بوم و بر 

:: سه قطره خون

نویسنده: صادق هدایت
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/001613-se-ghatre-khoon.php

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد ؟ آيا ناخوش بوده ام ؟ يكسال است ، در تمام اين مدت هر چه التماس مي كردم كاغذ و قلم مي خواستم به من نمي دادند. هميشه پيش خودم گمان مي كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت...ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند . چيزي كه آنقدر آرزو مي كردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشت . اما چه فايده، از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بي حس مي شود . حالا كه دقت مي كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده مي شود اين است : «سه قطره خون»
***
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي آورد . ولي چه فایده ؟ من ديگر از چيزي نمي توانم كيف بكنم، همه اين ها براي شاعرها و بچه ها و كساني كه تا آخر عمرشان بچه مي مانند خوبست  يك سال است كه اينجا هستم، شب ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجرة خراشيده كه جانم را به لب رسانيده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين دور هم جمع مي شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي كنم . هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست ، من از زمين تا آسمان با آن ها فرق دارم ولي ناله ها ، سكوت ها ، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.
***
هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي : آش ماست ، شير برنج ، چلو ، نان و پنير ، آن هم به قدر بخور ونمير. حسن همة آرزويش اين است يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد ، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند . او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست ، با آن قد كوتاه ، خندة احمقانه ، گردن كلفت ، سرطاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده ، همة ذرات تنش گواهي مي دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار مي زند كه براي ناوه كشي آفريده شده . اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همة ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست ، وراي دنياي مردمان معمولي . يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر بجاي او بودم يكشب توي شام همه ز هر مي ريختم مي دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي ايستادم دستم را به كمر مي زدم ، مرده ها را كه مي بردند تماشا مي كردم .
اول كه مرا اين جا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمي زدم  تا اينكه محمد علي از آن مي چشيد آن وقت مي خوردم، شب ها هراسان از خواب مي پريدم ، به خيالم كه آمده اند مرا بكشند. همة اين ها چقدر دور و محو شده...! هميشه همان آدم ها، همان خوراك ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركشآن كبود است .
دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد . مي گفتند او قصاب بوده ، به شكم پاره كردن عادت داشته.  اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود ، دستهايش را از پشت بسته بودند . فرياد مي كشيد و خون به چشمش خشك شده بود . من مي دانم همة اينها زير سر ناظم است :
مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي خواست بگريزد ، او را گرفتند . پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله مي داند ، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
همة اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته ، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم هاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم مي زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه مي كند ، هر كه او را ببيند مي گويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده . اما من او را مي شناسم. من مي دانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده . يك قفس جلو پنجره اش آويزان است ، قفس خالي است ، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
ديروز بود دنبال يك گربة گل باقالي كرد : همين كه حيوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت ، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند . اين سه قطره خون مال گربه است ، ولي از خودش كه بپرسند مي گويد مال مرغ حق است .
از همة اين ها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است ، دو هفته نيست كه او را آورد ه اند ، با من خيلي گرم گرفته ، خودش را پيغمبر و شاعر مي داند. مي گويد كه هركاري، بخصوص پيغمبري ، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامة دهر باشد و پيشاني نداشته باشد بروز او مي افتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم مي داند . روي يك تخته سيم كشيده بخيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي خواند . گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده اند ، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

دريغا كه بار دگر شام شد
سراپاي گيتي سيه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليكن در آن گوشه در پاي كاج
چكيده است بر خاك سه قطره خون

ديروز بود در باغ قدم مي زديم . عباس همين شعر را مي خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان بديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي آيند . من آنها را ديده بودم و مي شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من مي خنديد ، پيدا بود كه مرا دوست دارد ، اصلا به هواي من آمده بود ، صورت آبله روي عباس كه قشنگ نيست ، اما آن زن كه با دكتر حرف مي زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
***
تا كنون نه كسي بديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يكسال است . آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود . ما با هم همسايه بوديم ، هر روز با هم به دارالفنون مي رفتيم و با هم بر مي گشتيم و درس ها يمان را با هم مذاكره مي كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد . سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد . اتفاقا يك ماه پيش از عقد كنانش زد و سياوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوال پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
خوب يادم است ، نزديك امتحان بود ، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب هايم را با چند تا جزوة مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است . ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم ، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد . وقتيكه بر مي گشتم از آن بالا در خانة سياوش نگاه كردم ، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
- سياوش تو هستي ؟
او مرا شناخت و گفت :
- بيا تو، كسي خانه مان نيست .
- صداي تير را شنيدي؟
انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، ومن با شتاب پائين رفتم و در خانه شان را زدم . خودش آمد در را روي من باز كرد . همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه مي كرد پرسيد :
- تو چرا بديدن من نيامدي؟
- من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي دهد.
گمان مي كنند كه من ناخوشم ، ولي اشتباه مي كنند .
دوباره پرسيدم :
اين صداي تير را شنيدي ؟
بدون اين كه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد . من از نزديك نگاه كردم ، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روي صندلي نشستم ، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من، كنار ميز نشست. اطاق او ساده ، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود.كنار اطاق يك تارگذاشته بود . چند جلد كتاب و جزوة مدرسه هم روي ميز ريخته بود.  بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
من يك گربة ماده داشتم، اسمش نازي بود.  شايد آنرا ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود . با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آنر ا از ميان تا كرده باشند . روزها كه از مدرسه برمي گشتم نازي جلو مي دويد، ميو ميو مي كرد، خودش را به من مي ماليد، وقتي كه مي نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را به صورتم مي زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم .گويا گربة ماده مكارتر و مهربان تر و حساس تر از گربة نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در مي آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي خواند و از موي گربه پرهيز مي كرد، دوري مي جست . لابد نازي پيش خودش خيال مي كرد كه آدم ها زر نگ تر از گربه ها هستند و همه خوراكي هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي شد و به جوش مي آمد كه سر خروس خونالود ي بچنگش مي افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي كرد. چشمهاي او درشت تر مي شد و برق مي زد، چنگالهايش از توي غلاف در مي آمد و هر كس را كه به او نزديك مي شد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد . بعد، مثل چيزيكه خودش را فريب بدهد، بازي در مي آورد .چون با همة قوة تصور خودش كلة خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي زد، براق مي شد، خودش را پنهان مي كرد، در كمين مي نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبر دستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي نمود . بعد از آنكه از نمايش خسته مي شد ، كلة خونالود را با اشتهاي هر چه تمام تر مي خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي كرد و نه تملق مي گفت .
در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي كرد ، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي كرد، خانه ما را مال خودش مي دانست ، و اگر گربه غريبه گذارش به آنجا مي افتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده مي شد.
صدائي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه اي كه از گرسنگي مي كشيد با فريادهائي كه در كشمكشها مي زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي انداخت همه باهم توفير داشت و آهنگ آنها تغيير مي كرد : اولي فرياد جگر خراش ، دويمي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك نالة دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي كشيد، تا بسوي جفت خودش برود . ولي نگاههاي نازي از همه چيز پر معني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي داد، بطوريكه انسان بي اختيار از خودش مي پرسيد ، در پس اين كلة پشم آلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهائي و چه احساساتي موج مي زند !
پارسال بهار بود كه آن پيش آمد هولناك رخ داد . مي داني در اين موسم همه جانوران مست مي شوند و به تك و دو مي افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه جنبندگان مي دمد . نازي ما هم براي اولين بار شور عشق بكله اش زد و با لرزه اي كه همة تن او را به تكان مي انداخت ، ناله هاي غم انگيز مي كشيد . گربه هاي نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند . پس از جنگها و كشمكش ها نازي يكي از آنها را كه از همه پر زورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد مادة خودشان جلوه اي ندارند .
برعكس گربه هاي روي تيغة ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي دهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي خواندند . تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي شد و ناله هاي شادي مي كردند . تا سفيدة صبح اينكار مداومت داشت . آنوقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي شد.
شبها از دست عشقباز ي نازي خوابم نمي برد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي خراميدند . من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم .
ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت . گويا كمرش شكست ، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينة ديوار باغ افتاد و مرد.
تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود . نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوئيده و راست سر كشتة او رفت . دو شب و دو روز پاي مرده او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي كرد، مثل اينكه باو مي گفت: بيدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازي خوابيدي ، چرا تكان نمي خوري؟ پاشو ، پاشو! چون نازي مردن سرش نمي شد و نمي دانست كه عاشقش مرده است.
فرداي آنروز نازي با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود . آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد ، آيا پي عشقبازي خودش رفت ، پس مردة آن ديگري چه شد؟
يك شب صداي مرنو مرنو همان گربة نر را شنيدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم به همچنين ، ولي صبح صدايش مي بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم .
چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله طويلي كشيد و صدايش بريد . صبح پائين درخت سه قطره خون چكيده بود . از آنشب تا حالا هر شب مي آيد و با همان صدا ناله مي كشد . آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نمي شنوند. هر چه به آنها مي گويم به من مي خندند ولي من مي دانم ، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته ام . از آنشب تا كنون خواب به چشمم نيامده، هر جا مي روم ، هر اطاقي مي خوابم ، تمام شب اين گربة بي انصاف با حنجرة ترسناكش ناله مي كشد و جفت خودش را صدا مي زند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همان جائيكه گربه هر شب مي نشيند و فرياد مي زند نشانه رفتم ، چون از برق چشمهايش در تاريكي مي دانستم كه كجا مي نشيند . تير كه خالي شد صداي نالة گربه را شنيدم و سه قطه خون از آن بالا چكيد. تو كه بچشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي ؟
در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت :
البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي شناسيد ، لازم به معرفي نيست ، ايشان شهادت مي دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده اند .
بله من ديده ام.
ولي سياوش جلو آمد قه قه خنديد ، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت :
-  مي دانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر مي گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند .
بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
- بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سياوش بگيرم ، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم ، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است . مي دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله مي كشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد ، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است ، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه در آورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم :

دريغا كه بار دگر شام شد
سراپاي گيتي سيه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليكن در آن گوشه در پاي كاج
چكيده است بر خاك سه قطره خون

به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت ، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت:
- اين ديوانه است.  بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند .
در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشة پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند .