بوم و بر 

:: باب چهارم: ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندباد نامه - بخش 2

نویسنده: رودکی
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/re/roudaki/divaane-ash-ar/001010-bab-e-chaharom-p2.php

روز جستن تازیانی چون نوند   بیش باشد تا تو باشی سودمند
جدا کننده اشعار
گر بزان شهر با من تاختند   من ندانستم چه تنبل ساختند؟
جدا کننده اشعار
نان آن مدخل ز بس زشتم نمود   از پی خوردن گوارشتم نبود
جدا کننده اشعار
گفت دینی را که: این دینار بود   کین فراکن موش را پروار بود
جدا کننده اشعار
زن چو این بشنیده شد خاموش بود   کفشگر کانا و مردی لوش بود
جدا کننده اشعار
سرخی خفچه نگر از سرخ بید   معصفر گون، پوشش او خود سفید
جدا کننده اشعار
چون کشف انبوه غوغایی بدید   بانگ وژخ مردمان، خشم آورید
جدا کننده اشعار
سر فرو بردم میان آبخور   از فرنج منش خشم آمد مگر
جدا کننده اشعار
خور به شادی روزگار نوبهار   می گسار اندر تکوک شاهوار
جدا کننده اشعار
داشتی آن تاجر دولت شعار   صد قطار سار اندر زیر بار
جدا کننده اشعار
مرد مزدور اندر آغازید کار   پیش او دوستان همی زد بی کیار
جدا کننده اشعار
آشکوخد بر زمین هموارتر   هم چنان چون بر زمین دشوارتر
جدا کننده اشعار
از تو دارم هر چه در خانه خنور   وز تو دارم نیز گندم در کنور
جدا کننده اشعار
گرسنه روباه شد تا آن تبیر   چشم زی او برده، مانده خیر خیر
جدا کننده اشعار
آتشی بنشاند از تن تفت و تیز   چون زمانی بگذرد، گردد گمیز
جدا کننده اشعار
وز چکاوک نوف بینی رستخیز   دشت برگیرد بدان آوای تیز
جدا کننده اشعار
چون گل سرخ از میان پیلگوش   یا چو زرین گوشوار از خوب گوش
جدا کننده اشعار
شیر خشم آورد و جست از جای خویش   و آمد آن خرگوش را الفغده پیش
جدا کننده اشعار
ابله و فرزانه را فرجام خاک   جایگاه هر دو اندر یک مغاک
جدا کننده اشعار
موی سر جغبوت و جامه ریمناک   از برون سو باد سرد و بیمناک
جدا کننده اشعار
زد کلوخی بر هباک آن فزاک   شد هباک او به کردار مغاک
جدا کننده اشعار
از دهان تو همی آید غشاک   پیر گشتی ریخت مویت از هباک
جدا کننده اشعار
خشم آمدش و همان گه گفت: ویک   خواست کورا برکند از دیده کیک
جدا کننده اشعار
ماده گفتا: هیچ شرمت نیست، ویک   بس سبکباری، نه بد دانی، نه نیک
جدا کننده اشعار
دم سگ بینی ابا بتفوز سگ   خشک گشت، کش نجنبد هیچ رگ
جدا کننده اشعار
چون فراز آید بدو آغاز مرگ   دیدنش بیگار گرداند مجرگ
جدا کننده اشعار
ایستاده دیدم آن جا دزد و غول   روی زشت و چشم‌ها همچون دو غول
جدا کننده اشعار
چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم   همچو آهن گشت و نداد ایچ خم
جدا کننده اشعار
تا به خانه برد زن را با دلام   شادمانه زن نشست و شادکام
جدا کننده اشعار
نزد آن شاه زمین کردش پیام   دارویی فرمود زامهران به نام
جدا کننده اشعار
بس که برگفته پشیمان بوده‌ام   بس که بر ناگفته شادان بوده‌ام
جدا کننده اشعار
کرد باید مر مرا و او را رون   شیر تا تیمار دارد خویشتن
جدا کننده اشعار
پس شتابان آمد اینک پیرزن   روی یکسو، کاغه کرده خویشتن
جدا کننده اشعار
زش ازو پاسخ دهم اندر نهان   زش به بیداری میان مردمان
جدا کننده اشعار
چون بگردد پای او از پایدان   خود شکوخیده بماند هم چنان
جدا کننده اشعار
مار و غنده کربشه با کژدمان   خورد ایشان گوشت روی مردمان
جدا کننده اشعار
تاک رز بینی شده دینارگون   پرنیان سبز او زنگارگون
جدا کننده اشعار
از همالان وز برادر من فزون   زان که من امیدوارم نیز یون
جدا کننده اشعار
گر درم داری، گزند آرد بدین   بفگن او را گرم و درویشی گزین
جدا کننده اشعار
مرد را نهمار خشم آمد ازین   غاو شنگی به کف آوردش، گزین
جدا کننده اشعار
ار همه خوبی و نیکی دارد او   ماده ور بر کار خویش ار دارد او
جدا کننده اشعار
تنگ شد عالم برو از بهر گاو   شور شور اندر فگند و کاو کاو
جدا کننده اشعار
گفت: فردا بینی‌ام در پیش تو   خود بیا هنجم ستیم از ریش تو
جدا کننده اشعار
کاش آن گوید که باشد بیش نه   بر یکی بر چند بفزاید فره
جدا کننده اشعار
هیچ گنجی نیست از فرهنگ به   تا توانی رو هوا زی گنج نه
جدا کننده اشعار
روی هر یک چون دو هفته گرد ماه   جامه‌شان غفه، سموریشان کلاه
جدا کننده اشعار
اخترانند آسمانشان جایگاه   هفت تابنده دوان در دو و داه
جدا کننده اشعار
سوس پرورده به می بگداخته   نیک درمانی زنان را ساخته
جدا کننده اشعار
پر بکنده، چنگ و چنگل ریخته   خاک گشته، باد خاکش بیخته
جدا کننده اشعار
نزد تو آماده بدو آراسته   جنگ او را خویشتن پیراسته
جدا کننده اشعار
سنجد چیلان بدو نیمه شده   نقطه‌ی سرمه به یک یک برزده
جدا کننده اشعار
هست از مغز سرت، ای منگله   همچو رش مانده تهی از کشکله
جدا کننده اشعار
بهترین یاران و نزدیکان همه   نزد او دارم همیشه اندمه
جدا کننده اشعار
پس بیو بارید ایشان را همه   نی شبان را میش زنده، نی رمه
جدا کننده اشعار
جای کرد از بهر بودن کازه‌ای   زان که کرده بودشان اندازه‌ای
جدا کننده اشعار
گفت: ای من، مرد خام کل درای   پیش آن فرتوت پیر ژاژخای
جدا کننده اشعار
بینی و گنده دهان داری و نای   خایگان غر، هر یکی همچون درای
جدا کننده اشعار
پیسی و ناسور کون و گربه پای   خایه غر داری تو، چون اشتر درای
جدا کننده اشعار
آبکندی دور و بس تاریک جای   لغز لغزان چون درو بنهند پای
جدا کننده اشعار
زشت و نافرهخته و نابخردی   آدمی رویی و در باطن بدی
جدا کننده اشعار
من سخن گویم، تو کانایی کنی   هر زمانی دست بر دستی زنی
جدا کننده اشعار
دستگاه او نداند کز چه روی؟   تنبل و کنبوره در دستان اوی
جدا کننده اشعار
شو، بدان گنج اندرون خمی بجوی   زیر او سمچیست، بیرون شد بدوی
جدا کننده اشعار
چون یکی جبغبوت پستان‌بند اوی   شیر دوشی زو به روزی دو سبوی
جدا کننده اشعار
خم و خنبه پر ز انده، دل تهی   زعفران و نرگس و بید و بهی