تا سمو سر برآورید از دشت   گشت زنگار گون همه لب کشت
هر یکی کاردی ز خوان برداشت   تا پزند از سمو طعامک چاشت
جدا کننده اشعار
نیست فکری به غیر یار مرا   عشق شد در جهان فیار مرا
جدا کننده اشعار
زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت   زرع کشتست و ذرع گوشه‌ی کشت
جدا کننده اشعار
اشتر گرسنه کسیمه برد   کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد
جدا کننده اشعار
هر کرا راهبر زغن باشد   گذر او به مرغزن باشد
جدا کننده اشعار
دیوه هر چند کابرشم بکند   هرچه آن بیشتر به خویش تند
جدا کننده اشعار
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟   وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
جدا کننده اشعار
دور ماند از سرای خویش و تبار   نسری ساخت بر سر کهسار
جدا کننده اشعار
گرچه نامردمست آن ناکس   نشود سیر ازو دلم یرگس
جدا کننده اشعار
دخت کسری ز نسل کیکاوس   درستی نام، نغز چون طاوس
جدا کننده اشعار
تبر از بس که زد به دشمن کوس   سرخ شد همچو لالکای خروس
جدا کننده اشعار
آن که از این سخن شنید ارزش   باز پیش آر، تا کند پژهش
جدا کننده اشعار
خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش   هیچ کس را مباش عاشق غاش
جدا کننده اشعار
خویشتن پاک دار بی‌پرخاش   رو به آغاش اندرون مخراش
جدا کننده اشعار
خویش بیگانه گردد از پی دیش   خواهی آن روز مزد کمتر دیش
جدا کننده اشعار
از بزرگی که هستی، ای خشنوک   چاکرت بر کتف نهد دفنوک
جدا کننده اشعار
از تو خالی نگارخانه‌ی جم   فرش دیبا فگنده بر بجکم
جدا کننده اشعار
من چنین زار ازان جماش شدم   همچو آتش میان داش شدم
جدا کننده اشعار
من چنان زار ازان جماش درم   همچو آتش میان داش درم
جدا کننده اشعار
جان ترنجیده و شکسته دلم   گویی از غم همی فرو گسلم
جدا کننده اشعار
باد بر تو مبارک و خنشان   جشن نوروز و گوسپند کشان
جدا کننده اشعار
بودنی بود، می بیار اکنون   رطل پرکن ، مگوی بیش سخون
جدا کننده اشعار
چون نهاد او پهند را نیکو   قید شد در پهند او آهو
جدا کننده اشعار
چون به بانگ آمد از هوا بخنو   می خور و بانگ رود و چنگ شنو
جدا کننده اشعار
از شبستان ببشکم آمد شاه   گشت بشکم ز دلبران چون ماه
جدا کننده اشعار
از شبستان ببشکم آمد شاه   گشت بشکم ز دلبران چون ماه
جدا کننده اشعار
آن که نشک آفرید و سرو سهی   وان که بید آفرید و نار و بهی