بوم و بر 

:: كابوس پشت سر مانده

نویسنده: شارمین میمندی نژاد
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/001857-kabuse-poshte-sar-mande.php

شايد اگر بار ديگر در اين دنيا تكرار شوم ، اين اتفاق دهشتناك براي من بيفتد . آنچه را كه مي نويسم برايم بشدت واقعي است و آن را با تمام وجودم لمس كرده ام . آري من تمامي عشقم را در پشت سر جا گذاشتم  و گذشتم . قطره قطره قطره اشكهايم را به پاي اين قصه ريخته ام .

 

###

 

 يك شلوار پسرانه پوشيده بود و پي پدرش مي دويد . سر و و ضعش با موهاي كوتاه و  شلوار مشكي پارچه اي خط دارش  بيشتر به جاهل ها مي زد تا دختر بچه اي هشت ساله . پدرش يال دانگ و دراز و بي قواره با كفشهايي گشاد و پاره جلوتر از او خود را مي كشيد . كمي گيج از خماري و نعشگي بود . از روزي كه مادر بچه به تنگ آمد و از خانه اين مرد معتاد فرار كرد دوسالي مي گذرد . مادر خواست كه دختر بچه را از پدر بگيرد اما نتوانست و دختر بچه ماند پيش پدر ، حقيقتش دختر بچه پدر را بيش از مادرش دوست داشت و پدر نيز با تمام آنكه هروئين غيرتش را برده بود ولي  عاشقانه  دختر بچه را مي پرستيد .

اعتياد كشنده از زماني آغاز شد كه پدر دختر بچه از كار بيكار شد  و ديگر كسي به او منبت سفارش نمي داد ، كاري كه پدر دختر بچه در آن تبحر داشت . همه بازار رفته بودند سراغ منبت هاي ارزان قيمت چيني ... فقط هم همين نبود ، بيكاري بعلاوه زن عصبي و بي عاطفه و سرد مزاج دلايل ديگري براي رو آوردن مرد به اعتياد بود، خصوصاٌ وقتي كه پايش شكست و خانه نشين شد و جز غرولند همسر و فحش و بدو بيراه چيزي نصيبش نشد ، اين بود كه مونسش شد ترياك و بعد هم هروئين ، آن هم وقتي كه تازه دخترش زبان باز كرده بود و شيرينش نوش داروي پدر بعد از مرگ سهراب غيرت شده بود .

 

  عادت اعتياد ... عبث و بي حوصله و گيج و آس و پاس در خيابانها در حالي كه  دختر بچه در پيش مي دويد. تنها دل خوشي دختر بچه پدرش بود كه در نهايت اين دويدن ها در شب سرد او را در آغوش مي گيرد و هر دو برروي كارتون مقوايي در زير انبوهي از نايلونها و پتو پاره اي بخواب مي روند .

     يك روز پدر دختر بچه تصميم گرفت كه با پولي كه از گدايي و صدقه جمع كرده بود برود به روستاي مادريش شايد فرجي شود ، بهمراه دختربچه راه افتادند و رفتند به ترمينال اتوبوس راني ... بليطي خريدند و منتظر  ساعت حركت شدند . پدر زانويش را به بغل گرفت و نشست . دختر بچه هم در كنار او بر روي زمين نشسته  و با تكه گچي كه پيدا كرده بود برروي زمين دختر بچه اي را با موهاي دم موشي مي كشيد .

    پدر رفت و تكه ساندويچي از پيرزني كه حواسش نبود كف رفت و آمد به سراغ دختر بچه ساندويچ را به او داد و خودش با علاقه نشست و خوردن دختربچه را نگاه كرد و با دست  ناخودآگاه موهاي دختر بچه را از پيشانيش كنار زد  و او را بوسيد .

 

   نزديك عصر بود كه راننده اتوبوس آمد و مسافرها را صدا زد ، ناگهان عده ي زيادي از گوشه و كنار ترمينال به سمت اتوبوس هجوم آوردند . پدر دختر بچه هم از جايش جست و دست دخترش را كشيد و به سمت اتوبوس دويدند و به ازدحام در مقابل اتوبوس رسيدند ، پدر دختر بچه دست فرزندش را محكم چسبيده بود و در آن ازدحام همه را هل  مي داد تا خودش و بچه اش سوار اتوبوس شوند ، همينكه به پاي در اتوبوس رسيدند پدر ناگهان يادش آمد كه خودش را براي مسير طولاني اين سفر نساخته و ممكن است بين راه خماري بزند ، پس بليط رانشان داد و دختر بچه را سوار اتوبوس كرد وخودش  به سمت توالت دستشويي هاي ترمينال دويد . به توالت كه رسيد متوجه شلوغي بيش از حد آن شد ، شروع كرد به قسم دادن كساني كه در صف ايستاده بودند تا نوبتشان را به او بدهند . بالاخره كسي راضي شد كه در مقابل التماسهاي او نوبش را به پدر دختر بچه بدهد . به سرعت وارد توالت شد ، شير آب را بر روي آفتابه باز كرد تا صدايش حواس ديگران را از آنچه كه در توالت   مي گذرد پرت كند . از زير لباسش وسايل ساختن را در آورد و شروع كرد و سوزني را كه چندين بار مصرف كرده بود پر كرد و رگ گرفت و زد تو رگ ، در همين حين صداي دخترش راشنيد كه از پشت توالت او را صدا  مي زند . بيرون آمد و تشري به سر بچه كشيد كه چرا از اتوبوس پياده شده به توالت مردانه آمده ، دست دختربچه را گرفت و به سمت اتوبوس دويدند . هنگام بيرون امدن از توالت پدر دختربچه نگاهي را حس كرد كه بروي دختربچه سرتا پا سر مي خورد و پايين مي آيد برگشت كه صاحب  نگاه را بشناسد ، اما او بعد از نظر بازي بسرعت رفته بود . پدر دختر بچه خدر و نعشه به صفي كه قصد سوار شدن بر اتوبوس را داشتند زد و بي آنكه متوجه دخترش باشد در صف فرو  شد و از هركس جلو زد و خود را به ابتداي صف رساند و پاي چند نفري را هم لگد كرد و سوار شد و رفت نزديك پنجره اتوبوس بي خيال نشست . دختر بچه  به تقلا براي سوار شدن افتاده بود . اما مسافران بچه را هل مي دادند . پدر خود را به صندلي رساندن و نشست و سر به شيشه سرد چسباند و به بيرون خيره شد . بالاخره دختربچه بابا كنان موفق شد خود را به پاگرد اتوبوس برساند ، شاگرد راننده  اتوبوس فكر كرد كه دختربچه گدايي است كه بخاطر گدايي كردن مي خواهد سوار اتوبوس شود و مانع او گرديد . دختربچه به شاگرد راننده پدر خود را نشان داد . پدر دست برد و در جيب بليط دختربچه را بيرون آورد تا به شاگرد راننده نشان دهد اما بليط را كه دردست گرفت آنرا دوباره مچاله كرد و در ته جيبش چپاند و از سرنعشگي شروع به خنده بي دليل و بي جانی كرد و بي تفاوت به دخترش كه با تشر راننده پياده مي شد  خندید  و همچنان كه عقل از سرش پريده بود با خنده مريض سر به شيشه سرد پنجره گذاشت و دخترش را كه ميان موج شلوغ مردم از اتوبوس دور مي شد نگاه  كرد . اتوبوس راه افتاد و آرام از محوطه ترمينال بيرون آمد . دختربچه بدنبال اتوبوس  دويد و بابا  بابا  زد ، اتوبوس كه سرعت گرفت ، دختربچه به گريه افتاده بود و جيغ مي زد و در پي اتوبوس مي دويد .

 

كيلومترها  اتوبوس از شهر دور شده بود و پدر دختربچه همانطور كه سرتب دارش را بر شيشه سرد گذاشته بود بي اراده مي خنديد ، خنده اي كه به ساعتي بعدتر به گريستني سخت تبديل شد ...

 

پدر دختربچه كه نعشگي از سرش پريده بود با اولين اتوبوس از دهات به سمت شهر برگشت تا دختربچه اش را پيدا كند . تمام راه دلش شور مي زد و هرزچندگاه در ماتمي سخت مي گريست و خود را لعنت مي كرد كه چرا فرزندش را تنها گذاشته ...

 

به ترمينال رسيد ... بادي همه پاره كاغذها را به هوا بلندكرد . پدر دختربچه نام فرزندرا فرياد مي كرد اما هيچ پاسخي نمي شنويد ...

 

###

 

با همان شلوار مشكي راه راه پسرانه بر تخت فلزي و رنگ و رو رفته اي كه تنهابا پتوي كهنه سربازي پوشيده شده بود در اتاق توالت شور ترمينال با نگاهي مسخ وخيره به دور دستها افتاده بود . پدر دختربچه با نشاني هايي كه داده بود او را بالاخره يافته بود ...

پدر هرچه بالاي سر دخترش داد زد و اشك ريخت و نام او را فرياد زد و گونه هايش را بوسيد نتوانست او را از  خيرگي بيرون بياورد . چهره زخمي دختربچه و لباس پاره اش مي رساند كه در اين ترمينال آنچه كه نبايد اتفاق مي افتاده افتاده ... پدر پاره هاي لباس و تن زخمي دخترش را مي بوسيد و با اشك مي شست و از درك لحظه هاي سخت فرزندش كه در اين ترمینال كشيده و يا در تمام زندگي به ضجه افتاد و فرياد  زد . خدايا بچه مو برگردون ، اعتيادمو مي زارم كنار . پدر خوبي براش مي شم . فقط برش گردون ...

 

از آن روز توالت شور ترمينال تا سالها مهماني در اتاق خود داشت . بچه اي كه خيره به سقف و بي هيچ حرفي چسبيده به تخت آهني زواردررفته اش شده بود و مردي كه هرصبح از جگر فرياد مي كشيد و از گريستن كف از دهان بيرون مي آورد و تنها در دیوانگی تمام خدا را قسم مي داد تا بچه اش را به او برگرداند .