بوم و بر 

:: غزل شماره 16: خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001666-no16.php

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت   به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود   زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد   فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن   که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم   چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد   صبا حکايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم   سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب نديدمی زين پيش   هوای مغبچگانم در اين و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شويم   نصيبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابی بود   که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان   مرا به بندگی خواجه جهان انداخت