت : « پسر تو خوب هستی ؟ »
پسرک گفت که خوب است ، بانکدار گفت « تو چطور رای می دهی ؟ ... معذرت می خواهم ، می خواستم بگویم شبها دندانت را مسواک می زنی ؟ » و پسرک گفت که می زند . 
و آنگاه مرد قلمی که از طلای ناب بود در آورد و با آن ، بر صفحه کاغذ نوشت ، ته چین . و از پسرک پرسید که معنای آن چیست و پسرک جواب داد « چیزی که ته آن چین داشته باشد » . آنوقت بانکدار گفت ته چین نوعی غذاست . و پسرک گفت « که اینطور! »
آنگاه بانکدار پسرک را به عنوان شریک خود پذیرفت و نیمی از سود خود و همه سرمایه خود را به او اعطا کرد ، و او با دختر بانکدار ازدواج کرد ، و اکنون آنچه دارد از آن اوست و و به او تعلق دارد .
 
عموی من این حکایت را برای من تعریف کرد و من شش هفته وقتم را صرف جمع کردن سنجاق از جلوی بانک کردم . انتظار داشتم که بانکدار مرا به درون بخواند و بگوید « پسر تو خوب هستی ؟ » و من بگویم « بله خوبم » و موقعی که از من پرسید :« تحقیر چه معنایی دارد ؟ » جواب بدهم « تحقیر چیزی است که ته آن قیر ریخته باشند . » اما گویی بانکدار اشتیاقی به داشتن یک شریک نداشت و و به جای دختر صاحب یک پسر بود ، چون یک روز به من گفت : « پسر تو اینجا چه چیزی جمع می کنی ؟ »
من با فروتنی بسیار گفتم « سنجاق .»
او گفت « بگذار ببینم . » و سنجاق ها را از من گرفت . من کلاهم را برداشتم و آماده شدم وارد بانک شوم و شریک او باشم وبا دختر او ازدواج کنم . ولی او از من هیچ دعوتی نکرد و پیشنهادی نداد . به من گفت « این شنجاق ها متعلق به بانک است ، اگر دیگر این طرف ها پیدایت شود ، سگ ها را رها می کنم تا حسابت را برسند . » و من از آنجا رفتم ، و آن مردک خسیس سنجاق ها را هم از من گرفت. این است زندگی آنطور که من فهمیده ام .