بوم و بر 

:: روی ماه خداوند را ببوس - بخش 3

نویسنده: مصطفی مستور
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000780-rooye-mahe-khodavand-ra-beboos-p3.php

9
ساعت چهار بعداز ظهر است . چند ساعت است كه براي پيدا كردن داروهاي مادرم توي كوچه هاي ناصر خسرو پرسه مي زنم. اينجا پر از قاچاقچياني است كه هر داروي تايابي را توي انبارهاي تاريك شان پنهان كرده اند. يكي شان مي گويد به پيغمبر ندارم، يعني نيست دنبال ش نگرد. و ديگري اگه كسي داشته باشه به قميت خون پدرش مي فروشه. ديگري شايد ياقوت مديسين داشته باشه. و ياقوت مديسين ندارم. يعني داشتم اما جلو پاتون دادم به ضعيفه اي كه خيلي آب غوره مي گرفت. برو سراغ جمشيد جور شايد داشته باشه. از بخت بد جمشيد جور اين بار جور نيست اما نشاني دكتر يعقوب الكل نامي را مي دهد كه تاكيد مي كند كه نگويم او مرا فرستاده است. جمشيد مي گويد به دكتر يعقوب بگويم كه داود خان مرا فرستاده است. يعقوب توي زير زمين يك فروشگاه لاستيك فروشي با چند نفر اختلاط كرده است. خود را معرفي مي كنم و نسخه را به دست اش مي دهم. سروش توي نسخه است مي گويد هر كدام پانصد و نود تومان.
هر بسته؟ مي گويد نه هر كارتن! هر دانه فدات شوم. هر دانه نوكرتم. دو بسته اش مي شود به عبارت چهارده هزار و يك صد و شصت تومان كه اول هم يك صد و شصت تومان رو مرحمت كنيد.
غروب است كه موفق مي شوم از پنج قلم دارو سه قلم آن را تهيه كنم و به جيرفت پست كنم. به خانه كه مي رسم كله ام هنوز از ياقوت مديسين و جمشيد جور و دكتر يعقوب الكل و ناصر خسرو قبادياني و همه و همه مي سوزد. سرم را زير شير آب مي گيرم تا كمي خنك شوم. همان طور كه آب روي سرم مي ريزد بي خودي به اين فكر مي كنم كه اين همه داروها براي چيست؟ چرا انسان ها اين قدر بيمار مي شوند؟ تلفن زنگ مي زند و من سرم را از زير شير آب بيرون مي آورم. تمام پيراهن ام خيس شده است. تا ميز عسلي كه تلفن روي آن قرار دارد و گوشه هال است مي دوم. تلفن را برمي دارم. عليرضاست. مي گويد حال يكي از دوستان اش خيلي وخيم است و بايد او را ببرد بيمارستان . فيات خودش تعميرگاه است و از من مي پرسد اگر ماشين ام را احتياج ندارم ماشين را به او بدهم. مي گويم من هم خودم و هم ماشين ام براي امداد آماده ايم.
چند دقيقه بعد توي خياباني هستم كه به خانه ي عليرضا مي رسد. توي راه به اين فكر مي كنم كه هم سئوال سايه را از او بپرسم و هم موضوعي را كه زير شير آب به آن فكر مي كردم. البته من هميشه از علي سئول مي كنم. به خصوص سئوال هايي كه يا جواب ندارند و يا پاسخ شان دشوار است. اغلب هم از پاسخ هاش قانع نمي شوم اما گاهي در جواب سئوال هام چيزي مي گويد كه بي اندازه لذت مي برم. شايد به همين خاطر است كه از صحبت كردن با هيچ كس به اندازه حرف زدن با او لذت نمي برم. و اصلا سئوال كردن از علي بهانه اي است كه او را سر حرف بياورم. شمرده و سنجيده حرف مي زند. مجرد است و با مادر و خواهر كوچك اش توي يك آپارتمان صد و بيست متري زندگي مي كند. با اين كه چند مؤسسه براي تدريس كامپيوتر از او دعوت كرده اند اما ترجيح داده به عنوان مدير يك سازمان كوچك دولتي كه كارش رسيدگي به امور خيريه است كار كند.
به درختي تكيه داده و منتظرم است. شلوار تيره و پيراهن روشني زير كاپشن زيتوني رنگ اش پوشيده است. توي ماشين مي نشيند.
سلام يونس. خوبي؟
مي خندم و چيزي نمي گويم . آدرس خانه ي منصور را مي دهد و دوباره مي پرسد خوبي؟
بيرون، باد توي درخت ها مي پيچد . اواخر بهمن ماه است و هوا حسابي سرد شده است. باران ريزي روي شيشه ي ماشين شروع مي كند به باريدن. مي گويم هيچ وقت به اين بدي نبوده ام. بعد بدون هيچ مقدمه اي مي پرسم. چرا اين همه بيماري توي انسان ها ريخته اند؟ از انواع سر درد، مثل ميگرن و سينوزيت گرفته تا بيماري هاي چشمي مثل دوربيني و نزديك بيني و كوررنگي و آب مرواريد و آستيگماتيسم تا انواع نارسايي هاي قلبي مثل تپش قلب و بزرگ شدن قلب و تنگ شدن دريچه ي ميترال تا سنگ كليه و سنگ مثانه تا نازايي و صرع و نقرس و منژيت تا آبله و اوريون و سرخك و مخملك و آسم تا اصناف مختلف بيماري ها و معلوليت هاي ارثي مثل كوري و لوچي و كري و فلح و اختلالات گفتاري و انواع هپاتيت A و B و C و بيماري هاي خوني مثل هموفيلي و لوسمي و تالاسمي تا انواع معلوليت هاي ذهني و عقب ماندگي هاي رفتاري تا زخم معده و اثني عشر و روده تا بيماري هاي انگلي تا واريس و ديفتري و تيفوس و روماتيسم و ديسك و پاركينسون و ديابت و الزايمر و تا تصلب شرائين تا سكته مغزي تا..... آخ چه قدر بيماري!!
برف پاكن كهاي ماشين را راه مي اندازم تا قطره هاي باران روي شيشه را جارو كنند. عليرضا از پنجره به بيرون ، به فروشگاههايي كه تعطيل شده اند، خيره شده است.
هر كسي قبل از مرگ تعدادي از اين بيماري ها رو تجربه مي كنه. مادر من سال هاست كه واريس و ديابت داره. سايه تپش قلب داره. پدرش زخم اثني عشر داره و مادرش دچار سينوزيت مزمني يه. پدرم قبل از مرگ ش دچار پاركينسون شده بود. فكر نمي كنم هيچ جان داري به اندازه هاي انسان در معرض ابتلا به اين همه بيماري باشه. يكي از فكرهاي هميشگي من اينه كه چرا حيوانات به اندازه ي انسان ها بيمار نمي شن؟
عليرضا آهسته زير لب چيزي مي گويد كه من نمي شنوم بعد چند لحظه با دقت به من نگاه مي كند و با لبخند محوي مي گويد تو از كجا اسم اين همه فرشته رو مي دوني؟ منظورش اسم هاي بيماري هايي است كه برايش رديف كرده بودم. مي گويم شايد هم فرشته باشند، اما فرشتگان عذاب.
باران شدت گرفته است و نور چراع هاي اتومبيل هايي كه از مقابل مي آيند آزارم مي دهد. علي دقيقه اي سكوت مي كند و بعد مي گويد چه فرقي داره؟ همه فرشته ها خوبند، هم فرشته ي رحمت و هم فرشته هاي عذاب.
چند صاعقه توي افق برق مي زند. بي خوي مي پرسم واقعا فرشته ها وجود دارند؟ واقعا دو تا فرشته روي شانه هاي من نشسته اند و اعمال مرا توي لوح هايي مي نويسند؟ تو واقعا به اين چيزها يقين داري؟
عليرضا به پشي صندلي تكيه مي دهد و مي گويد من آدم هايي رو مي شناسم كه وزن اين فرشته ها رو روي شانه هاشون احساس مي كنند. آدم هايي رو مي شناسم كه حتي بوي فرشته ها رو از هم تفكيك مي دهند.
صداي بال هاشون رو دائم مي شنوند. اما اين ها خيلي ارزشمند نيست، آن چه مهمه اينه كه.....
حرف اش را تمام نمي كند. انگار بغض گلوش را فشرده باشد ديگر هيچ حرفي نمي زند. خوب مي دانم كه در چنين اوقاتي نبايد موضوع را دنبال كنم.
به خانه ي منصور، دوست عليرضا، مي رسيم. عليرضا داخل خانه مي شود و چند دقيقه بعد با جواني استخواني كه روي دست هاش گرفته بيرون مي آيد. منصور را روي صندلي عقب ماشين مي گذارد و خودش هم عقب مي نشيند.
مي گويد عجله كن.
به نظر مي رسد كه منصر كاملا بي هوش است. حالا باران آن قدر شدت گرفته كه تقريبا چيزي نمي بينم. از توي آينه به صندلي عقب نگاه مي كنم . عليرضا سرش را روي سينه ي منصور گذاشته تا صداي تپش قلب او را بشنود. توي خياباني كه شيب تندي رو به بالا دارد مي پيچم. دنده را سنگين مي كنم تا شيب را بالا بروم. كمي بعد كه باران مي ايستد، من شيشه ي پنجره را پايين مي آورم. ناگهاي بوي خوش ياسمن هاي سفيد توي ماشين مي پيچد. اما دو طرف خيابان پر از سپيدار ، دو طرف خيابان پر از ساختمان هاي مرتفع و كركره هاي پايين كشيده ي فروشگاه ها و پر از بي خانمانهايي است كه پاي آن ها خوابيده اند. ياسمني نيست.

۱۰
وقتي پزشك جوان اورژانس مي گويد كه منصور ده دقيقه قبل تمام كرده، عليرضا خم مي شود و صورت اش را توي دست هاي بي رمق منصور پنهان مي كند. شانه هاش تكان مي خورند و بعد بغضي را كه انگار مدت هاست توي گلو نگه داشته، رها مي كند. پزشك جوان توي ورقه ي گواهي فوت، علت مرگ را ايست قلبي مي نويسد. علي مداركي را امضا مي كند، به كمك پرستاري منصور را روي برانكارد مي گذارد و به طرف سردخانه مي برد.
ساعت دو بامداد است. از پنجره ي درمانگاه اورژانس به بيرون نگاه مي كنم. زني سراسيمه به طرف باجه تلفن عمومي مي دود. با خودم فكر مي كنم حالا منصور كجاست؟ اسم منصور را چندين بار از عليرضا شنيده بودم اما اين اولين بار و البته آخرين باري بود كه او را مي ديدم. اورژانس خلوت است و به جز من كسي توي درمانگاه نيست . توي راهروهاي بيمارستان بي هدف قدم مي زنم. از بخش جراحي مي گذرم و بعد از پله ها بالا مي روم. در شيشه اي بزرگي را كه روي آن نوشته شده اعصاب و روان باز مي كنم و مي روم داخل. روي نيمكت فلزي توي راهرو ، دو نفر لباس بيمارستاني نشسته اند و حرف مي زنند. يكي از آن ها پيرمردي است كه كلاه كش باف سورمه اي رنگي روي سر گذاشته و آن را تا روي گوش هاش پايين كشيده است. پيرمرد خطاب به كسي كه كنارش نشسته است حرف مي زند اما انگار صداي يك ديگر را نمي شنود پيرمرد دائم سرش را بالا و پايين تكان مي دهد و مي گويد......

 گمونم توي جاده بوديم كه گفتمش پس من چي؟ گفتمش تو حتي قورمه سبزي رو بيشتر از من دوست داري. مي دوني چه كاركرد؟ دويد توي آشپزخانه و كاردي از توي گنجه بيرون آورد و گفت خفه شو! خفه شو! خفه شو! گفت اگه خفه نشي خودم با اين كارد خفه ت مي كنم.
ديگري ميانه سالي است كه عينك ذره بيني ته استكاني روي چشم هاش گذاشته و اداي كسي را در مي آورد كه با تلفن حرف مي زند. انگشت شست دست راست اش را توي گوش اش فرو كرده و انگشت كو چك اش را جلو دهانش گرفته است
........ بله قربان . حتما قربان! هر چه شما بفرماييد. من؟ من سگ كي باشم قربان؟ من به فداي شما قربان. شما به سلامت باشيد. ساعت غلط كرده كه سه و نيم باشه قربان. هر چه شما بفرماييد، ساعت همونه. شيشه ها رو هم گفته ايم كه ديگه اون طرف خودشون رو نشون ندند. اگه نشون دادن قربان؟ گردنشون رو با سنگ مي شكنيم قربان. خروس ها را هم خسب الامر حضرت عالي تهديد و بعضا تطميع كرده ايم كه صبح ها بانگ نزنند. گفته ايم فقط پيش از ظهر مجازند آن قدر قوقولي قوقو بكنند تا جونشون به لب شون بياد. سگ ها هم مطابق امر شما قرار است روزها پارس كنند و شبها مثل بچه ي آدم كپه مرگشون رو بذارن و بخوابند. توي ويترين قربان؟ همه چيز گذاشته ايم از شير شتر تا جان آدميزاد.
گفت بخاري رو خاموش كن و قرص ت رو بخور. گفتم هوا سرده، بخاري رو خاموش نمي كنم اما تو فقط يك كلمه، فقط يك كلمه به من بگو كه دوستم داري اون وقت اگه بخواهي صد تا قرص هم مي خورم. اون قدر قرص خواب آور مي خورم كه تا صد سال ديگه، تا هزار سال ديگه هم بيدار نشم. مي دوني چي گفت؟ گفت برو گم شو. گفت مي خوام سر به تنت نباشه.
به مبارك گفته ام شيشه هاي ويترين رو با دستمال، خوب برق بندازه نمك پرورده ايم قربان. دست بوسيم قربان. صبح ها اگه گنجشك ها جيك بكشند و مزاحم خواب حضرت عالي بشن جيك دونشون رو در مي آوريم قربان. از آن موضوع هم اصلا نگران نباشيد قربان. به همه ي درخت هاي همسايه دستور داده ايم از اين به بعد سايه شون رو وي حياط ما بندازند. به تيرهاي برق گفته ايم احترام كنند. از روز شنبه قراره همه ي گربه ها روزي سه بار جلو ايوان بيايند و زانو بزنند قربان.
گفتم ش دست هاي من خاليه، نيگا كن! بي وفا نگاه هم نكرد. رفت لب حوض نشست و يكي از ماهي هاي قرمز توي حوض رو انداخت جلو گربه.
پيرمرد اين را كه مي گويد با صداي بلند شروع مي كند به گريه كردن. پرستاري كه صداي گريه پيرمرد را شنيده است از ته سالن با ليوان آب به طرف آن ها مي آيد. مرد عينكي پرستار را كه مي بيند ساكت مي شود. پرستار به هر كدام يك قرص مي دهد و آن ها را به طرف اتاق هاشان مي برد. مرد عينكي هنوز دست اش را به حالت گوشي تلفن نگه داشته و همان طور كه دور مي شود فرياد مي زند تقصير اين جيرجيرك هاي لعنتيه كه ساكت نمي شن. از سر شب تا كله ي سحر دائم جير جير مي كنند قربان. بايد سم پاشي بشن. بايد هزار بار كشته بشن و بعد هم سوزانده بشن قربان........
قرص اثرش را گذاشته و مرد بين خواب و بيداري است. نمي تواند كلمات را درست ادا كند. با لحن خواب آلودي مي گويد آآ اگه ك ك كلك شون ك ك كنده نشه ا ا از ص ص صداي اون ها ش ش شب ها هي هيچ كس خواب را اا حت نداره ق ق قربان!
ساعت چهار صبح است و من هنوز به آن دو نفر كه در بخش اعصاب ديده ام فكر مي كنم . به طرف ماشين مي رويم . چشم ها از بي خوابي مي سوزند. به عليرضا مي گويم او رانندگي كند. توي ماشين كه مي نشينم، پشتي صندلي را مي خوابانم. عليرضا از جبهه تنگ چزابه و از سنگري كه به شكل كانال زيگزاگي شكل بوده حرف مي زند. كانالي كه مثل يك گور دست جمعي دراز و تنگ بوده است. از گلوله هاي توپ و خمپاره و آر پي جي م يگويد كه از صبح تا شب بر سر آن ها مي باريده. از شيارهاي توي كانال مي گويد كه به عنوان محراب استفاده مي كرده اند. از كشته ها و از كشته ها و از كشته هاي زيادي مي گويد كه هر روز و شب توي كانال ميداده اند. از بوي خون مي گويد كه بيشتر از بوي كنسرو لوبيا به مشام شان مي رسيده. از ظهري مي گويد كه گلوله اي توي يكي از شيارهاي كانال مي افتد و او سراسيمه چند صد متر را زيگزاگ توي كانال مي دود و منصر را توي محراب مي بيند كه تركش توي نخاعش خورده و از ضعف به ديواره خاكي كانال تكيه داده است.
عليرضا دقيقه اي سكوت مي كند و بعد مي گويد وقتي رفتم بالا مادرش گفت كه منضور داشته فيلم مستندي درباره جنگ از تلويزيون تماشا مي كرده كه دچار هيجان شده.
شيشه ي پنجره را پايين مي آورم. باد خنكي توي ماشين مي پيچد.
علي رضا ادامه مي دهد دكترها گفته بودن كه ديدن چنين فيلمهايي براي او سم مهلكه.
دست ام را از پنجره بيرون مي برم . باران كاملا قطع شده است. چشم هام بسته است و خواب هستم و نيستم. ناگهان نور شديدي مثل نور چراغ هاي يك كاميون كه با نور بالا به طرف ما بيايد توي چشم هام مي تابد اما هر چه منتظر مي مانم صداي كاميوني را نمي شنوم. چشم ها را باز مي كنم. هيچ ماشيني توي خيابان نيست. عليرضا با پشت دست چشم هاش را پاك مي كند و با لبخند نگاهم مي كند. اتفاقي افتاده است؟

11
ساعت ده صبح است كه از خواب بيدار مي شوم. ماجراي ديشب مثل كابوسي توي ذهنم جابجا مي شوند. صبح زود كه علي مرا به آپارتمان ام رساند، ماشين ام را به او دادم تا يان چند روز كه درگير كارهاي دفن و كفن منصور است بدون ماشين نماند. توي آشپزخانه كه مي روم صداي زنگ در بلند مي شود. در را باز مي كنم. سايه است. چادر مشكي كرپ نازي به سر كرده است. روي صندلي كه مي نشيند چادرش روي شانه اش مي افتد. زيباتر از روزهاي قبل به نظر مي رسد. هنوز صبحانه نخورده. به طرف روشويي كه مي روم مي پرسم از پايان نامه ات چه خبر؟ چيزهايي مي گويد كه صداي شير آب نمي گذارد حرف هاش را درست بشنوم. شير آب را مي بندم و همان طور كه مسواك مي زنم مي آيم توي هال تا صداش را بهتر بشنوم. كتاب چاپ سنگي كوچكي را از كيف اش بيرون مي آورد و شروع مي كند به خواندن يكي از مكالمات خداوند و موسي
اي پسر عمران! هر گاه بنده اي مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.
لبخند مي زنم و به طرف روشويي برمي گردم. صورت ام را با صابون مي شويم و بعد حوله را با خودم توي هال مي آورم و روبه روي سايه، پشت به پنجره مي نشينم. نور از پنجره به سايه تابيده و صورت اش را روشن كرده است. صورت ام را با حوله خشك مي كنم و به سايه كه لا به لاي كاغذهاش دنبال چيزي مي گردد خيره مي شوم. از روي تكه كاعذي شروع مي كند به خواندن.
بينديش كه گويي شبي سرد و زمستاني با همسر آبستن ات در بيابان تاريكي راه گم كرده باشي. شب بي مهتابي است و بيابان آن چنان تاريك كه اگر اندكي از هم دور شويد جز با صدا كردن هم، يكديگر را نمي يابيد. در چنين ظلمات محضي سوسوي شعله اي را مي بيني و همسرت را همان جا در تاريكي و سرما رها مي كني و به اميد يافتن راه به سمت نور مي روي. به شعله كه مي رسي از ترس نزديك است قالب تهي كني شعله اي نيست، آتشي است بدون دود كه از لابه لاي شاخه هاي درخت تا دل آسمان پيوسته است. وحشت زده برمي گردي و به عمق تاريكي بيابان مي گريزي. كمي بعد نفس زنان مي ايستي و دوباره به سمت درخت مي روي. اين بار صداي غريبي مي شنوي كه انگار از لاي ستاره ها تا وسط درخت آمده است.
اني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي و انا اخترتك فاستمع لما يوحي.
همانا پروردگار تو هستم. كفش هات را از پا بيرون آر كه تو در وادي مقدس طوي هستي و من تو را برگزيده ام، پس به آن چه وحي مي شود گوش بسپار.
چهره ي سايه برافروخته شده و من كم كم نگران اش مي شوم. ادامه مي دهد
همان صدا به تو خطاب مي كند كه دست در گريبان فرو كن و سپس بيرون بياور تا فروغي چون خورشيد از دستان ات بتابد. ديگر نه راه كه خودت هم روشن شده اي. نزد همسرت بر مي گردي و او با ترس از تو مي پرسد راه را يافتي؟ و تو از اعماق جان ات مي گويي يافتم، يافتم، يافتم.
من محو پلاك روي سينه ي سايه شده ام. توي چشم هاش نگاه مي كنم و مي گويم و خوشبختي.
مي خندد و مي گويد تو هم خوش بختي.
دست ام را جلو مي برم و پلاك طلاي روي سينه اش را لاي انگشتانم مي فشرم. هديه اي است كه عليرضا شب عقدمان به ما داده است. روي پلاك كلمه علي به طرز زيبايي حكاكي شده است.
مي گويم تو خوشبختي. علي خوش بخت است. منصور خوشبخت بود. موسي هم خوشبخت بود.
سايه دوباره مي خندد و مي گويد درباره موسي كاملا حق با توست. كسي كه خداوند در بيست سوره ي قران درباره اش حرف زده باشه و صد و سي و شش بار اسمش رو تلفظ كرده باشه حتما آدم خوشبختيه. كسي كه به قول خودت تنها انساني است كه صداي خداوند رو شنيده حتما خوشبخته. دست هاش را توي دست هام مي گيرم و پيشاني ام را روي آنها مي گذارم.
احساس احمقانه اي دارم. دلم مي خواهد شبي هم من و سايه در بيابان سرد و تاريكي گم و گور شويم.
شعله اجاق را زير كتري روشن كرده ام. فنجان ها را توي سيني مي چينم. سايه فلاسك را از توي كابينت بيرون مي آورد و مي گويد هفتاد نفر از قومش رو با خودش به كوه طور مي بره تا شاهد مكالمه ي او و خداوند باشن. شيشه نسكافه و شكر را توي سيني مي گذارم. اما برگزيدگان نادان قوم ش ميگن تا خداوند رو آشكار نبينيم ايمان نمي آوريم. اجاق را خاموش مي كنم و چند پيمانه چاي تو فلاسك مي ريزم. خداوند به موسي فرمود بر كوهي تجلي مي كنم ، اگر كوه بر جاي خود ماند آنگاه مي توانيد مرا ببينيد .يك قالب كره و چند تكه نان از توي فريزر بيرون مي آورم و با خودم فكر مي كنم اين پروژه براي سايه زيادي سنگين است. سيني را به دست سايه مي دهم و آب جوش را توي فلاسك خالي مي كنم. چند شيريني و دو تا شيشه شير پاستوريزه هم از توي يخچال بيرون مي آورم. روي صندلي كه مي نشينم مي پرسم به نظر تو خداوند واقعا بر كوه نجلي كرده؟ منظورم اينه كه تو مطمئن هستي خداوند بر كوه تجيل كرده؟ سايه بي حالت نگاه ام مي كند.
مواظب حرف زدن ام نيستم تو واقعا به اين افسانه هايي كه مي گي باور داري؟
خيال مي كند حرف هام جدي نيست. با لبخند مي گويد يونس اين ها افسانه نيست.
با صداي بلند تر مي گويم هست!
كاغذهاش رو توي كيف اش مي گذارد. كمي ترسيده است حتي اگه افسانه باشد خيلي شون رو از خودت ياد گرفتم.
فنجان ها را پر از چاي مي كنم و مي گويم از من كي؟ من امروز با من ديروز من سالها فاصله داره. آن چه كه الان مي فهمم اينه كه همه ي اين چيزها افسانه ست.
مي گويد ديشب تا ديروقت بيدار بوده اي و معلومه كه اصلا سرحال نيستي.
عصباني مي شوم و با فرياد مي گويم منظورت اينه كه عقلم رو از دست داده ام؟ هميشه همين طوره. هر كس بخواد يك قدم از خرافات و منقولات فاصله بگيره يا انگي ديوونه مي خوره، يا مارك ملحد، يا مهر روشنفكر، اتفاقا هيچ وقت تا اين حد سر حال نبوده ام.
توي اين دو سال كه عقد كرده ايم هيچ وقت سرش فرياد نكشيده ام. سايه انگشتان دست هاش را به هم گره مي زند.
منظورت از خرافات و منقولات چيه؟ يونس! حواست هست چي داري مي گي؟
البته كه حواسم هست . قبول دارم كه زماني به اين چيزها اعتقاد داشتم اما محالا نمي تونم به چيزهايي كه تو و علي و چه مي دانم، خيلي هاي ديگه ايمان داريد، ذره اي باور داشته باشم. نمي تونم. خودم هم از اين وضعيتي كه دچارش شده ام راضي نيستم اما احساس مي كنم بايد يك روزي اين چيزها رو مي فهميدي.
صورت اش مثل گچ سفثيد شده است. بعد چيزهايي درباره ي خداوند مي پرسد كه هر چه سعي مي كنم ترديدهام را كتمان كنم نمي توانم. مي توانم درك كنم كه حرفهام چقدر برايش تلخ و ناگوار است. فنجان هاي چاي يخ زده اند. از روي صندلي بلند مي شود.
مي گويم كجا مي ري!؟
چشم هاش پر از اشك شده اند. حتي نگاه ام نمي كند. در آپارتمان را كه مي بندد فرياد مي زنم سايه!
مي روم دنبالش. توي راهرو دوباره صداش مي كنم. صورت اش را برنمي گرداند و سوار آسانسور مي شود. به آشپزخانه برمي گردم و روي صندلي مي نيشينم. دست ها را ستون گونه هام مي كنم و زل مي زنم به صندلي خالي سايه كه از ميز صبحانه فاصله گرفته و به شكل مورب رها شده است. زل مي زنم به فنجان هاي چاي، به قاشق هاي كوچك توي سيني و به شيشه هاي شير كه حالا مثل آدم هايي كه سرشان را بريده اند كنار هم ايستاده اند و جيك شان در نمي آيد.
12
سه روز است كه سايه حتي تلفن هم نزده است. آدرس منزل پارسا را از دانشگاه گرفته ام. به مهرداد زنگ مي زنم كه اگر دل اش مي خواهد با هم به خانه ي پارسا برويم. قبل از ظهر روز جمعه است كه من و مهرداد با تاكسي به طرف خانه ي پارسا مي رويم. راديو ماشين مسابقه بيست سئوالي پخش مي كند. مورد مسابقه اره است.
به مهرداد مي گويم بالاخره نگفتي چي شد به ايران اومدي؟
عينك اش را توي جيب بزرگ پيراهن اش مي گذارد و مي گويد اومده م مادرم رو با خودم ببرم فلوريدا. دكترها مي گن اميدي به زنده موندن جولي نيست.
از پنچره به بيرون نگاه مي كند. توي ترافيك گير كرده ايم و از اگزوز اتوبوسي كه جلو ما ايستاده است دود غليظي بيرون مي آيد.
مهرداد شيشه ي پنجره را بالا مي آورد و مي گويد دلم مي خواد بعد از جوليا مادرم كنارمون باشه ، دخترم جووانا خيلي دوست داره مادرم رو ببينه.
شركت كننده ي مسابقه ي راديويي مي پرسد توي همه ي خونه ها پيدا مي شه؟
جلو سينما شهر قصه پياده مي شويم و به طرف شمال خيابان مي رويم. تا به خانه ي پارسا برسيم، موضوع منصور را براي مهرداد تعريف مي كنم. دل اش مي خواد تا ايران است عليرضا را ببيند. ظهر شده است و صداي گرفته ي اذان از دور به گوش مي رسد.
خانم فخريه، مادر پارسا، بانوي آداب دان و با وقاري است. وقتي خودم را معرفي مي كنم با خوش رويي ما را به اتاق پذيرايي مي برد. پرده هاي توري سفيد به دو طرف پنجره قلاب شده اند. مهرداد سيگاري آتش مي زند و مي گويد دل اش براي دخترش جووانا تنگ شده است و مي خواهد بعدازظهر به او تلفن بزند.
خانم فخريه با سيني كوچكي كه دو فنجان شير قهوه توي آن است مي آيد و روبه روي ما مي نشيند. تور سياهي روي سرش انداخته است. مي گويم دكتر پارسا از مفاخر و ذخاير علمي ما بودند و فقدان او براي جامعه ي دانشگاهي ما واقعا غير قابل جبرانه.
چيزي نمي گويد به قاب عكس پارسا كه به ديوار مقابل ام آويخته شده است نگاه مي كنم. از عكسي كه در پرونده اش ديدم كمي جوانتر است.
اميدوارم گزارش علمي من نهايتا در كاهش چنين حوادثي مؤثر باشه. مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري مي تكاند و به كمك ام مي آيد.
خانم فخريه ، به عقيده ي شما دكتر چه انگيزه اي براي اين كار داشته؟
مادر پارسا دست هاش را توي هوا تكان مي دهد و مي گويد نمي دونم ....من وافعا چيزي نمي دونم. بعد از فوت پدرش، سرهنگ پارسا، محسن به خاطر من از آمريكا به ايران اومد. محسن تنها فرزند ما بود، به همين خاطر من و پدرش هميشه سعي مي كرديم در زندگي راحت باشه. البته پدرش اجازه نمي داد كه محسن با هر كسي دوست باشه يا هر جايي رفت و آمد كنه. تمام كوشش ما اين بود كه فرزند سالم و با فرهنگي به جامعه تحويل بديم اما ديديد كه جامعه ما چطور با او رفتار كرد.
چشم هاش پر از اشك مي شوند. با گوشه ي تور سياه اش چشمان اش را پاك مي كند.
مي گويم منظورتون از جامعه كيه؟ شما واقعا شخص خاصي رو در اين ماجرا مقصر مي دونيد؟
بعد از سرهنگ من خيلي تنها شدم. محسن نبايد با من اين كار رو مي كرد. محسن هم من و هم خودش رو تباه كرد. توي پرونده ش نوشته ند كه محسن من به خاطر نااميدي و يا فشار بيش از حد كار خودش رو از بين برده. اما همه ي اين چيزها دروغه. محسن هيچ وقت نااميد نبود، هيچ وقت از كار شكايتي نداشت. او آدم معقول و منطقي اي بود. بستگان ما همه مي دونستند كه رفتارهاي محسن كاملا سنجيده و حساب شده است. او به همه كس و همه چيز به شكل علمي نگاه مي كرد . شيره قهوه تون سرد مي شه، لطفا ميل كنيد.
فنجان هاي شيره قهوه را از توي سيني برمي داريم. قبل از وقوع حادثه تغييري در رفتارش نديديد؟ مثلا عصبي، زود رنج و يا بهانه گير نشده بود؟
خانم فخريه بلند مي شود و قاب عكس كوچكي را از روي دراور گوشه ي اتاق مي آورد و نشان ام مي دهد. عكسي از پارسا است كه با دو دست خط كش لاكي بلندي را تا حد شكسته شدن خم كرده و به دوربين لبخند مي زند.
اين عكس رو سه هفته قبل از مرگ ش از او گرفته ام. محسن هميشه همين طور كه توي عكس مي بينيد مي خنديد. هميشه شاداب بود. با اين كه شب ها تا دير وقت مطالعه مي كرد يا چيز مي نوشت اما هميشه از ساعت شش صبح بيدار بود . با نظم و برنامه ريزي دقيق زندگي مي كرد. مثل ساعت منظم بود وقتي بيدار مي شد اول كمي ورزش مي كرد بعد دوش مي گرفت و تا صبحانه رو آماده كنم روزنامه مي خوند. گاهي هم به جاي خوندن روزنامه به اخبار گوش مي داد. از وقتي كه به ايران اومده بود اين برنامه رو اجرا مي كرد. فقط دو ماه قبل از مرگ اش بود كه كمي منزوي شده بود. صبح ها دير از خواب بيدار مي شد و مرتب ورزش نمي كرد. بيش تر از اوقاتي كه خونه بود، توي اتاق كارش بود. اما چيز مهمي نبود. حتي يك بار پيش دكتر روانشناس هم رفت اما دكتر گفته بود كه جاي نگراني نيست.
مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري خاموش مي كند و مي گويد خانم فخريه از اين كه اين سئوال رو مي كنم عذر مي خوام اما ايشان اين اواخر عاشق كسي نشده بود؟
منظورتون انه كه به كسي علاقه مند شده بود؟ نه، گمان نمي كنم. اگه محسن به كسي علاقه داشت حتما به من مي گفت.
از كجا اين قدر اطمينان داريد كه در چنين موردي شما رو مطلع مي كرد؟
چون از نظر من هيچ مانعي براي ازدواج او وجود نداشت. هيچ دليلي نداشت كه چنين چيزي رو از من پنهان كنه. اما من مطمئن هستم كه چنين ماجرايي اصلا وجود نداشته به علاوه، محسن فقط عاشق كارش بود. عاشق تدريس و مطالعه بود. محسن من به معناي واقعي كلمه عاشق علم بود.
مي گويم ممكنه اتاق كارش رو ببينم؟
البته. من پس از مرگ ش هيچ وقت تو اتاق ش نرفتم. حالا هم نمي خوام برم.
مادر پارسا من و مهرداد را به اتاق پارسا راهنمايي مي كند و خودش به اشپزخانه مي رود. اتاق پارسا ضلع شرقي ساختمان است. اتاق نسبتا كوچكي است كه ميز كار و كامپيوترش تقريبا نصف فضاي اتاق را پر كرده است. گوشه ي ديگر اتاق چند قفسه پر از كتاب قرار دارد. همه ي كتاب ها علمي و اغلب به زبان انگليسي اند. دو قاب عكس هم به ديوار آويخته شده است. يكي عكس سياه و سفيدي است از پدر پارسا در اونيفورم نظامي و ديگري طرحي است با مداد كنته از ماكس پلانك. با عجله كتاب ها و جزوات روي ميز پارسا را ورق مي زنم. جزوه ي دست نويس پر حجمي را از روي ميز برمي دارم. روي جزوه با خط درشتي نوشته شده است تحليلي رياضي مفاهيم انساني. دفترچه ي كوچكي هم كنار تقويم روميزي گذاشته شده كه پارسا يادداشت هاي روزانه اش را توي آن مي نوشته. هم جزوه و هم دفترچه را بر مي دارم تا آن ها را بخوانم. مهرداد به من اشاره مي كند كه توي حافظه ي كامپيوت هم بايد چيزهاي با ارزشي باشد. كامپيوتر را مي گذارم براي بعد. از اتاق بيرون مي آييم. توي هال از خانم فخريه خواهش مي كنم كه يادداشت ها و جزوه را براي مدت كوتاهي و فقط براي مطالعه، در اختيارم قرار دهد.