بوم و بر 

:: نون تافتون

نویسنده:
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/001033-noon-taftoon.php

خيلي دوست داشتم كه اسم هر دوي ما را در امين آباد بنويسند، دائي عباس مي گفت: اينجا جاي خوبيه، شماها ميتونيد به راحتي بازي كنيد و توي چمنهاي حياط امين آباد بگرديد.
خب منهم ده سالم بيشتر نبود، فكر مي كردم دائي عباس بد نمي گه امين آباد جاي خوبيه، آدم از دست اون صاحبخونه لعنتي هم راحت مي شه، ديگه دم به ساعت سر شو توي اون سولاخي نميكنه و داد نمي زنه: "خفه شيد جوون مرگ شده ها. خدا مرگتون نميده از دستتون راحت بشم." ولي وقتي به محمود نگاه كردم ديدم به ديوار تكيه داده و توي فكر فرو رفته بود، رفتم جلو توي چشمهايش نگاه كردم، داشت گريه مي كرد لبهايش را برچيده بود و دانه هاي اشك از گوشه ي چشمهايش سرازير مي شد، به محمود خنديدم و گفتم:
" اوه محمود تو داري گريه مي كني؟ من خيلي خوشحالم" پريدم هوا و چند قدم دورتر از محمود روي زمين آسفالتي غلت زدم، بعد نيم خيز شدم و چشمم به يك تلنبار نون تافتون افتاد كه يك نفر با لباس سراسري سفيد و كلاه آشپزها نانها را با فرقون بطرف ساختمان آنطرف باغ مي برد، از جا بلند شدم و به محمود گفتم: هي محمود، نگاه كن، چقدر نون! اينجا همه چي بهمون ميدن.
محمود كه سه سال از من بزرگتر بود پوزخندي زد و گفت: تو خري نمي فهمي اين حرف محمود مرا به فكر برد، با خودم گفتم: چرا محمود به من ميگه خري، نمي فهمي، مگه يادش رفته نون خشكها رو مي رفت از توي انباري ورميداشت زير پيرهنش قايم مي كرد كه بچه هاي صاحبخونه نبينن، و مي آورد و مي گفت: حبيب برو اون پارچو آب كن بيار، برات چيز خوبي آوردم حالا اينجا اينهمه نون تافتون تازه رو كه مي بينه به من ميگه تو خري. نمي فهمي."
ولي وقتي چشمم به مامان افتاد كه روي نيمكت نشسته بود و با دايي عباس صحبت مي كرد باز بخودم گفتم: شايد محمود راست ميگه، اگه ما رو اينجا نگهدارن و نزارن بريم پيش مامان، اونوقت چي ميشه!؟
دايي عباس شناسنامه هاي ما را در دست گرفته بود و با يك كاغذ سفيد بزرگ كه در دست ديگرش بود از اين اتاق به آن اتاق مي رفت. حالا ديگه خسته شده بود و آمده بود پيش مامان من از دور مي ديدم كه مامان گريه مي كرد و با سرش اشاره مي كرد "نه" دايي عباس خيلي سعي مي كرد مامان را راضي كند، ولي خب مامان با اينكه راضي نبود ما را در يتيم خانه بگذارد ولي فكر مي كردم چاره اي نمي ديد كه با دايي عباس موافقت كند، آخه صاحبخونه به مامان گفته بود "با پنج بچه ي بي پدر نمي توني تو خونه من باشي، بايد هر چه زودتر جا ببيني بري"
تازه باباهم كه مرده بود بيشتر از شصت تومن حق بازنشستگي به مامان نمي دادن، مامامن مجبور بود ماهي سي تومان كرايه خانه بدهد. با سي تومن ديگر هم خيلي مشكل بود ماها با هم زندگي كنيم. ولي خب چاره ي نبود، من و محمود كه بزرگتر بوديم بايد مي رفتيم. من كه خيلي راضي بودم. فقط محمود بود كه دلش نمي خواست در امين آباد باشد. من مي گفتم اينجا خوبه چون هم غذا بهمون ميدن و هم باغ بزرگي داره كه ما مي تونيم در آن بازي كنيم لباس و كفشم كه بهمون ميدن،‌خب اين چه بدي داره؟ چرا محمود نمي خواد؟ من ميدونم اينجا باشه ديگه نمي تونه بچه هاي صاحبخونه رو بزنه، تازه جلوشم گرفته ميشه، توي يخچال فيلي هم نميره با سگهاي ولگرد بازي كنه و با لات ماتها بگرده .
توي اين فكرها بودم كه يوقت يك نفر از ساختمان مقابل، دايي عباس را صدا زد، دايي عباس دستشو روي شانه ي مادرم گذاشت و مثل اينكه به او بگويد" زياد نگران نباش" به طرف ساختمان رفت، من از محمود جدا شدم و رفتم آنطرف باغ يك ساختمان بزرگ بود، مثل مدرسه نزديك پنجره هاي بلند ساختمان رسيدم، صداي بازي بچه ها بگوش مي رسيد بچه ها جيغ مي كشيدند و صداي خنده و گريه هاشون بلند بود كنار يك پنجره ي بلند ساختمان ايستادم، دستم به لبه ي پنجره نمي رسيد اول سعي كردم با كفشهاي پاره اي كه پايم بود از برآمدگي ديوار پنجره كه فاصله اي با زمين نداشت بالا بروم و خود را به پنجره برسانم، ولي پارگي كفشم باعث شد، ليز بخورم و نتوانم خود را روي پنجه هاي پايم نگه دارم، كفشهايم را درآوردم و با يكي دوبار پريدن نتوانستم لبهي پنجره را بگيرم، وقتي از پشت شيشه هاي كثيف پنجره به اتاق بچه ها نگاه كردم، دلم از شادي پر شد و ياد روزهايي كه در خانه صحبت بود ما را ببرند يتيمخانه به خاطرم آمد، من جلوي هر پرورشگاهي كه مي رسيدم مي ايستادم و داخل آن را تماشا مي كردم، دلم مي خواست بدانم بچه ها در پرورشگاه به چه صورتي زندگي مي كنند و چقدر آزادي دارند ولي هر وقت از لاي درهاي بسته پرورشگاهي كه در خيابان باز مي شد به داخل آن نگاه مي كردم چيزي نمي ديدم جز رفت و آمد چند نفر آدم بزرگ بوي سبزي سرخ كرده همراه با بوي تند دواي مستراح به مشامم مي رسيد، گوشم را محكم به در مي چسباندم كه صداي هياهو و شادي بچه ها را بشنوم ولي صدايي بگوشم نمي رسيد مگر ناله ي صعيف موسيقي كه از راديو پخش مي شد، با خودم فكر مي كردم :
"چه خوبه آدم بره توي اين پرورشگاه زندگي كنه هرچي دلش بخواد بهش ميدن صبحها وقتي از خواب بلند ميشه مي تونه قصه ي خانم عاطفي رو از راديو گوش بده و بشينه با بچه ها نون و پنير و چايي بخوره، اي خدا ميشه، اگه دايي عباس بتونه ما رو ببره پرورشگاه بزاره چه عالي ميشه،‌ولي حالا حس مي كردم دارم به آرزوم مي رسم."
دماغم را به شيشيه ي پنجره فشار دادم و از پشت شيشه براي بچه ها شكلك درآوردم، بچه ها لباسهاي يك جور پوشيده بودند، دختر و پسر فرقي نداشتند همه لباسهاشون يك پيرهن سراسري طوسي رنگ بود با كفشهاي كتوني سفيد، سر بچه ها را بد طوري تراشيده بودند، طوري كه وقتي آدم با اونها رو به رو مي شد فكر مي كرد كه همه ي آنها را تنبه كرده اند كه وسط سرشان خيابان درست كرده بودند، صورت بعضي از آنها هم كثيف بود چند تاشون به طرف پنجره آمدند و جواب شكلك مرا دادند زبانهاشون را بيرون آوردند و در ضمن اينكه به يكديگر نشانم مي دادند مي خنديدند، صورت بعضي از آنها زخمي بود و چند نفرشان هم مثل اينكه جوهر خورده بودند و دهانشون جوهري بود از همون جوهرهايي كه زن صاحبخونه به دهن بچه هاش مي زد مامان مي گفت: از بس اين بچه ها كثيفن، مادرشون شلخته س، هيچ اين بچه ها را رو از روي كثافتا جمع نمي كنه بجه هاش همين طور لخت و پتي توي حياط مي گشتن، اگه مي خواستيم توي حياط بازي كنيم فوري اين بچه ها بما حمله مي كردن و مادرشون مثل جن بو داده توي حياط ظاهر مي شد،‌دست منو مي گرفت و كشون كشون تا جلوي اتاق روي هوا بلند مي كرد و مي انداختم جلوي درگاهي و با تشر به مامان مي گفت:
"اين توله سگها را نمي خواي از توي حياط جمع كني." مامان طفلي چيزي نمي گفت، همينطور ساكت به ملوك خانم نگاه مي كرد و مي گفت: "چشم خانم جمعشون مي كنم" من نمي دانم چرا مامان زبان نداشت تا جواب اين زنيكه پدر سوخته را بدهد، با خودم مي گفتم "اي خدا يه روزي بزرگ بشم، موهاشو مي گيرم دور حياط مي گردونم، همانطور كه يه دفعه موهاي مامانو گرفت و دور حياط چرخوند من خيلي كوچك بودم، گريه مي كردم و كاري از دستم ساخته نبود، بچه هاي ملوك خانم كه از ما بزرگتر بودند با لنگه كفش دنبال ننشون مي كردن و مامان رو كه روي زمين مي كشيد با كفشهاشون ميزدن.
وقتي بابام اومد دعوا تمام شده بود، من گريه مي كردم و مامان گوشه ي اتاق نشسته بود و زار مي زد، لباسهايش پاره شده بود، بابام خيلي عصباني شد، رفت توي حياط داد زد:"آهاي زن، ضعيفه سر تو از پنجره بيرون بيار، كجاست اون شوهر بي غيرتت خدا شاهده اگه زن نبودي آنچنان بزمين ميزدمت كه شكمت بتركه"
بابا خيلي عصباني شده بود، بدنش همينطور مي لرزيد چند نفر از همسايه ها جمع شدن و از بابا خواستن آروم باشه و زن صاحبخونه را ببخشد، هيچوقت آنروز را فراموش نمي كنم.
يه پاسبان اومد در خونه تا زن صاحبخونه رو به كلانتري ببره، شوهر ملوك خانم كنار ديوار وايساده بود.
ملوك خانم اومد جلو دولا شد پاهاي بابا رو گرفت و گريه كنان التماس مي كرد و مي گفت: "آقا ترا بخدا، جون بچه هاتون منو ببخشيد، غلط كردم ديگه اين كارها نمي كنم"
مامان همينطور وايساده بود و به اونها نگاه مي كرد، از جاي چنگهايي كه رو صورت و بازوي مامان كشيده شده بود هنوز خون ميومد، بابا سريس تكان داد و گفت: "بلند شو زن اينقدر زار و موري نكن خدا شاهده كه من از روي زنم خجالت مي كشم تو رو ببخشم، برو از اون معذرت خواهي كن".
ملوك خانم بطرف مامان رفت و دستشو انداخت گردن مامان و شروع كرد به بوسيدن جاي زخمهاي مامان.
مامان چيزي نگفت، سرش را انداخت پايين و رفت توي اتاق، اشك همينطوري از روي گونه هاش سرازير مي شد، در جواب بابا كه آيا رضايت ميده؟ سرشو پايين برد و رضايت داد.
بابا محمود را از وسط جمعيت كه سعي مي كرد به ملوك خانم لگد بزند بيرون كشيد و در حاليكه لگدهاي بلند و كوتاه او را در هوا مي گرفت بغلش زد و بهش گفت: "باباجون حالا وقت تلافي نيست بيا بريم".
من توي اين فكرها بودم كه يك نفر از پشت سر بازوهايم را گرفت و گفت: "بيا بريم بچه اينجا چكار مي كني اينهمه عقبت گشتم." نگاه كردم ديدم دايي عباسه.
دايي عباس دست مرا گرفت و بطرف محمود و مامان برد، چهارتايي وارد ساختمان شديم.
اول يك راهروي بزرگ بود با تعداد زيادي اطاق. پير مردي با لباس مخصوص جلو در راهرو نشسته بود يكك كلاه لبه دار سرش بود و دكمه هاي يقه كت كازروني اش را بسته بود. از همان لباسهاي طوسي رنگ كه شب عيد در مدرسه بما ميدادند، من خيلي اين لباسها رو دوست داشتم، شب عيد كه مي شد تا مي فهميدم لباس نو ميدن دستم را مي كردم توي سوراخهاي جيب كتم و آستر آنرا بيرون
مي آوردم، و گاهي هم لبه ي جيبم را آنقدر مي كشيدم تا پاره شود، وقتي در صف صدا مي كردند كه لباس نو بگيرم خيلي خوشحال مي شدم و مي رفتم جلوي ناظم گردنم را كج مي كردم و واميستادم، موقعيكه لباسها رو مي گرفتم،‌با يك خنده اي و خوشحالي از در مدرسه مي اومدم بيرون، مي رفتم خونه.
وقتي مامان مرا با اون لباسها مي ديد اخمهاشو مي كرد تو هم مي گفتم مامان خوشحال نيستي كه من لباس نو گرفتم، مامان سرشو برمي گردوند طوري كه من نبينم اشكشو پاك مي كرد و مي گفت: چرا مامان من خيلي خوشحالم كه تو لباس نو گرفتي.
مي رفتم لباسم را مي زدم به جا رختي و ساعتها تماشايش مي كردم و ياد روز عيد مي افتادم كه اين لباسها رو مي پوشم، همينكه با لباسها ور مي رفتم مي شنيدم كه مامان در گوشي به محمود مي گفت:
"مامان جون يك وقت كاري نكني خوشحاليشو بگيري، بزار خوشحال باشه، تو بزرگتري اون براش فرقي نمي كنه، مثل تو نيست كه از لباس مدرسه خجالت بكشه و نره لباس بگيره" .
پيرمرد از جايش بلند شد، يك اتاق را در انتهاي راهرو به دايي نشان داد.
دايي تشكر كرد و بطرف اتاقي كه پيرمرد نشان داده بود ما را همراه خودش برد، صداي پاي ما توي راهرو مي پيچيد و صداي خش خش كفشهاي پاره من از همه بيشتر بود، دايي در حاليكه دستهاي مرا در دستش فشار مي داد طوري دستم را كشيد كه حس كردم از كتفم خارج شد و با تشر گفت:
"نمي توني درست راه بياي تنه لش ، پاهاتو نكش". آخه نمي تونستم پاهام را نكشم، كفشم وضعش خيلي خراب بود، كف كفشم كه بكلي رفته بود و چند تا سوراخ بزرگ داشت. روي كفشم هم چيزي نمانده بود كه به پاهام بند بشود. من بيشتر كه اينجا را دوست داشتم بخاطر اين بود كه بچه ها كفشهاي كتوني سفيد با بند پايشان مي كردند، منهم از اين كفشها خيلي دوست داشتم.
يك دفعه با مامان رفتيم كه بخريم خيلي گران بود فروشنده مي گفت: شونزده تومنه. مامان هم كه پول نداشت شونزده تومن پول بده برام كفش بخره، تازه اگه براي من مي خريد بايد واسه محمود هم مي خريد بخاطر اين اصلاً براي منم نخريد."
به آخرهاي راهرو كه رسيديم يك در كرم رنگ بود رفتيم تو، دايي عباس تعظيمي كرد و رفت جلو، من و مامان و محمود كنار در ايستاديم، مامانم روشو كيپ گرفته بود و منو و محمود هم از دو طرف به او تكيه داده بوديم محمود رنگ روش پريده بود و خودش را محكم به مامان مي چسبوند.
آقايي كه پشت ميز نشسته بود و با دايي عباس صحبت مي كرد گردنش را روي ميز دراز كرد و نگاهي به قد و بالاي ما انداخت و گفت:
"آهاي كوچولوها بيائيد جلو ببينم" من فوري رفتم جلو. ولي محمود همينطور به مامان چسبيده بود و چادرش را ول نمي كرد آقائيكه ما را صدا زد از پشت ميزش بلند شد و كنار من ايستاد، نگاهي به سر و پاي من انداخت و گفت: اسمت چيه كوچولو؟ با قدري من من كردن گفتم اس....اسمم حـ حـ حبيب.... حبيبه حبيب الله .
ـ خب دلت مي خواد اينجا باشي؟
ـ بله، بله آقا خيلي دلم مي خواد.
خنده اي كرد و گفت: خيلي خوب، و رو كرد به مادرم گفت: شما وسط هفته نبايد بيائي ديدن بچه ها، فقط جمعه ها مي تونيد بچه ها رو ببينيد. مادرم بدون اينكه حرفي بزند سرش را روي شانه راستش خم كرد و با بي ميلي رضايت داد، من از خوشحالي قند توي دلم آب مي شد، پيش خودم فكر مي كردم:
"همين حالا از شر اين كت لعنتي راحت ميشم، از روز اول كه دايي عباس كت نيمدارش را به مامان داد تا آستينهايش را براي من كوتاه كنه من گفتم كه از اين كت خوشم نمياد، ولي مامان مي گفت اگه نپوشي سينه پهلو مي كني، وقتي آستيناشو كوتاه كرد و من پوشيدم. چيز بدقواره اي بود پايين كت تا نزديكيهاي زانوهام را مي پوشوند. جيباش آنقدر پايين بود كه بسختي دستم به ته آن
مي رسيد ولي در عوض جيبهاي بزرگي داشت، هر چي داشتم توي جيباش جا مي گرفت، دو تا جيباي بغل هم خيلي بزرگ بود، كتاباي مدرسه را هميشه تو جيب بغلم جا مي دادم.
آقايي كه بالاي سر من ايستاده بود يك نفر فراش را صدا زد و به فراش گفت: "موهاي اين بچه ها رو كوتاه كن و بفرست برن قسمت يازده" .
ديگه كار تمام شده بود مامان رفت جلو و اون آقا يك كاغذ سفيد جلوي مامان گذاشت كه با استامپر روي كاغذ انگشت زد .
محمود ديگه حرفي نمي زد و ساكت ايستاده بود و به مامان نگاه مي كرد،؛ فراش دست من و محمود را گرفت تا ببره سلماني، هنوز از در بيرون نرفته بوديم كه مامان پريد جلو و مرا بغل كرد، خيلي سخت مرا توي بغلش فشار داد، مامان گريه مي كرد.
در اين موقع محمود هم خودش را انداخت توي بغل مامان، مامان نمي دانست با ماها چيكار كنه، من خيلي تعجب مي كردم كه چطور شده مامان حالا يادش افتاده كه ماها را ببوسه،‌از اونجايي كه به اخلاق مامان آشنا شده بودم و
مي دونستم كه زياد اين موضوع را كش بده ديگه كار خراب ميشه و نمي گذاره ما اينجا اسم نويسي كنيم، من فوري خودم را از توي بغل مامان كشيدم بيرون ولي محمود سرش را محكم توي سينه مامان چسبانده بود و راضي نميشد از مامان جدا بشه، توي دلم خدا خدا مي كردم كه يكي اين دو نفر را از هم جدا كنه كه دايي عباس دست محمود را گرفت و به مامان گفت: "اين بچه بازي ها را از خودت درنيار، اينها كه نميخوان برن سفر قندهار، جمعه مياي مي بينيشون" و دست محمود را گرفت و از بغل مامان آوردش بيرون، مامان هم سر پا بلند شد و با دستمال سفيدي كه همراهش بود اشكهايش را پاك كرد و تا آمد يگ بار ديگر بازوي مرا بگيرد و ببوسد، محكم بازويم را از دستش خارج كردم و بطرف فراش كه دست محمود را گرفته بود دويدم.
مامان و دايي عباس توي راهرو ايستاده بودند و ما را تماشا مي كردند، محمود به عقب سرش نگاه نمي كرد، همينطور ساكت و آرام مثل يك اسير سرش را انداخته بود پايين و بدون مقاومت با فراش مي رفت ولي من گاهي به عقب سرم نگاه مي انداختم و با خوشحالي در حاليكه دستم در دست فراش بود لي لي مي كردم.