|
:: غزل شماره 32: خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستنویسنده: حافظمترجم: برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com ) نشانی اینترنتی مطلب: http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001700-no32.php |
| خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست | گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست | |
| مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند | زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست | |
| ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود | نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست | |
| مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد | ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست | |
| چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن | که عهد با سر زلف گره گشای تو بست | |
| تو خود وصال دگر بودی ای نسيم وصال | خطا نگر که دل اميد در وفای تو بست | |
| ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت | ه خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست |