| منوی کاربری: |
 |
|
|
دسته بندی موضوعی:
آخرین ارسالی های انجمن:
مطالب اتفاقی بوم و بر:
|
|
:: باب سوم: ابیات پراکنده - بخش 2
| به تو بازگردد غم عاشقی |
|
نگارا، مکن این همه زشتیاد |
| ایا بلایه، اگر کارت تو پنهان بود |
|
کنون توانی، باری، خشوک پنهان کرد |
| گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل |
|
چون گه خواب بود سوی نغل باید شد |
| مرده نشود زنده، زنده بستودان شد |
|
آیین جهان چونین تا گردون گردان شد |
| فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید |
|
جامهی خانه بتیک فاخته گون شد |
| رخ اعدات از تش نکبت |
|
همچو قیر و شبه سیاه آمد |
| ای جان همه عالم در جان تو پیوند |
|
مکروه تو ما را منما یاد خداوند |
| یافتی چون که مال غره مشو |
|
چون تو بس دید و بیند این دیرند |
| دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست |
|
فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند |
| هردم که مرا گرفته خاموش |
|
پیچیده به عافیت چو فرغند |
| چرخ چنینست و بدین ره رود |
|
لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند |
| ستاخی برآمد از بر شاخ درخت عود |
|
ستاخی ز مشک و شاخ ز عنبر، درخت عود |
| بدان مرغک مانم که همی دوش |
|
بزار از بر شاخک همی فنود |
| هر آن کریم که فرزند او بلاده بود |
|
شگفت باشد کو از گناه ساده بود |
| ماغ در آبگیر گشته روان |
|
راست چون کشتییست قیراندود |
| برو، ز تجربهی روزگار بهره بگیر |
|
که بهر دفع حوادث ترا به کار آید |
| ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟ |
|
تیغت ماهیست، دشمنانت کبودر |
| با درفش کاویان و طاقدیس |
|
زر مشت افشار و شاهانه کمر |
| اگر من زونجت نخوردم گهی |
|
تو اکنون بیا و زونجم بخور |
| مدخلان را رکاب زرآگین |
|
پای آزادگان نیابد سر |
| تا زندهام مرا نیست جز مدح تو دگر کار |
|
کشت و درودم اینست، خرمن همین و شد کار |
| گزیده چهار توست، بدو در جهانهان |
|
همارا به آخشیج، همارا به کارزار |
| چنان بار برآورد به خویشتن |
|
که من گویم: خوردست سوسمار |
| فاخته بر سرو شاهرود بر آورد |
|
زخمه فرو هشت زندواف به طنبور |
| علم ابر و تندر بود کوس او |
|
کمان آدنیده شود ژاله تیر |
| چون لطیف آید به گاه نوبهار |
|
بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز |
| به حق آن خم زلف ، بسان منقار باز |
|
به حق آن روی خوب، کز گرفتی براز |
| در عمل تا دیر بازی و درازی ممکنست |
|
چون عمل بادا ترا عمر دراز و دیر باز |
| تازیان دوان همی آید |
|
همچو اندر فسیله اسب نهاز |
| چون سپرم نه میان بزم به نوروز |
|
در مه بهمن بتاز و جان عدو سوز |
| نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر |
|
بتیم وا تگران آید از در تیماس |
| حسودانت را داده بهرام نحس |
|
ترا بهره کرده سعادت زواش |
| بت، اگرچه لطیف دارد نقش |
|
نزد رخسارهی تو هست خراش |
| از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود |
|
قدحی می بخورد راست کند زود هراش |
| تو چگونه جهی؟ که دست اجل |
|
به سر تو همی زند سر پاش |
| بر هبک نهاده جام باده |
|
وان گاه ز هبک نوش کردش |
| همی تا قطب با حورست زیر گنبد اخضر |
|
شکر پاشش ز یک پله است و از دیگر فلا سنگش |
| بسا کسا! که جوین نان همی نیابد سیر |
|
بسا کسا! که بره است و فرخشه بر خوانش |
| بانگ کردمت، ای فغ سیمین |
|
زوش خواندم ترا، که هستی زوش |
| ای دریغا! که مورد زار مرا |
|
ناگهان باز خورد برف و غیش |
|
ارسال نظر: