| منوی کاربری: |
 |
|
|
دسته بندی موضوعی:
آخرین ارسالی های انجمن:
مطالب اتفاقی بوم و بر:
|
|
:: باب سوم: ابیات پراکنده - بخش 3
| هر کو برود راست نشستست به شادی |
|
و آن کو نرود راست همه مرده همی دیش |
| چون جامهی اشن به تن اندر کند کسی |
|
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش |
| آه! ازین جور بد زمانهی شوم |
|
همه شادی او غمان آمیغ |
| با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک |
|
تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک |
| کافور تو با کوس شد و مشک همه ناک |
|
آلودگیت در همه ایام نشد پاک |
| بس عزیزم، بس گرامی، شاد باش |
|
اندرین خانه بسان نو بیوک |
| یک به یک از در درآمد آن نگار |
|
آن غراشیده ز من، رفته به جنگ |
| خشک کلب سگ و بتفوز سگ |
|
آن چنان که نجنبید او را هیچ رگ |
| چو هامون دشمنانت پست بادند |
|
چو گردون دوستان والا همه سال |
| یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق |
|
دولتت بادا حریف، دشمنت غیشه و نال |
| ای شاه نبی سیرت، ایمان تو محکم |
|
ای میر علی حکمت، عالم به تو در غال |
| لبت سیب بهشت و من محتاج |
|
یافتن را همی نیابم ویل |
| چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من |
|
که نیز تا نچمم کار من نگیرد چم |
| گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم |
|
بتواند زدود زین دلم غم خواره زنگ غم |
| تا درگه او یابی مگذرد به در کس |
|
زیرا که حرامست تیمم به لب یم |
| بامها را فرسب خرد کنی |
|
از گرانیت، گر شوی بر بام |
| بر رخ هزار زهرهی ثامور برشکفت |
|
ایدون ز باغ قطرهی شبنم نیافتم |
| آرزومند آن شده تو به گور |
|
که رسد نان پارهایت برم |
| هنوز با منی و از نهیب رفتن تو |
|
به روز وقت شمارم، به شب ستاره شمارم |
| من بدان آمدم به خدمت تو |
|
که برآید رطب ز کانازم |
| داری مرا بدان که فراز آیم |
|
زیر دو زلفکانت به نخچیزم |
| چون برگ لاله بودهام و اکنون |
|
چون سیب پژمرده بر آونگم |
| سرو بودیم چندگاه بلند |
|
کوژ گشتیم و چون درونه شدیم |
| بت پرستی گرفته ایم همه |
|
این جهان چون بتست و ما شمنیم |
| کنه را در چراغ کرد سبک |
|
پس درو کرد اندکی روغن |
| یکی آلودهای باشد، که شهری را ببالاید |
|
چو از گاوان یکی باشد، که گاوان را کند ریخن |
| گر همه نعمت یک روز به ما بخشد |
|
ننهد منت بر ما و پذیرد هن |
| گر کس بودی که زی توام بفگندی |
|
خویشتن اندر نهادمی به فلاخن |
| میلاو منی، ای فغ واستاد توام من |
|
پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان |
| بسی خسرو نامور پیش ازین |
|
شدستند زی ساری و ساریان |
| از پی الفغده و روزی به جهد |
|
جانورسوی سپنج خویش جویان و روان |
| خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان |
|
لشکرت همواره یافه، چون رمهی رفته شبان |
| خود غم دندان به که توانم گفتن؟ |
|
زرین گشتم برون سیمین دندان |
| به نوبهاران بستای ابر گریان را |
|
که از گریستن اوست این زمین خندان |
| به آتش درون بر مثال سمندر |
|
به آب اندرون بر مثال نهنگان |
| کیر آلوده بیاری و نهی در کس من |
|
بوسه ای چند برو بر نهی و بر نس من |
| هرگز نکند سوی من خسته نگاهی |
|
آرنگ نخواهد که شود شاد دل من |
| تلخی و شیرینیش آمیخته است |
|
کس نخورد نوش و شکر با پیون |
| ای خریدار من ترا بدو چیز: |
|
به تن و جان و مهر داده ربون |
| گرفته روی دریا جمله کشتیهای بر تو |
|
ز بهر مدح خواهانت زشروان تا به آبسکون |
|
ارسال نظر: