بوم و بر 

:: غزل شماره 110: پيرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001784-no110.php

پيرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد   وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير   ای ديده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکين سيه چشم   چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود   هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد   بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات   با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد   با طينت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود   بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد