|
:: شماره 45 : نبود دندان، لابل چراغ تابان بودنویسنده: رودکیمترجم: برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com ) نشانی اینترنتی مطلب: http://adabiat.boomobar.com/authors/re/roudaki/divaane-ash-ar/bab-e-avval/000849-no45.php |
| مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود | نبود دندان، لابل چراغ تابان بود | |
| سپید سیم زده بود و در و مرجان بود | ستارهی سحری بود و قطره باران بود | |
| یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت | چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود | |
| نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز | چو بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود | |
| جهان همیشه چنین است، گرد گردان است | همیشه تا بود آیین گرد، گردان بود | |
| همان که درمان باشد، به جای درد شو | و باز درد، همان کاز نخست درمان بود | |
| کهن کند به زمانی همان کجا نو بود | و نو کند به زمانی همان که خلقان بود | |
| بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود | و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود | |
| همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی | که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟! | |
| به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو | ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود | |
| شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود | شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود | |
| چنان که خوبی مهمان و دوست بود عزیز | بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود | |
| بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم | به روی او در، چشمم همیشه حیران بود | |
| شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود | نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود | |
| همی خرید و همی سخت، بیشمار درم | به شهر هر گه یکی ترک نار پستان بود | |
| بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو | به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود | |
| به روز چون که نیارست شد به دیدن او | نهیب خواجهی او بود و بیم زندان بود | |
| نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف | اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود | |
| دلم خزانهی پرگنج بود و گنج سخن | نشان نامهی ما مهر و شعر عنوان بود | |
| همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟ | دلم نشاط وطرب را فراخ میدان بود | |
| بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر | از آن سپس که به کردار سنگ و سندان بود | |
| همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود | همیشه گوشم زی مردم سخندان بود | |
| عیال نه، زن و فرزند نه، مئونت نه | از این همه تنم آسوده بود و آسان بود | |
| تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی | بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود | |
| بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی | سرود گویان، گویی هزاردستان بود | |
| شد آن زمانه که او انس رادمردان بود | شد آن زمانه که او پیشکار میران بود | |
| همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است | همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود | |
| شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت | شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود | |
| کجا به گیتی بودهست نامور دهقان | مرا به خانهی او سیم بود و حملان بود | |
| که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی | مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود | |
| بداد میر خراسانش چل هزار درم | وزو فزونی یک پنج میر ماکان بود | |
| ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار | به من رسید، بدان وقت، حال خوب آن بود | |
| چو میر دید سخن، داد داد مردی خویش | ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود | |
| کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم | عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود |