بوم و بر 

:: غزل شماره 128: نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001804-no128.php

نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد   بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش   عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بينم   آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ايمن از او   اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس می‌بازم   بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد   ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر   سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايی می سد ره تنگ دليست   منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است   هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار   خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد