بوم و بر 

:: در میان کوران

نویسنده: اشتفان لاکنر
مترجم: علی عبداللهی
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-short-story/000820-dar-miane-kooran.php

کوری شبی را به خوشی در خانه دوستش گذراند . یکهو موقع خداحافظی ویرش گرفت ، تنهایی به خانه برود . ولی از دوستش خواست اگر ممکن است چراغی به او بدهد . دوستش پرسید :
«برای چی ؟ تو که با چراغ هم جلویت را نمی بینی ! » .
مرد کور در جوابش گفت :
«برای این که مردم ببینند دارم می آیم و خودشان را از جلویم کنار بکشند . »
مرد پا به خیابان گذاشت ، فانوس در دستش تکان می خورد . کسی به او تنه زد ، مرد کور گفت :
«حواست کجاست ؟ مگر چراغم را نمی بینی ؟ »
عابر مودبانه گفت :
« نه خیر ، متاسفم ، من هم کورم ، جناب ! »