بوم و بر 

:: غزل شماره 38: بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001706-no38.php

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست   وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم   دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می‌رفت خيال تو ز چشم من و می‌گفت   هيهات از اين گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت   از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد   دور از رخت اين خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو ليکن   چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است   گو خون جگر ريز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده   ماتم زده را داعيه سور نماندست