زمانى كه نادر نادرپور سرپرستى گروه ادب امروز راديو تلويزيون را به عهده داشت، مرا هم به همكارى دعوت كرد. يك شب در خانه نادرپور بودم. هشت كتاب سپهرى تازه درآمده بود. اولين بار بود كه همه اشعار يك شاعر نوپرداز در كتابى منتشر مى شد. نادرپور از اين كار سپهرى خيلى خوشش آمده بود و مى گفت كاش كتاب من هم اين طورى دربيايد. از من خواست كتاب را در برنامه «كتاب روز» راديو معرفى كنم. مسئول اين برنامه ابتدا حسين منزوى و بعداً احمد كسيلا بود. من مطلبى درباره هشت كتاب نوشتم.
 نادرپور آن را خواند و گفت با خيلى از حرف هايت موافقم، اما اجازه بده اين مطلب پخش نشود، چون سهراب دوست من است و آدم حساس و زودرنجى هم هست. نوشته اى را كه مى خوانيد، همان مطلب است كه تقريباً بعد از سى سال براى اولين بار به جاى پخش از راديو، چاپ مى شود. تاريخ نگارش مطلب ۱۸/۵/۱۳۵۶ است. يعنى همان سال انتشار هشت كتاب. آن موقع من جوانى سى ساله بودم. جسارت ها و خامى هاى مرا مى بخشيد. البته من حالا اين طورى فكر نمى كنم.
عمران صلاحى-۲۵/۲/۸۵ •هشت كتاب
كليات اشعار سهراب سپهرى
ناشر: كتابخانه طهورى
سهراب سپهرى و فروغ فرخ زاد، از خطرناك ترين شاعران امروزند! سهراب سپهرى براى شاعرها خطرناك است و فروغ فرخ زاد براى شاعره ها. شعر شاعران جوان امروز را بيش از هر شاعرى شعر اين دو شاعر تهديد مى كند. شاعر جوان بخت برگشته اى ممكن است اصلاً اشعار سپهرى را نخوانده باشد، اما وقتى منتقد ادبى، شعرش را مى شنود، مى گويد تحت تاثير زبان سپهرى هستى! و شاعر جوان براى اينكه اين وصله به او نچسبد، مجبور است راه طبيعى خود را فراموش كند و دنبال زبانى بگردد كه به هيچ كس شبيه نباشد. به همين دليل شروع مى كند به بندبازى با كلمات. به طورى كه حرف هايش براى خودش هم نامفهوم مى شود! اگر شاعران جوان مى كوشند كه از زير تاثير سپهرى درآيند، سپهرى خودش اسير خودش است و نمى تواند از زير نفوذ شعر خودش درآيد! بهتر است به جاى هرگونه مقدمه چينى هشت كتاب سپهرى را ورق بزنيم و مسير شعرى او را بررسى كنيم.هشت كتاب نفيس ترين كتاب شعر امروز است و اولين كتابى است كه دربرگيرنده همه اشعار يك شاعر نوپرداز است. انتشارات طهورى كارش قابل تحسين است، اگرچه روى كتاب قيمت نزده است، گويا به هزار ريال آن را مى فروشد. اى كاش چنين كلياتى از شاعران ديگر نيز منتشر شود. با در دست داشتن چنين مجموعه اى خيلى خوب مى توان كار يك شاعر را نقد و بررسى كرد. سهراب سپهرى در هشت كتاب به ترتيب تاريخ جلو رفته است. اولين كتابش «مرگ رنگ» نام دارد و ۲۶ سال پيش چاپ شده است. در اين كتاب، سپهرى در آغاز راه است و زبانش شكل پيدا نكرده. و شعرش شبيه شعر بيشتر شاعران آن زمان است و در قالب چارپاره:
نقش هايى كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايى كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود
•••
ديرگاهى ست كه چون من همه را
رنگ خاموشى در طرح لب است
جنبشى نيست در اين خاموشى:
دست ها، پاها در قير شب است
دو بندى كه خوانده شد از اولين شعر كتاب «مرگ رنگ» بود و نشان مى دهد كه شاعر از ديرباز با نقاشى و تصويرسازى الفتى داشته است. در شعرهاى كتاب «مرگ رنگ»، رنگى هم از اجتماع ديده مى شود:
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوى سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاى دريا بى خبر
سهراب سپهرى غزل سرايى نكرده است، اما در اولين كتابش غزلى دارد در قالبى نو. درست مثل «غزل درخت» سياوش كسرايى كه در آن، هم رديف هست و هم قافيه و هم مصرع ها كوتاه و بلند شده اند. نام شعر «سپيده» است و گويى يكى از تابلوهاى نقاشى سپهرى است:
در دور دست
قويى پريده بى گاه از خواب
شويد غبار نيل زبال و پر سپيد.
لب هاى جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مى فروزد در آذر سپيد.
همپاى رقص نازك نى زار
مرداب مى گشايد چشم تر سپيد
خطى ز نور روى سياهى است:
گويى بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخى بلند ساخته با مرمر سپيد.
سپهرى كه امروز خيلى از شاعران تحت تاثير زبان اويند، خودش هم زمانى تحت تاثير زبان نيما بوده است. شعر «مرغ معما» اين تاثير را نشان مى دهد:
ديرزمانى ست روى شاخه اين بيد
مرغى بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هماهنگ او صدايى، رنگى.
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.
تاثير نيما در شعر «روشن شب» بيشتر به چشم مى خورد. يك تكه از اين شعر را مى شنويد:
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحى از ويرانه هاى دور
گر به گوش آيد صدايى خشك
استخوان مرده مى لغزد درون گور.
ديرگاهى ماند اجاقم سرد
و چراغم بى نصيب از نور
كه يادآور آن شعر نيما است كه مى گويد:
بر مسير خامش جنگل
مانده از شب هاى دورادور
سنگچينى از اجاقى خرد
در اولين كتاب شعر سهراب سپهرى از عرفان گرايى خبرى نيست و شعرها رنگ اجتماعى دارد و شاعر هنوز خود را نيافته است. شعرهاى «دنگ»، «ناياب»، «مرگ رنگ»، «دريا و مرد»، «نقش» و «سرگذشت» رنگى تند از نيما دارند. مخصوصاً اين تكه از سرگذشت:
صبح آن شب، كه به دريا موجى
تن نمى كوفت به موجى ديگر،
چشم ماهى گيران ديد
قايقى را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوى ساحل خواب آلودش
به همان جاى كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكى و
مى خروشد دريا
وز ره دور فرا مى رسد آن موج كه مى گويد باز
از شبى توفانى
داستانى نه دراز.
كتاب «مرگ رنگ» بيست و دو شعر دارد.
 
 بعد مى رسيم به كتاب «زندگى خواب ها» كه بيست و چهار سال پيش به چاپ رسيده است و پانزده شعر دارد. سهراب سپهرى در اين كتاب انگار خواسته است خود را از زير نفوذ نيما برهاند. او حتى وزن نيمايى را كنار گذاشته است و شعرهايش در «زندگى خواب ها» وزنى خاص دارد. سپهرى در اين كتاب يك پله بالاتر مى رود و كم كم به خودش نزديك مى شود. «فانوس خيس» شعرى از اين كتاب است كه تكه اى از آن را مى شنويد (و حالا مى خوانيد!):
روى علف ها چكيده ام
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روى علف هاى تاريكى چكيده ام
جايم اينجا نبود.
نجواى نمناك علف ها را مى شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست وشو مى كند.
كجا مى رود اين فانوس.
اين فانوس درياپرست پرعطش مست؟
شعر معروف «لولوى شيشه ها» كه بارها آن را در جنگ هاى شعر امروز خوانده ايم، در همين كتاب است كه چنين آغازى دارد:
در اين اتاق تهى پيكر
انسان مه آلود!
نگاهت به حلقه كدام در آويخته؟
بعد كتاب «آوار آفتاب» است كه شانزده سال پيش چاپ شده است. بيشتر شعرهاى كتاب «آوار آفتاب» وزنى خاص دارند و گويى ادامه شعرهاى كتاب قبلى هستند.
سپهرى از نيما كه دور مى شود، خودش را پيدا مى كند و خودش را كه پيدا كرد، دوباره به طرف نيما مى رود و عروض نيمايى. در كتاب «آوار آفتاب» دوباره شعرهايى به وزن نيمايى گفته اما زبانش ديگر زبان نيما نيست:
شبنم مهتاب مى بارد
دشت سرشار از بخار آبى گل هاى نيلوفر
مى درخشد روى خاك آيينه اى بى طرح.
مرز مى لغزد ز روى دست.
من كجا لغزيده ام در خواب؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه.
برگ تصويرى نمى افتد در اين مرداب.
سپهرى در آوار آفتاب تصويرها و فضاهاى تازه اى دارد، مثل اين:
دستم را به سراسر شب كشيدم،
زمزمه نيايش در بيدارى انگشتانم تراويد.
كه يادآور دست كشيدن فروغ فرخ زاد است بر پوست كشيده شب.
و يا اين سخن از سپهرى:
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
كه يادآور «مه سنگين اوراد سحرگاهى» فروغ است با توجه به اينكه فروغ اين شعرها را پس از سپهرى گفته است.
در آوار آفتاب، با چنين تصويرهايى روبه رو هستيم:
از آتش لب هايش، جرقه لبخندى پريد
در هواى دوگانگى تازگى چهره ها پژمرد
بياييد از سايه روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آئيم.
صبح از سفال آسمان مى تراود
بى اشك، چشمان تو ناتمام است. نمناكى جنگل نارساست.
سپهرى در آوار آفتاب كم كم به عرفان مى گرايد:
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتى و خدا شدى.
آوار آفتاب سى و دو شعر دارد. بعد از آوار آفتاب، «شرق اندوه» است كه شانزده سال پيش چاپ شده است يعنى همان سال كه آوار آفتاب چاپ شد.شاعر توضيح مى دهد كه شعرهاى آوار آفتاب سه سال پيش براى چاپ آماده بوده است، كه اگر اين توضيح را هم نمى داد، فضا و بيان شعرها، تقدم زمانى آن را نسبت به شرق اندوه نشان مى داد. كتاب «شرق اندوه» بيست و پنج شعر دارد. سپهرى هميشه در كتاب هايش يكدستى را حفظ كرده است و اين يكدست بودن در كتاب شرق اندوه بيش از همه كتاب هايش است. تمام شعرهاى اين كتاب در يك وزن است. يك وزن عروضى خاص كه سپهرى با آن بازى كرده است.
شاعر كه در شعرهاى آزادش به رديف و قافيه چندان توجهى ندارد، در بيشتر شعرهاى اين كتاب به رديف و قافيه رو كرده است:
مى روييد در جنگل. خاموشى رويا بود
شبنم ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در
هر... آيا بود؟
خورشيدى در هر مشت. بام نگه بالا بود
مى بوييد، گل وا بود؟ بوييدن بى ما بود: زيبا بود.
تنهايى، تنها بود
ناپيدا، پيدا بود
«او» آنجا، آنجا بود.
«شرق اندوه» از بهترين كتاب هاى شعر سپهرى است. حسن او اين است كه در هر كتاب گامى به جلو برداشته است و در هر كتاب زبانى تازه داشته است.
«صداى پاى آب» بهترين منظومه سهراب سپهرى است كه دوازده سال پيش در گاهنامه ادبى آرش چاپ شد و در كليات سپهرى كتاب به حساب آمده است. سپهرى در اين منظومه از زبان محاوره به طور معجزه آسايى استفاده كرده است. شعرش مثل حرف زدن شده است. به همان راحتى و روانى:
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه نانى دارم
خرده هوشى، سر سوزن ذوقى
مادرى دارم
بهتر از برگ درخت
دوستانى، بهتر از آب روان
با همين منظومه، سپهرى به عنوان شاعرى مستقل شناخته مى شود. شاعر، در صداى پاى آب به اوج شعر رسيده است و شعر آنقدر معروف است كه نيازى نمى بينيم تا قسمتى از آن در اينجا خوانده شود.«مسافر» نام منظومه ديگرى از سپهرى است كه يازده سال پيش در گاهنامه آرش چاپ شد. اين منظومه، نوعى سفرنامه است و زبانى روان و راحت دارد، اما به پاى صداى پاى آب نمى رسد.حالا مى رسيم به معروف ترين كتاب سپهرى. به حجم سبز، كه سال ها ناياب بود و مشتاقان شعر به دنبالش بودند. «حجم سبز» ده سال پيش منتشر شد. هر شاعرى معمولاً با يك كتاب بيشتر شناخته مى شود. مثلاً احمد شاملو با «هواى تازه»، منوچهر آتشى با «آهنگ ديگر»، فروغ فرخ زاد با «تولدى ديگر» و يدالله رويايى با «شعرهاى دريايى». سپهرى هم شناخته شده ترين كتابش «حجم سبز» است. اوج كارهاى سپهرى را در اين كتاب مى توان يافت. حجم سبز، خيلى از شاعران امروز را تحت تاثير قرار داد.
حتى خود سپهرى را! سپهرى كه در هر كتاب گامى به جلو مى نهاد و از قالب كتاب قبلى درمى آمد، در آخرين كتابش درجا زده است. تحت تاثير خود بودن، خطرناك تر از تحت تاثير ديگران بودن است. تحت تاثير ديگران بودن، نوعى حركت است، اما تحت تاثير خود بودن معنايى جز سكون ندارد. «ما هيچ، ما نگاه» آخرين كتاب سهراب سپهرى است كه چهارده شعر دارد يعنى سپهرى در طول اين ده سال چهارده شعر گفته است. «ما هيچ، ما نگاه» هم از نظر كميت و هم از نظر كيفيت، براى سهراب سپهرى توقف است. اگرچه گهگاه روانى و سادگى و طنز «حجم سبز» را داشته باشد. خدا كند كتاب آخر سپهرى تتمه حجم سبز باشد و كتاب آينده او طرحى ديگر داشته باشد. با شعرى از كتاب «ما هيچ، ما نگاه» به برنامه امروز پايان مى دهيم:
تنهاى منظره
كاج هاى زيادى بلند.
زاغ هاى زيادى سياه.
آسمان به اندازه آبى.
سنگچين ها، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرارفته تا هيچ.
ناودان مزين به گنجشك.
آفتاب صريح.
خاك خوشنود.
چشم تا كار مى كرد
هوش پاييز بود.
اى عجيب قشنگ!
با نگاهى پر از لفظ مرطوب
مثل خوابى پر از لكنت سبز يك باغ،
چشم هايى شبيه حياى مشبك،
پلك هايى مردد
مثل انگشت هاى پريشان خواب مسافر!
زير بيدارى بيدهاى لب رود
انس
مثل يك مشت خاكستر محرمانه
روى گرماى ادراك پاشيده مى شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود.
مثل مرغى كه روى درخت حكايت بخواند.
در كجاهاى پاييزهايى كه خواهند آمد
يك دهان مشجر
از سفرهاى خوب
حرف خواهد زد؟