بوم و بر 

:: غزل شماره 153: سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/001830-no153.php

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد   به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست   برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست   گره بگشود از ابرو و بر دل‌های ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست   که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياری   کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکين   خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم   چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم   زره مويی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور   که جود بی‌دريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد   زمانه ساغر شادی به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد   که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل   که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است   بده کام دل حافظ که فال بختياران زد