بوم و بر 

:: غزل شماره 473: وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی

نویسنده: حافظ
مترجم:
برگرفته از سایت ادبیات بوم و بر ( http://adabiat.boomobar.com )
نشانی اینترنتی مطلب:

http://adabiat.boomobar.com/authors/hej/hafez/ghazaliyat/002238-no473.php

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی   حاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد   جهد کن که از دولت داد عيش بستانی
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد   گر به جای من سروی غير دوست بنشانی
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت   عاقلا مکن کاری کورد پشيمانی
محتسب نمی‌داند اين قدر که صوفی را   جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخيزان ای شکردهان مستيز   در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ   کاين همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
يوسف عزيزم رفت ای برادران رحمی   کز غمش عجب بينم حال پير کنعانی
پيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت   با طبيب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد   تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن   ابروی کماندارت می‌برد به پيشانی
جمع کن به احسانی حافظ پريشان را   ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دل   حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانی