بوم و بر 

:: بن بست

نویسنده: قاسمعلي فراست
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/001000-bonbast.php

و لا تكونوا كالذين نسوالله فانسهم انفسهم.....
«كلام‌الله مجيد»

همه چيز از آن روز شروع شد. روزي كه اولين قصه اش را در روزنامه چاپ كردند. وقتي كه قصه اش را در روزنامه ديد انگار قد كشيد. آن را به چند روزنامه و مجله ديگر هم نشان داد تا يكي از مجله ها با چاپ مجدد آن موافقت كرد. اما اين بار هم طرح داستانش تو دل بروتر بود و هم چاپش. يك روز كه براي چندم بار داستان را براي زنش مي خواند گفت: ـ معصوم چقدر خوب مي شد اگه هر چند روز يه بار يه قصه مي نوشتم. هر كدومشونو مي دادم به يه مجله برام چاپ كنن....آن وقت هم پول بهم مي دادن و هم معروف و سرشناس مي شدم ...چقدر آدم صب بره تو اون خراب شده و شب برگرده .....صب بره ...و آنوقتم چي؟ غير از هم اتاقي هاش و چندتاي ديگه هيچكس نشناسدش ...
وزنش با ترديد جواب داد:
ـ خوبه...ولي من از يه چيز مي ترسم.
ـ از چي؟ از اينكه يه وقت كارم نگيره و پول به قدر كافي بهمون نرسه؟
ـ نه، از اين نمي ترسم، ترس من از اينه كه....ببين قاسمي من اينو چند روزه مي خوام بهت بگم، تو از روزي كه قصه هاتو چاپ مي كنن ها يه آدم ديگه اي شدي. قبلاً هر وقت از اداره مي اومدي و مهدي مي اومد جلوت بال در مي آوردي و بغلش مي كردي. مينداختيش بالا و مي گرفتيش...از بس مي بوسيديش صداشو در مي آوردي،مي اومدي هر چه داشتي با من مي گفتي منم حرفمو براتو مي زدم...حالا من هيچ، مرده شور منم برد؛ اما تو اين چند روزه اصلاً محل بچه تم نميذاري.....همش چپيدي توي اون اتاق و كتاب و قلم و كاغذ دور و برت ولو مي كني، حالا جمع كردنشونم با منه بمونه...يه حرفي رو مي خوام باهات بزنم زودي ميگي فعلاً وقتشو ندارم....آخه مگه اون آقاي احمدي دوست تو نيس كه هم مطالعه شو ميكنه هم نوشتنشو، برازنش يه شوهر خوبه برا بچه هاشم يه پدر خوب؟
ـ دهه يعني چه...طوري ميگي برا زن و بچه هاش فلانه كه انگار من زن .و بچه مو دوس ندارم...تو اگه يه روز ديدي كه من كسر لباس و خورد و خوراك تو و بچه م گذاشتم آنوقت حق داري بقيه رو به رخ من بكشي نه حالا كه هر كسم بشنفه خيال مي كنه ما راس راسي در جيبمون تنگه.
ـ كي من خواست بگم در جيبت تنگه ....من مي خوام بگم آدم غير از اين چيزهايي كه گفتي به چيز ديگه اي هم احتياج داره.
ـ خيلي خب، من الان يه قصه ي ديگه س تا فردا باس تموم كنم...بقيه شو بگذار برا بعداً.

اين دفعه قصه اش را هر جا برد يك ايراد گرفتند و آخر سر هم نمي دانست بالاخره كدام ايراد وارد است. خواست به همه متن دست بزند و نظراتي را كه داده شده بود كلاً اصلاح كند اما ديد چنان آش شلمه قلمكاري مي شود كه به دل خودش هم نمي چسبد.
راهي نديد جز اينكه سراغ مجله اي برود كه كمترين ايراد را گرفته بود. آنچه را خواسته بودند عوض كرد و ديد كه اين بار با چاپش موافقت شد.  به خانه اش كه مي آمد احساس كرد همه سلامش مي كنند و به همديگر نشانش مي دهند و مي گويند: آقاي قاسمي ي قصه نويسه ها . مي خواست هر چند قدمي كه بر مي دارد يكي جلويش خم شده بگويد: سلام آقاي قاسمي ...عجب قصه هايي مي نويسي. و او سري تكان بدهد و رد شود: اگر هم چندتايي زياد دور و برش لوليدند يك كلمه مرسي هم علاوه بر حركت سر به زبان بياورد و آنها را ترك كند . به يكي از دكه هاي روزنامه فروشي كه رسيد مجله زن روز هفته گذشته را باز كرد و چندي به قصه ي حودش نگاه كرد.  معصومه زن آقاي قاسمي از اينكه ميديد قصه هاي شوهرش چاپ مي شد خوشحال بود اما كمتر وقتي بود كه شوهرش با او صحبت بنشيند مگر زمانيكه او قصه جديدي نوشته بود كه معصومه مجبور مي شد آنرا بشنود:
ـ معصوم! معصوم! بيا يه قصه س برات بخونم.
ـ آخه دارم لباس مي شورم.
ـ اِ ....بگذار اونجا بعداً هم ميشه لباسو شست ..... بيا مي خوام ببرمش روزنامه ببين چطوره.
ـــ بابا جون آبم يخ ميكنه آخه.
ـ بيا ديگه تو هم....اِ...گندشو درآوردي.
وقتي هم قصه اش براي زن خوانده ميشد ادامه ميداد:
ـ يكي از دوستهام امروز تلفن كرد. خيلي از قصه ِ «نسيم» خوشش اومده بود. دايي جان مي گفت: «يكي از همكارهام از قصه ت تعريف مي كرد. بهش گفتم اتفاقاً خواهر زاده منه ....بچگي هاشم وقتي مي اومد خونه ي من كتاب از دستش نمي افتاد»
از مجله كه تلفن كردند چند كلمه از قصه اش خوانده نمي شود به زنش گفت:
ـ بگو آقا مطالعه دارن، ميگم بعداً باهاتون تماس بگيرن.
اين جوابي بود كه زن بايد دقيق انجام مي داد. نه يك كلمه كمتر و نه يك كلمه بيشتر. فرق هم نمي كرد كه مجله يا روزنامه چكار داشته باشد. جوابي كه آقاي قاسمي از زن مي خواست همين بود:
ـ آقا مطالعه دارن ميگم بعداً باهاتون تماس بگيرن.
يك روز كه زن جواب تلفن را مثل هميشه نداده بود كلي بگو مگو شنيد. دست آخر هم شوهرش چندي رير لب غريد:
ـ ما رو باش با كي طرفيم....هيش....يه جو شخصيت تو رگ اين زن نيس. من نمي دونم حرفو چند بار باس بزنن؟! منم كه يه آدم علاف و بيكار نيستم كه همش توضيح بدم.
آقاي قاسمي مهماني هم مي رفت اما نه خانه همه كسي و به زنش سفارش
مي كرد اگر پرسيدند چرا كم بما سر مي زنيد بگويد شوهرم گرفتار است.
ـــ كم پيدايين آقاي قاسمي؟
ــ والله خوب ديگه مشغول نوشتجاتيم...مجله ها كه ولموم نمي كنن...هر چي مي گيم بابا ما قابل نيستيم ميگن نه...يعني خوب كس ديگه اي رو هم ندارن....
قرار شده هرهفته يه قصه برا زن روز بفرستم . البته تا امروز يه هفته درميون قصه داشتم ...نمي دونم ملاحظه كردين يا نه؟
ــ راستش قصه هايي كه امثال اين مجله ها چاپ مي كنن برا سرگرمي و از اين جور چيزا خوبه ...منم ميگم حالا كه فرصت مطالعه زياد ندارم حداقل چيزي بخونم كه ارزششو داشته باشد. بقول آن بابا كه به پسرش گفته بود اگه آدم بخواد همه كتابهاي خوبو بخونه فرصت نيس لذا حتي الامكان بايد شاهكارها رو خوند.
ــ ولي قصه هاي زن روزم داره خوب ميشه ها...نميدونم اخيراً ديديد يا نه؟

□□□

امروز مصاحبه تلويزيوني آقاي قاسمي هم ضبط شد. به خانه كه مي آمد احساس كرد مردم او را مي شناسند. حتي وقتي مي ديد چند نفر با خنده از جلويش رد مي شوند و نگاهش مي كنند فكر مي كرد مصاحبه را ديده اند. اما بلافاصله يادش مي آمد كه مصاحبه هنوز پخش نشده است.
داشت به خانه مي رسيد كه يادش آمد مجله اين هفته را كه داستانش را با عكس چاپ كرده است نخريده. لاي مجله را كه باز كرد هم عكسش را ديد و هم بيوگرافي كوتاهي كه زير آن نوشته بودند.  مجله را زير بغلش گذاشت و راه افتاد. براي آقاي قاسمي عادت شده بود كه هر وقت بيرون مي رود حتما كتاب يا روزنامه زير بغلش باشد و وقتي با دست خالي به خيابان مي رفت انگار شخصيتش را جا گذاشته است. از در كه وارد شد مجله را به زنش داد و گفت: بيا يه نگاهي بهش بكن ببين چطوره زن مجله را گرفت و همينكه عكس شورهرش را ديد گفت:
ــ اِ ....عكستم كه اين دفعه چاپ كردن.
ــ آره ديگه يه چيزهايي م زيرش نوشتن.... حتي نوشتن زن و بچه داره. امروز مصاحبه ام با تلويزيون ضبط شده. گفتن چهارشنبه توي برنامه جنگ ادبي پخش ميشه.
صحبتش با زن تمام نشده بود كه بطرف تلفن رفت:
ــ الو ...سلام آقاي محمدي. حالتون چطوره؟ خوبين قربان...به مرحمتتون...قربون شما ....خواستم فقط سراغي گرفته باشم ...ميدونين كه اين روزا آنقدر گرفتارم كه حضوري نمي تونم خدمتتون برسم ....الان از تلويزيون اومدم...آره رفته بودم يه مصاحبه درباره ادبيات و قصه ضبط كنم...خودم كه راضي نبودم گفتم بعداً ديگه راحت نمي تونيم تو خيابون راه بريم همش آقا سلام آقا سلام ...اما زور گرفتن و ما رو كشوندن تلويزيون ...چهارشنبه شب....آره چهارشنبه پخش ميشه...خب فرمايشي ندارين؟عرضي ندارم فقط خواستم جوياي سلامتي شم. شما هم سلام برسونين....قربون شما.
ـــ الو...دايي جان سلام. حالت خوبه؟ ...اي بد نيستم ...عجب نيست بابا ...خواستم سلامي كرده باشم...والا ما كه وقتمون كمه شما هم كه وقت بيشتري دارين لابد شبها سرگرم تلويزيون و....بله ديگه عرض ميكنم كه آها....همون برنامه اي كه پريشب پخش ديگه؟ ...آره برنامه جالبي بود ...يه صحبتي هم امروز با من كردن قرار چهارشنبه شب پخش بشه ....معلومه ديگه درباه قصه و كلاً ادبيات ....نميدونم شايد كس ديگه اي رو گير نياوردن اومدن سراغ ما ...اختيار دارين دايي جون اين نظر لطف شماس...خب فرمايشي ندارين ...خداحافظ.
همه چيز مطابق ميلش جلو مي رفت چاپ قصه با عكس، مصاحبه تلويزيوني، شركت در جلسه هاي ادبي، شنيدن اينكه در جلسه ها مرد و زن به او بگويند قصه هايش را خوانده اند و يا به سخنانش استناد كنند كه «همانطور كه آقاي قاسمي فرمودند اينطور نيست بلكه آنطور است.»
اما يك چيز نگرانش داشت و آن اينكه زنش پابپاي او رشد نكرده بود. او همان زن دوران كارمندي آقاي قاسمي بود و همين باعث مي شد كه هر وقت قصه هاي شوهرش را نمي خواند و يا جواب تلفن را آنطور كه او خواسته بود نمي داد فريادش بلند شود:
ـــ زني كه فقط شست و رفت كنه و با بقيه زنها هيچ فرقي نداشته باشد، زني كه بويي از هنر نبرد و آدمو درك نكنه برا جرز ديوار و به...اصلاً مي دوني معصوم اين آرزو يه عقده شده تو قلب من كه يه روز دست بدست تو بدم و مثل چندتاي ديگه از دوستهام بريم تو انجمني، جلسه اي سخنراني اي كوفتي زهر ماري آخر يه چيزي لامصب ...آخه نه ...خودت فكر كن اَ ..ها....اومد و فردا من مردم يا آنقدر پيشرفت كردم كه خواستن با تو هم به عنوان زن يه نويسنده مصاحبه كنن چي مي خواي بگي ؟ مي خوام بدونم نباس فرق كارهاي من و چخوف و گورگي و بقيه رو بدوني...؟ نباس اينو بدوني كه شوهر من سبك كورگي را قبول نداشت و برا خودش صاحب سبك جداگانه اي شده بود؟
ــ قاسمي ولم كن...اينقدر دست بجونم نكن.... من با تو شوهر كردم نه قصه هات...مي خوام بدونم اينقدر كه از قصه هات تعريف مي كني شده تا حالا بگي مهدي چكار كرد؟ چي يادش دادي؟ چه فكري برا بعدهاش داري؟
ــ تو هم شده تا حالا بگي فلان قصه ت از اون يكي بهتر بود؟ يا بهمان قصه تو اگه فلان جور عوض مي كردي بهتر مي شد؟
ــ من نميگم قصه هاتو دوست ندارم، چندتاي اونها رو دوست دارم، چند تايي شونم مي تونم دوست نداشته باشم ولي مهم اينه كه خود تو رو بيشتر از قصه هات دوست دارم و اينو توي اين چند سالي كه با هم زندگي مي كنيم ثابت كردم.
آقاي قاسمي چند بار فكر كرد. حالا كه زنم نمي تونه پابپاي من جلو بياد چي مي شه اگه با يكي از همين كساني كه توي سخنراني ها و جلسه ها ميان و از قصه هام تعريف مي كنن ازدواج كنم؟ آنوقت دستنويس ها مو پاك نويس مي كنه، با روزنامه و مجله ميتونه برخورد اجتماعي داشته باشم و تلفن ها رو درست جواب بده ...هر جا هم دوستهام صحبت از مطالعه و قلم زنشون مي كنن مجبور نيستم سرمو پايين بندازم و دهنمو قفل كنم...آنوقت دستشو مي گيرم مي برمش توي جلسه ها ...چقدر خوشحال ميشه وقتي مي بينه يكي از كساني كه سخنراني دارد شوهر خودشه....
ــ ببين معصومه ...من ديگه نمي تونم صبر كنم ...امروز مي خوام حرف آخرمو بهت بزنم تو زندگي مي كني خواهرتم زندگي مي كنه ...تو خونه داري اونم خونه داره، اما شوهر اون كارمنده فهميدي؟ كارمند! درسته منم توي همون خراب شده اي بودم كه شوهر اون هست، ولي الان چي؟...هان؟ اگه قرار بر اين باشد كه تا حالا بوده ما ديگه آبمون توي يك جوب نميره. مي توني خودتو عوض كني يا نه؟
حرفهاي شوهر آب سردي بود كه بي خبر روي بدن زن ريخت و تنش را مور مور كرد. چند لحظه بي جواب ماند و بريده بريده گفت:
ــ باس كمكم كني....جدايي دردي رو دوا نمي كنه قاسمي....اونم با يه بچه رو دست و يكيم به شكم.
آقاي قاسمي از زمين گنده شد و صدايش را به زن و در ديوار كوفت....
ـــ از كمك ممك گذشته فهميدي؟ مي توني يا نه؟ جواب يك كلمه س؛ يا آره يا نه....
جواب زن درماندگي بود. نه كلمه آري به زبانش آمد و نه كلمه نه. چندين فضا پيش چشمش مجسم شد. فضاي قبل كه زندگيشان شيرين و دلپسند بود و زن و شوهر قربون صدقه هم مي رفتند. فكر آينده را كرد كه انگار جدا شده اند و بچه هايش روي دست او مانده اند و راه به جايي نمي بردو باز برگشت به الان كه مانده است و قدرت جواب ندارد.

□□□

زنش را كه طلاق داد احساس سبكي كرد:
ــ آهان ...بذار يه نفس راحت بكشم ها...ديگه ازدواج نمي كنم ...مي خوام آزادي رو حس كنم، حيف نباشه آدم خودشو بندازه توي هچل و به دس و پاش قفل بزنه؟ مگه اون دوستهاي ديگه ام نيستن كه اين كار رو كردن الان هم اختيارشون دس خودشونه؟ راحت ميرن، راحت ميان، هيچكس و هيچ چيزم نيس موي دماغشون بشه؟
اينكه راحت شدم و ديگر ازدواج نمي كنم حرف روزهاي اول جدايي بود، اما طولي نكشيد كه وقتي با دوستي محرم خلوت مي كرد چيز ديگري مي گفت:
ــ راستش مجردي هم دوران خوبي نيس...آدم حس مي كنه بين زمين و آسمون وله...كسي رو نداره تو غم و شاديش شريك بشه.و بخصوص وقتي دل آدم از يه چيزي ميگيره ها كسي نيست آنقدر با آدم اياق باشد كه بشه هر چي هس براش گفت و سبك شد....
ازدواج براي آقاي قاسمي داشت جدي مي شد. همينكه فرصتي پيش مي آمد ذهنش را به برخوردهايي كه در جلسه ها و سخنراني ها داشت مي سپرد. فكرمي كرد كدام بيشتر از قصه هايش تعريف مي كنند؟ چطور به او پيشنهاد ازدواج كند؟ آينده او با ازدواج جديد....
بنظرش رسيد يكي از زنهايي كه زياد از قصه هايش صحبت مي كند كسي است كه از شوهرش طلاق گرفته و در بيشتر جلسه ها هم شركت مي كند.
سخنراني آقاي قاسمي كه تمام شد موضوع را با او در ميان گذاشت و گفت كه مي خواهد با اوازدواج كند.
وقتي «عاطفه» با اين پيشنهاد رو به رو شد قند توي دلش آب شد و چهره اش گل انداخت.
فكر كرد: چي بهتر از اين ....گور پدر شوهر قبلي ام كه الف بايي هم از هنر سرش نمي شد، چقدر مي تونستم پيش دوستهام سر كج كنم و بگم شوهرم حسابدار بانكه؟ خوب كه چي؟
اما به آقاي قاسمي گفت بايد فكر كند و خبرش را بعداً بدهد.
اقاي قاسمي جواب عاطفه را حاضر داشت:
ــ اينكه دبگه فكر نمي خواد، هم من شما رو مي شناسم و هم شما منو....
ــ آخه آقاي قاسمي ميدونيد كه ...ازدواج يه مشكلاتي هم داره ....مثلاً همين مسئله اي كه براي خود شما و من پيش آورد و آخرشم به طلاق كشيد.
ــ اي بابا مي دونم...اينا هس ولي من به خاطر همون چيزي زنمو طلاق دادم كه تو بخاطرش از شوهرت جدا شدي. حساب دو دو تا چهارتاس. خانم عاطفه انگار در و تخته برا ما جفت شده...بنده مي نويسم، شما هم نقد مي كنيد....با بقيه نويسنده ها مقايسه مي فرماييد.... زندگيمون مي تونه يه زندگي شيرين و دلبخواهي باشد.
با شروع زندگي جديد همه چيز عوض شد. غذايشان را بيرون مي خوردند. اتاق دوم اقاي قاسمي هم كه زن اولش با مهدي از آن استفاده مي كردند تبديل به اتاق كار عاطفه شد. از اينكه زنش مي توانست تلفنها را همانطور كه او خواسته بود جواب بدهد احساس غرور مي كرد اما گاهي هم مجبور بود تلفنهاي زنش را او جواب بدهد.
ديگر حفظ شده بود:
ــ خانم تشريف ندارن...گويا سخنراني داشته باشن. ميگم بعداً باهاتون تماس بگيرن.
اولين مجموعه قصه آقاي قاسمي كه چاپ شد صفحه اولش نوشت:
ــ تقديم به همسرم كه در تهيه اين دفتر مديون فداكاريهاي او هستم.
همين كار را هم زن در كتاب نقدي كه براي قصه ها نوشته بود كرد:
ــ تقديم به شوهر هنرمندم كه....
اين تقديم نامه براي آقاي قاسمي مدال افتخاري بود كه زن به سينه او آويزان كرد و انگار آنرا مي ديد و حتي سنگيني وزنش را هم احساس مي كرد.  آقاي قاسمي بارها به اين و آن از زندگي جديدش اظهار رضايت مي كرد اما بعضي صحنه ها به دلش نمي چسبيد. صحنه هايي كه بعدها متوجه شد از اول بوده و او متوجه نمي شد. قبلاً كتاب و قلمي را كه آقاي قاسمي دور و برش مي ريخت معصوم جمع آوري مي كرد، اما حالا گذشته از اين كه خود اين كار را مي كرد ريخت و پاش زن جديد هم جمع كردنش با او بود.
از مطالعه كه دست مي كشيد چيزي نبود آقاي قاسمي را سرگرم كند. نه مهدي اش بود كه بالا پايينش بيندازد و خستگي اش را به در كند و نه زنش مي توانست زياد هم صحبت او باشد چرا كه يا بيرون بود و يا مشغول كار.

□□□

ــ خانم من ديگه دارم خسته مي شم....آخه چقدر مي تونم تحمل كنم كه هر وقت از بيرون ميام بجاي سفره غذا سركار و ببينم مشغول مطالعه «هنر چيست»؟ اگه من مي خواستم فقط قصه هامو نقد كني كه احتياج به ازدواج نبود. از دور هم مي شد اين كار رو كرد. ميگم گشنه مه ميگي دارم مي خونم ...مي خوام بريم يه طرفي خانم تشريف ندارن ...پس همين؟زندگي همين شد؟ خشك و خالي....؟ پس كو عاطفه ش؟ كو صميميتش؟
ــ هيش ...بازم حواسمو پرت كردين...آقاي قاسمي من پيشنهاد مي كنم شما دو تا زن داشته باشين. يكي براي عاطفه، يكي هم برا....
ــ عزيز من اين چه ربطي داره؟ مگر اون خانم آقاي غضنفريان نيس كه هم قلمشو مي زنه هم واسه ي شوهرش يه زن خوبه...برا بچه هاشم كه بماند چقدر مهربون و با وفاس...جنابعالي دوست ناقدي هستي كه توي خونه من زندگي مي كني نه زني كه درعين همسري من نقد هم بنويسي.....
ــ منم فقط اينو ميدونم كه اگه بخواي اين نوع برخوردو ادامه ش بدي من يكي از كارم عقب مي مونم
ــ من فقط اينو مي دونم كه اگه بخواي اين خصوصياتي كه تا حالا داشتي عوض نكني من نمي تونم كار بكنم...كار كه سرمو بخوره نمي تونم زندگي كنم.
همينكه مي ديد از عصبانيت دارد مي لرزد موضوع را ختم مي كرد و به اتاقش مي رفت. روي صندليش مي لميد و مدتها فكر مي كرد. ياد بچه اش مهدي مي افتاد. پا مي شد آلبوم عكسش را مي آورد و نگاهش مي كرد. چند بار او را مي بوسيد و يك دفعه مي ديد يك قطره اشك افتاد روي عكس پسرش.
از روزيكه مادرش را طلاق داد هيچ خبري از آنها نداشت. يادش افتاد كه وقتي كار طلاق تمام شد و از پله هاي محضر پايين مي آمدند پسرش خواست دستش را به او بدهد اما مادر مهدي را محكم كشيد و نگذاشت و مهدي گفت:
ــ اِ ...بابا جونم....
وقتي هم پايين آمدند و هر كدام بطرفي راهشان را كج كردند مهدي گفت : بابا! اما او سرش را پايين انداخت و رفت.
آقاي قاسمي براي فرار از دلتنگي به عكس مهدي پناه مي برد اما ياد پسر بدتر دمغش مي كرد. صميميت هاي زن اولش معصوم هم روحش را سوهان مي زد. هر وقت آقاي قاسمي زياد به زن اول و مهدي فكر مي كرد از همه چيز بدش مي آمد و ماندن برايش بي معنا مي شد.  ديدن عكسهايي كه در جلسه هاي سخنراني از او گرفته شده بود تنها مرهمي بود كه براي دردش سراغ داشت، اما تماشاي آنها هم مثل سابق سيرش نمي كرد. حتي گاهي نمي توانست باور كند كه اوايل اينقدر به عكسها دلبسته بود. دلش كه زياد مي گرفت به جلسه ها مي رفت اما اينهم كه زن و مرد بهم نشانش دهند و سلامش كنند گذرا بود و نمي توانست مداواي دردش باشد.
هر چه را مي ديد انگار به او دهن كجي مي كرد، اما عذاب هيچكدام طاقت فرساتر از خانه اش نبود كه در و ديوار آن فحشش مي داد.
قلم و كتاب از دستش افتاده بود. ديگر نه حوصله پوشيدن كت و شلوار سفيد داشت،‌نه بپا كردن گيوه. نه هر روز فرم ريش و سبيل و موهايش را عوض مي كرد و نه هر جا مي رفت دود پيپش از لاي انگشتها يا درز لبها بهوا مي رفت. فكر كرد شايد بچه بتواند او را از اين سر در گمي نجات دهد اما وقتي با زن دومش در ميان گذاشت مخالفت كرد.
ــ فكر كردي بچه ميذاره بيرون رفت و كار كرد؟ هه...اون يه نفرو مي خواد صب تا شب چهار چشمي هواي اونو داشته باشد و تر و خشكش كنه...
راه ديگري بنظرش نرسيد! اما قدرت ادامه اين راه را هم نداشت. روي مبل ولو شدن و به در ديوار نگاه كردن، دود به هوا دادن و از همه چيز متنفر بودن.
تنها شده بود و بين زمين و آسمان معلق. زن سرش توي كار خود بود و گاهگاهي كه با شوهر روبرو مي شد مي گفت:
ــ پس چكار مي كني؟ چن وقته كار جديد نداري ها؟ من فعلاً كاري دستم نيست؛ بنويس تا برات نقد كنم... و او جواب زن را خاموشي و درماندگي مي داد.
از اتاق كه سير مي شد به حياط مي رفت اما انگار حياط هم پدرش را كشته بود. از آنجا بيرون مي رفت ولي كوچه پس كوچه ها مي خواستند تفش كنند. اگر حوصله اش را داشت و به انجمن ها هم مي رفت فقط بايد گوش مي داد. ديگر حال و حوصله حرف زدن نداشت.
پيش دوستانش هم كه مي رفت پشيمان بر مي گشت. آنها حرف از آنچه نوشته و يا خوانده بودند مي زدند و اين آقاي قاسمي را بدتر عذاب مي داد.
از هر كس و هر چيز مهرباني و صميميت مي طلبيد اما هر كس او را مي شناخت سراغ قصه هاي جديدش را مي گرفت. دنيا برايش اتاقكي شده بود كه بهر طرفش مي رفت بن بست بود.

ارديبهشت 60