دیگر نمی گویم:
«دوستت دارم»
آن قدر گفته ام
که لایه های عشق
زیرِ رسوبِ روزمرگی هایت
مدفون شده اند
و شعرهات،
نمی خواهی خوب شوی؟!
روزی می رسد
که تیتر روزنامه ها می شود
قصه ی چه ها که نمی کند با من
شعرهای تو
و تو... تو... تو...
داری کهنه می شوی
و من پیر
از آن توی همیشگی
از شعرهام و شعرهات
از خودم،
خسته.
دیگر بس است
راحتم بگذار
کمی آن طرف تر
می سپارمت به خدا.