هنگامی که تو باشی
نمی دانم چرا
دیوارها همه قد می کشند
بلندتر از صدایت که در گوشم پیچید
جاری می شوم در لحظه های احساسِ تو
می دانم هستی
حتی اگر پشتِ دیوارها
بوی تو را حس می کنم
و طعمِ لبخند هایت را
دوباره به یاد می آورم
و این شعرِ ناتمام
که بندی نمی زند
بر استخوان های شکسته روح
و درد را دوباره از
نهایتِ وجود
می خواند به سوی پاره های جان