بوم و بر 

:: باب چهارم: ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندباد نامه - بخش 1

نویسنده: رودکی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/re/roudaki/divaane-ash-ar/001009-bab-e-chaharom-p1.php

هرکه نامخت ازگذشت روزگار   نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
جدا کننده اشعار
از خراسان به روز طاوس وش   سوی خاور می‌خرامد شاد و خوش
کفتاب آید به بخشش زی بره   روی گیتی سبز گردد یکسره
مهر دیدم بامدادان چون بتافت   از خراسان سوی خاور می‌شتافت
نیم روزان بر سر ما برگذشت   چو به خاور شد ز ما نادید گشت
جدا کننده اشعار
هم چنان سرمه که دخت خوب روی   هم به سان گرد بردارد ز روی
گرچه هر روز اندکی برداردش   بافدم روزی به پایان آردش
جدا کننده اشعار
شب زمستان بود، کپی سرد یافت   کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپیان آتش همی پنداشتند   پشته‌ی آتش بدو برداشتند
جدا کننده اشعار
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک   وندر آن دستار آن زن بست خاک
باز کرد از خواب زن را نرم و خوش   گفت: دزدانند و آمد پای پش
آن زن از دکان فرود آمد چو باد   پس فلرزنگش به دست اندر نهاد
شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید   کرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید
جدا کننده اشعار
دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟   با نهیب و سهم این آوای کیست؟
دمنه گفت او را: جزین آوا دگر   کار تو نه هست و سهمی بیشتر
آب هر چه بیشتر نیرو کند   بند ورغ سست بوده بفگند
دل گسسته داری از بانگ بلند   رنجکی باشدت و آواز گزند
جدا کننده اشعار
گفت: هنگامی یکی شهزاده بود   گوهری و پر هنر آزاده بود
شد به گرما به درون یک روز غوشت   بود فربی و کلان و خوب گوشت
جدا کننده اشعار
کشتیی بر آب و کشتیبانش باد   رفتن اندر وادیی یکسان نهاد
نه خله باید، نه باد انگیختن   نه ز کشتی بیم و نه ز آویختن
جدا کننده اشعار
بانگ زله کرد خواهد کر گوش   وایچ ناساید به گرما از خروش
برزند آواز دونانک به دست   بانگ دونانک سه چند آوای هست
جدا کننده اشعار
وز درخت اندر، گواهی خواهد اوی   تو بدانگاه از درخت اندر بگوی:
کان تبنگوی اندرو دینار بود   آن ستد ز یدر که ناهشیار بود
جدا کننده اشعار
هم چنان کبتی، که دارد انگبین   چون بماند داستان من برین:
کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت   خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت
وز بر خوشبوی نیلوفر نشست   چون گه رفتن فراز آمد بجست
تا چو شد در آب نیلوفر نهان   او به زیر آب ماند از ناگهان
جدا کننده اشعار
هیچ شادی نیست اندر این جهان   برتر از دیدار روی دوستان
هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر   از فراق دوستان پر هنر
جدا کننده اشعار
تا جهان بود از سر مردم فراز   کس نبود از راز دانش بی‌نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان   راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتند   تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشنست   وز همه بد بر تن تو جوشنست
جدا کننده اشعار
گفت با خرگوش خانه خان من   خیز خاشاکت ازو بیرون فگن
چون یکی خاشاک افگنده به کوی   گوش خاران را نیاز آید بدوی
جدا کننده اشعار
آن که را دانم که: اویم دشمنست   وز روان پاک بدخواه منست
هم به هر گه دوستی جویمش من   هم سخن به آهستگی گویمش من
جدا کننده اشعار
کار چون بسته شود بگشایدا   وز پس هر غم طرب افزایدا
جدا کننده اشعار
بار کژ مردم به کنگرش اندرا   چون ازو سودست مر شادی ترا
جدا کننده اشعار
آفریده مردمان مر رنج را   بیش کرده جان رنج آهنج را
جدا کننده اشعار
اندر آمد مرد با زن چرب چرب   گنده پیر از خانه بیرون شد بترب
جدا کننده اشعار
شاه دیگر روز باغ آراست خوب   تخت‌ها بنهاد و بر گسترد بوب
جدا کننده اشعار
خود ترا جوید همه خوبی و زیب   هم چنان چون تو جبه جوید نشیب
جدا کننده اشعار
پس تبیری دید نزدیک درخت   هر گهی بانگی بجستی تند و سخت
جدا کننده اشعار
باکروز و خرمی آهو به دشت   می خرامد چون کسی کومست گشت
جدا کننده اشعار
خایگان تو چو کابیله شدست   رنگ او چون رنگ پاتیله شدست
جدا کننده اشعار
چون درآمد آن کدیور، مرد زفت   بیل هشت و داس گاله برگرفت
جدا کننده اشعار
آمد این شبدیز با مرد خراج   دربجنبانید با بانگ و تلاج
جدا کننده اشعار
دست و کف و پای پیران پر کلخج   ریش پیران زرد از بس دود نخج
جدا کننده اشعار
گر خوری از خوردن افزایدت رنج   ور دمی مینو فراز آوردت و گنج
جدا کننده اشعار
گفت: خیز اکنون و سازه ره بسیچ   رفت باید، ای پسر، ممغز تو هیچ
جدا کننده اشعار
آهو از دام اندرون آواز داد   پاسخ گرزه به دانش باز داد
جدا کننده اشعار
پادشا سیمرغ دریا را ببرد   خانه و بچه بدان تیتو سپرد
جدا کننده اشعار
اندر آن شهری که موش آهن خورد   باز پرد در هوا، کودک برد
جدا کننده اشعار
از فراوانی، که خشکا مار کرد   زن نهان مر مرد را بیدار کرد
جدا کننده اشعار
آنگهی گنجور مشک آمار کرد   تا مرو را زان بدان بیدار کرد
جدا کننده اشعار
چونکه مالیده بدو گستاخ شد   کار مالیده بدو در واخ شد
جدا کننده اشعار
چون که نالنده بدو گستاخ شد   تن درستی آمد و در واخ شد
جدا کننده اشعار
کرد روبه یوزواری یک ز غند   خویشتن را زان میان بیرون فگند
جدا کننده اشعار
مرد دینی رفت و آوردش کنند   چون همی مهمان در من خواست کند
جدا کننده اشعار
گنبدی نهمار بر برده، بلند   نه ستونش از برون، نه زیر بند
جدا کننده اشعار
روز جستن تازیانی چون نوند   روز دن چون شست ساله سودمند