بوم و بر 

:: غزل شماره 401: چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/002166-no401.php

چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من   ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگين را به هر کس می‌نمايد همچو گل   ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين   گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود   کام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآيد باک نيست   بس حکايت‌های شيرين باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود   ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد   کو به چيزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم   عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من