بوم و بر 

:: غزل شماره 20: روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001670-no20.php

روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست   می ز خمخانه به جوش آمد و می بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت   وقت رندی و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد   اين چه عيب است بدين بی‌خردی وين چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ريايی نبود   بهتر از زهدفروشی که در او روی و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق   آن که او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم   وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم   باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود   ور بود نيز چه شد مردم بی‌عيب کجاست