بوم و بر 

:: غزل شماره 318: مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/002083-no318.php

مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم   تو را می‌بينم و ميلم زيادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری   به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی   گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم   که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی   دمار از من برآوردی نمی‌گويی برآوردم
شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز می‌جستم   رخت می‌ديدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت   نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده   چو گرمی از تو می‌بينم چه باک از خصم دم سردم