سخنان نخست

نمی دانم آیا می توان در میان چگونگی دید کودکان و دید شاعران از جهان، همگونی هایی را مطرح کرد و آنها را با هم مقایسه نمود! شاید بتوان و شاید هم گروهی به سخریه برخیزند که شاعری کودکی نیست. با این حال شاید بتوان گفت که بهترین شاعران جهان همان هایی اند که توانسته اند احساس و عواطف کودکی خود را همچنان نگه دارند و سفرهای ذهنی و روانی شان به گذشته و حال تندتر و بیشتر از دیگران است.  از این دید گاه گویی شاعران کودک باقی می مانند و کودکی کردن را خوب می دانند.  گم شدن احساس و عواطف کودکی در حقیقت گم شدن شفافیت روان آدمی است. آن جا که شیشه های  روان آدمی را زنگار بر می نشیند، جهان و زندگی شفافیت خود را برای ما از دست می دهند . جهان در آیینه های ذهن  و روان ما سیمای غبار آلودی پیدا می کند و این تصویر غبار آلود نمی تواند در ما، آن هیجانی را که سرچشمه ی لذت همیشگی از زندگی است، ایجاد کند.

کودکان جهان را زیباتر از بزرگان می بینند. مانند آن است که  آن ها جهان را همراه با افسانه ها و اسطوره های آن نگاه می کنند. گویی آنها با هر چیز افسانه و اسطوره ای را نیز می بینند. این افسانه ها و اسطوره ها بسیار زیبا و لذت بخش اند. شاید کودکان ذهن بزرگی افسانه ساز دارند؛ ولی بزرگان به افسانه های آنها گوشی نمی نهند. ذهن آنها پر است از چنین افسانه های شیرین. هر چیزی راکه می بینند، برای آن افسانه ای می سازند. ذهن آنها پر است از پرسش های گوناگون، آنها برای این پرسش ها پاسخ  هایی جستجو می کنند. گویی به نوعی به اسطوره سازی می پردازند؛ آن گونه که انسان اولیه می ساخت. جهان آن ها بیشتر از جهان بزرگان افسانه ای و اسطوره ای است.

چنین است که در آغاز زبان کودکان با زبان بزرگان یکی نیست. کودکان وقتی برای اشیای پیرامون و حتی پدر و مادر خود نامگذاری می کنند، این نام ها با نام های قرارداد شده متفاوت است. بدون شک کودکان این نام ها را در چهار چوب احساس، عواطف و جهان رنگین ذهنی خود به وجود می آورند.

نام گذاری به اشیای پیرامون خود نوع آفرینش و ایجاد است. گویی انسان در کودکی خود با آن دید متفاوتی که با بزرگان دارد نخستین شعرهای خود را می سراید.

یگانه نیرویی که جهان ذهنی کودکان و کاخ بلند افسانه ها و اسطوره های آنها را ذر هم می ریزد، پدر و مادر است.

پدر و مادر واژه هایی را که آن ها در ذهن دارند یا برای نامگذاری اشیا ایجاد کرده اند با مداخله ی خود از بین می برند و صورت قرارداد شده ی آن را به او یاد می دهند. گاهی چقدر دشوار است که ما کودکان را ناگیز از آن می سازیم تا به مانند بزرگان سخن بگویند و حتی بیاندیشند.

در این جا پدر و مادر در نقش همان منتقدان عقل کل ظاهر می شوند که از شاعر و نویسنده می خواهند و حتی تحکم می کنند تا  به جهان همانگونه نگاه کنند که منتقد نگاه می کند، یا جهان و زندگی را همان گونه بیان کنند که منتقد می خواهد.

این که چرا کودکان بر اشیا نام های دیگری می گذارند، برای آن است که نگاه آن ها به جهان در مقایسه با نگاه بزرگان، گونه ی دیگری است. درخشیدن ستارگان در آسمان، توفان دریاها ،طلوع و غروب خورشید، حرکت ابرهای سپید در آسمان آبی، صدای پرندگان، بهار برف و باران، رعد و برق، پرسش ها و خیالاتی دیگر گونه ای  را در ذهن کودکان ایجاد می کند و آنها برای هر یک از این پدیده های طبیعت افسانه  و سرگذشتی می سازند و نامی می گذارند.

شاید در همین نقطه بتوان در میان کودکان وشاعران نوعی اشتراک ذهنی را مطرح کرد.

برای آن که دید شاعران از جهان نیز با دید یک انسان عادی متفاوت و دیگر گونه است. همانگونه که دید کودکان نیز چنین است.

شاعر جهان را دیگر گونه می بیند و جهان ذهنی او با جهان ذهنی یک انسان عادی بسیار متفاوت است و چنین است که زبان او نیز با زبان قرار داد شده متفاوت است. زبان شعر زبانیست جدا از زبان عادی. بسیاری از هنجارهای زبانی در شعر برهم زده می شود. واژه ها مفهوم و معنای دیگری در شعر پیدا می کنند. چنین است که گاهی تنها با فهمیدن معنای قاموسی کلمه ها در شعر شاعران نمی توانیم به مفهوم شعر آن ها پی ببریم. برای آن که آن کلمه ها در شعر هویت و تشخص دیگری پیدا کرده و دلالت بر چیز دیگری دارند.

حافظ وقتی در یکی از شب های روشن بهار به آسمان آبی و ماه نو نگاه می کند، آسمان و ماه نو او را به یاد اعمالی که انجام داده است می اندازد. آسمان را کشتزاری می بیند، کشتزاری که او خود کشته است:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

غیر از این شاعر با استفاده از کنایه، مجاز، استعاره و شگردهای تصویر سازی به واژه ها مفاهیم دیگری می دهد.

مثلاً وقتی که حافظ می گوید:

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب مست به بالین من آمد بنشست

در این جا نرگس دیگر همان گلی نیست که در میان آب می روید؛ بلکه نرگس در این شعر معنای مجازی یافته که عبارت از چشم معشوق است.

شاعر همین معنای مجازی نرگس را می خواهد نه معنای حقیقی آن را.

پس نرگس می شود چشم. حالا اگر کسی برود در قاموس ها، نرگس را بشناسد که چگونه گلی است، آن گاه حیرت زده خواهد شد که این گل چگونه عربده جویی می کند؛ اما وقتی دریابد که در این جا صنعت مجاز به کار رفته و نرگس همان چشم عربده جوی معشوق است، آن گاه می توان گفت که او به زبان شعر پی برده است.

چنین است که زبان شاعر نسبت به زبان دیگران گسترده تر است، ژرفا و زیبایی بیشتری دارد. نخست شاعران با استفاده از کنایه، مجاز و استعاره می توانند به واژگان مفهوم مجازی بدهند. گویی هر واژه در نزد شاعر علاوه بر معنای حقیقی دارای معنای مجازی نیز است.

ترکیب سازی وسیله ی دیگری است که شاعران می تواند جهت بیان اندیشه و عواطف خود دامنه ی واژگان را بیشتر گسترش دهند.

چنین است که شعر را نوع رستاخیز در زبان نیز تعریف کرده اند. شعر معیارهای دستوری زبان را برهم می زند. عواطف و دنیای درونی پیچیده ی شاعران خود سبب می شود تا ترکیب های گوناگون و گاه پیچیده ای به میان آید.

کاربرد کنایه و مجاز یکی از شیوه هایی است که شاعران به وسیله ی آنها دامنه مفاهیم واژگان را در شعر خود افزایش می دهند.

در رنگین کمان شعر حافظ کاربرد کنایه و  امثال جایگاه قابل توجهی دارد. شمار زیادی از این کنایه ها و امثال هنوز هم در میان مردم افغانستان رواج دارد و مردم در  گفتار روزمره ی خویش از آن ها استفاده می کنند.

در این نوشته به برسی کنایه و امثال در شعر حافظ پرداخته می شود؛ اما نخست مطالبی در ارتباط با کنایه، پیوند و تفاوت آن با مجاز بیان خواهد شد.

کنایه، پیوند و تفاوت آن با مجاز:

کنایه پوشیده سخن گفتن را گویند درباره ی امری و در اصطلاح سخنی را گویند که دارای دو گونه معنی باشد. نخست معنی نزدیک یا معنی حقیقی، دیگر معنی دور یا معنی کنایی. چنین است که دریافتن مفهوم کنایی را به دریافتن مروارید در صدف همانند کردند. باید پوسته ی صدف را از میان برداشت تا به مروارید دست یافت. به همانگونه در کنایه، ذهن خواننده باید از معنی حقیقی آن سوتر برود تا برسد به مفهوم کنایی. جستجوی معنی کنایی و رسیدن به آن، خود سبب ایجاد نوعی لذت ادبی در خواننده می شود.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «صور خیال در شعر فارسی» کنایه را یکی  از صور خیال در ادب و شعر هر زبانی می داند که از دیرباز اهل ادب و منتقدان به اهمیت و میزان تاثیر آن در اسلوب بیان توجه داشته اند. او در همین زمینه می نویسد:

«کنایه یکی از صورت های بیان پوشیده و اسلوب هنری گفتار است، بسیاری از معانی را اگر با منطق عادی گفتار ادا کنیم لذت بخش نیست و گاه مستهجن و زشت می نماید. از رهگذر کنایه می توان به اسلوب دلکش و موثر بیان کرد.»

چنین است که از قدیم کنایه را رساتر از تصریح خوانده اند.

نویسنده یا گوینده کنایه را باید به گونه ای به کارگیرد که ذهن خواننده یا شنونده بتواند از معنی نزدیک به معنی دور برسد.

مثلاً وقتی گفته می شود «تنگ چشم» به مفهوم انسان حریص و حسود است نه انسانی که چشمان تنگ و کوچک دارد.

کنایه با مجاز همانندی دارد؛ اما یک چیز نیستند، تفاوت هایی دارند. برای آن که مجاز محتاج به قرینه است. مجاز بدون قرینه وجود ندارد.  قرینه سبب می شود تا شنونده یا خواننده از لغت، معنی مجازی یا دور آن را اراده کند نه معنی حقیقی و نزدیک را. دکتر سیروس شمیسا در کتاب «بیان» در رابطه با مجاز می نویسد:

«اولاً باید قرینه ی لفظی وجود داشته باشد تا به ما بفهماند که لغت در معنی خود به کار نرفته است و ثانیاً باید بین معنی اولیه و ثانوی لغت ارتباطی (علاقه ای) باشد.»

در حالی که به قول دکتر کدکنی :

«کنایه هیچ منافاتی با اراده ی حقیقت ندارد»

یعنی می توان از کنایه هم معنی حقیقی و هم معنی کنایی آن را اراده کرد.

مثلاً اگر تنگ چشم کنایه ای است برای انسان حریص و بخیل، در جهت دیگر می تواند مفهوم اصلی آن را که «انسانی با چشمان کوچک و تنگ» است نیز ارائه کند.

چنین است که تمام شاعران نمی توانند به گونه ای موثر از کنایه استفاده کنند؛  آن شاعرانی در این زمینه می توانند بیشتر موفق باشند که بیشتر با زبان و ظرفیت های آن آشنا هستند. در هر زبانی گاهی چنان کنایه هایی وجود دارد که جز اهل زبان، دیگران کمتر می توانند آن را درک کنند.

آن گونه که گفته شد در مجاز موجودیت قرینه سبب می شود تا از لغت معنی مجازی آن اراده شود.

در جهت دیگر قرینه نیز سبب می شود تا ذهن انسان از معنی مجازی به معنی حقیقی یا نزدیک بر نگردد. یعنی این جا نمی توان هر دو معنی را اراده کرد، در حالی که در کنایه آن گونه که گفته شد، می شود هر دو معنی «حقیقی و کنایی» را اراده کرد.

کنایه از نظر ساختار گاهی یک عبارت است. یعنی یک ترکیب و گاهی هم به شکل یک جمله ظاهر می شود. واژه های بسیط نمی توانند کنایه باشند.

کاربرد کنایه شاعر را کمک می کند تا آن چه را که در ذهن دارد به گونه ای موثر و زیبا بیان کند. کنایه در شعر سبب فشردگی زبان می شود.

دکتر سیروس شمیسا در کتاب بیان در پیوند به اهمیت کاربرد کنایه در سبک شناسی می نویسد:

«توجه به کنایات در سبک شناسی مهم است، زیرا فقط کسانی که به زبان تسلط کافی دارند می توانند از این باب استفاده کنند. در شاهنامه ی فردوسی و در آثار مولانا و عطار که زبان مادری آنان فارسی دری بود کنایات بی شماری آمده است. حال آن که آثار برخی از این نظر بسیار فقیر است.»

در ارتباط با ناهمگونی های کنایه و مجاز این نکته را نیز باید گفت که کنایه ها بیشتر ریشه در فرهنگ عمیانه دارند. به مفهوم دیگر، کنایه بیشتر مال مردم است و شاعران آن را از مردم می گیرند. در حالی که مجاز ساخته ی ذهن شاعران است. با این همه شاعران در شعر خود نیز دست به ایجاد کنایه می زنند.

پژوهش اندر باب چگونگی کاربرد کنایه ها در شعر شاعران، ما را به ریشه های آن در فرهنگ عامیانه می رساند.

در مقابل مجاز به وسیله ی شعر شاعر در میان مردم راه پیدا می کند. مجاز را ذهن تصویرساز شاعران ایجاد می کند و سیر حرکت آن از شاعر به سوی مردم است، در حالی که کنایه از سوی مردم به سوی شاعر حرکت می کند. شعر حافظ از نظر کاربرد کنایه و مجاز شعری است غنی که این امر به زیبایی و ژرفناکی شعر او افزوده است.

پاره ای از کنایه ها در شعر حافظ:

در این نوشته به پاره ای از کنایات آمده در شعر حافظ اشاره می شود. البته این کنایه ها بیشتر رنگ و بوی مردمی دارند. همانگونه که پیش از این نیز گفته شد شمار زیادی این کنایه ها هم اکنون در میان مردمان افغانستان رواج دارد و می توان آن را از زبان مردم در این یا آن کوی و برزن شنید.

سیه کاسه

کنایه از انسان ممسک و نان کور است که به گفته ی مردم گاهی کسی نتوانسته است تا لب نانی از خوان او بشکند.

برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب
کاین سیه کاسه به آخر بکشد مهمان را

به همین گونه کنایه های سیه زبان (انسانی که پیوسته از زبان او سخنان و خبرهای شرارت آمیز بر می آید)، سیه گلیم (انسان بدبخت و تیره روز) و سیه درون (انسان حسود و بخیل و مضر) نیز در میان مردم وجود دارد.

آب رو

کنایه از شأن، وقار، بزرگی و اعتبار آدمی است. چنان که می گویند همه چیز را می توان دوباره به دست آورد، مگر آبروی از دست رفته را. به آنانی که اعتبار و حیثیت خود را از دست می دهند انسان بی آبرو می گویند.

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

در غزل دیگر

آب رو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

در این شعر نامه سیاه خود کنایه از تقدیر و بخت بد است.

آب رخ نیز در این جا به مفهوم آب روی است.

حافظا آب رخ خود به در سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

قاضی حاجات کنایه از پروردگار عالمیان است. در پیوند به آب رخ یا آب رخ ریختن در میان مردم این مثل نیز وجود دارد که می گویند: «مروایر یک آب دارد، آبش که ریخت دیگر هیچ است»

شکست بازار

کنایه از بی رونق شدن است.

یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد

لب گزیدن

کنایه از حسرت و پشیمانی است.

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

جان بر لب رسیده

کنایه از شدت درد و رنج است که کسی حس می کند که به سبب آن در آستانه ی مرگ قرار دارد.

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما

در غزل دیگر

بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را
زلعل روح فزایت ببخش آن که  توانی

چهار تکبیر زدن

کنایه از ترک همیشگی چیزی است.

من هماندم که وضو ساختم از چشمهء عشق
چار تکبیر زدم یک سره بر هرچه که هست

خام طمع یا طمع خام

کنایه از فریفته شدن و نرسیدن به آرزو است.

طمع خام بین که قصه ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است

 

حافظ خام طمع شرمی از ین قصه بدار
کار ناکرده چه امید عطا می داری

آب حیات

کنایه از زندگی جاودانی است.

حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است

نمونه ای دیگر

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست
روشنست این که خضر بهره سرابی دارد

خود فروش

کنایه از انسان بی مناعت، بی شان و بی وقتار است که جهت رسیدن به ارضای غرایز بهیمی خود به  هر معامله ای تن در می دهد.

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

دریا دل

کنایه از سخاوت و انسانی است دست و دل باز و با سخاوت.

دگر کریم چو حاجی قوام دریا دل
که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد

از پا فتاده

کنایه از نهایت ناتوانی است.

از پا فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

کوته نظر

کنایه از انسان پیش پا بین و حسود است.

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست
کونه نظر ببین که سخن مختصر گرفت

نکته گرفتن

کنایه از عیب جویی کردن است.

حافظ چو آب لطف زنظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

به نیم جو نمی ارزد و یا می گویند که به یک جو نمی ارزد. یا می گویند که به یک جو نمی خرم

کنایه از بی ارزش انگاشتن چیزی است.

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر خالیست

این جهان را نیز حافظ به یک جو نمی خرد.

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
به یک جو نیرزد سرای سپنج

گره به باد زدن

کنایه از کار بی بنیاد است. کار بی نتیجه. آن گونه که می گویند آب در هاون کوبیدن.

گره به باد مزن گرچه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

آب خضر کنایه از آب حیات، زندگی جاویدان

دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب  چو قند تو برد از نبات مصر رواج

بید لرزان یا مانند بید لرزیدن، یا می گویند که چنان بیدی می لرزید

کنایه از نهایت اضطراب، ترس و تشویش است.

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش

در بیت دیگر

شود چون بید لرزان سرو آزاد
اگر بیند قد دلجویی فرخ

سر گران

کنایه از آزرده بودن است.

چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سر گران کرد

دلشدگان

کنایه از دلباختگان و عاشقان است.

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

دختر رز

کنایه از می است.

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

نمونه ای دیگر

ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابین وی است

تنگ چشم

کنایه از  انسان حریص ممسک و حسود است.

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد

در غزل دیگری همین کنایه را باز می بینیم:

عاشقان را گر به آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

همین کنایه را سعدی این گونه به کار بسته است:

چشم تنگ مرد دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور

چشم داشتن

کنایه از امید داشتن است.

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

سر بر سر زانو نهادن

کنایه از شدت اندوه ،درماندگی و در خود فرو رفتن و ناتوانی است.

بی زلف سر کشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه برسر زانو نهاده دایم

تشنه به خون

کنایه از دشمن خونی است.

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم ازو یا داد بستاند ز من

گل بیخار

کنایه از انسان نیکو کردار است.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما، گل بیخار کجاست

نامه سیاه

کنایه از انسانی است با تقدیر بد.

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

در غزل دیگر:

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

چرخ سفله پرور

کنایه از روزگار نامساعد است که به کام سفلگان می گردد نه به کام فرزانگان.

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کامبخشی او را بهانه بی سببی ست

خیال خام پختن

کنایه از آرزوی محال داشتن است.

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن، طریق عیاریست

انگشت نما

کنایه از انسان سرشناس، اما گاهی انگشت نما بودن بار منفی نیز دارد. چنان که می گویند که خود را انگشت نمای مردم مساز.

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

عروس هزار داماد

کنایه از روزگار و زمانه است که هیچگاه تا آخر به کام کسی نمی گردد. هزار فراز و فرود دارد. گاهی به کام این است و گاهی به کام آن.

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

در غزل دیگری در همین مفهوم:

جمیله ییست عروس جهان، ولی هشدار
که این مخدره در عقد کس نمی پاید

تیر و کمان

کنایه از دشمنی آشکار در میان دو کس است که هر آن آماده ی جنگ و ستیزند.

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم
کمین از گوشه ای کردست و تیر اندر کمان دارد

به مویی بسته است

کنایه از نازکی و حساسیت یک وضعیت است. یا زمانی که پیوندی در آستانه ی فروپاشی قرار دارد، می گویند که به مویی بسته است. یعنی هر آن امکان از بین رفتن آن وجود دارد.

پیوند عمر، بسته به موییست هشدار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

هول قیامت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی ست که از روزگار هجران گفت

از جان به سیر آمدن

کنایه از بیزاری از زندگی و راضی بودن به مرگ است. کسی که آن قدر در زندگی ناتوان باشد یا بر او چنان ظلمی شده باشد که از خداوند مرگ خود را بخواهد.

سیرم ز جان خود به دل راستان؛ ولی
بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد

گره از کار گشودن

کنایه از حل شدن مشکلی است.

باشد ای دل که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند

طاقت طاق شدن یا می گویند که طاقتم طاق شده است

کنایه از به ستوه آمدن است و لبریز شدن کاسه ی صبر انسان.

نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست
طاقت صبر از خم ابروش طاق افتاده است

بی سر و پا شدن

کنایه از رهایی از خود است.

از پای تا سرت همه نور خدا شوی
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

هر چه باداباد

کنایه از تن به تقدیر دادن است در اجرای کاری با وجود خطرهایی که در راه است.

دوش آگهی زیار سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هرچه بادا باد

*

چه جای طعنه گر تیغ می زند دشمن
ز دوست دست نداریم، هرچه بادا باد

*

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد

حلقه به گوش

کنایه از نهایت فرمانبرداری است. فرمانبردار بی چون و چرا، برده غلام.

حلقه ی پیر مغانم ز ازل در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

در نمونه ای دیگر:

چارده ساله بت چابک و موزون دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چادرهش

*

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

*

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه ی بندگی زلف تو در گوشش باد

همین کنایه را سعدی این گونه به کاربرده است:

بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

ستاره شمردن

کنایه از تحمل شب های دوری و انتظار دشوار و طاقت فرسا است.

بدان مثل که شب آبستن است، روز از نو
ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز

در غزل دیگر:

ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می شمارم

دست خود گزیدن یا پشت دست گزیدن

کنایه از شدت پشیمانی است.

از بس که آه می کشم و دست می گزم
آتش زدل چو گل به تن لخت لخت خویش

در نمونه ای دیگر:

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرمان نرسیدن

کنایه از نرسیدن مرگ است.

سیرم زجان خود به دل راستان ولی
بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد

خیال محال

کنایه از آرزوی دست نیافتنی است.

به جز خیال دهان تونیست در دل تنگ
که کس مباد چومن در پی خیال محال

جگر گوشه

کنایه از فرزند است.

می خورد خون دلم مردمک دیده رواست
که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

دل سیاه شدن

کنایه از بیزاری و ناامیدی است.

مراد من به خرابات چون که حاصل شد
دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه

گوشهء چشم

کنایه از توجه و الطفات اندک است.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

به بوی کسی یا چیزی بودن

کنایه از امید و انتظار داشتن به کسی با چیزی است.

بر بوی آن که جرعه ی جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

قصه ی سر  بازار

کنایه از  افتادن رازیی در زبان مردم است.

محتسب شیخ شد و فسق خود از یادببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

بوی نبردن یا می گویند که بوی نبرده است

کنایه از درنیافتن و نفهمیدن است. بوی نبرده است یعنی هیچ آگاهی ندارد یا هیچ نفهمیده است. همچنان به بوی کسی یا چیزی بودن کنایه از انتظار داشتن به چیزی و یا کسی است.

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

به بوی دوست نشستن

یعنی در انتظار دوست بودن.

درین ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو

گره دل گشودن

مردم می گویند که خدا گره کارت را باز کند، این جا گره دل گشودن دور کردن غم و اندوه است.

گره زدل بگشا وز سپهر یاد کن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

فتنهء آخر زمان

از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمین ز شر فتنه ی آخر زمان شدم

گپ را دراز کردن

در آرزوی بوس و کنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه کنم
باز آی که باز از انتظارت مردم

 

ویراستار: احسان صباغ [+]