غبارِ قدم های تواند لات و عزی
نه از عبدِ منافی ، نه بنی زهره
از معراج آمده ای
آن دم که آتشِ آتشکده ها در نطفه خوابید
و زمین روشن شد
در سایه روشنِ گام هایت
غبارِ قدم های تواند لات و عزی
و ماه با اشاره ی انگشت هایت
تا همیشه نیمه خواهد ماند
چه رسد به واژه های کهنه ی شعر من
که در ستایشِ ماه
از مهتابی کوچکِ خانه فراتر نمی روند...