:: نمایشنامه در فراق فرهاد - بخش 2
نویسنده:
مترجم:
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
[+]
منبع:
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
سيروس : هوم، پس نسخه براي آشنا پيچيده بودم. براي دخترخالهاي كه چند ماه بعد تُو پيادهروي بزرگراه ... (به سوي موشككاغذي رفته، تاي آن را ميگشايد و مينگرد. زير لب) ف، نون ... با اون بستني چوبيش و اون پيشنهاد واضح و صريحش ...نچ نچ ... حدس هم نميزدم. فرخنده : عوضش ديگه ميتونستي به اينجور نامهها ... به ضرس قاطع جواب بدي! (كاغذها را جمع ميكند.) وخي جانم، وخيوسايل رو مرتب كنيم، اين همه راه ... تا برسيم دستپخت خاله جون از دهن افتاده. سيروس : ميترسم اين دستپخت خاله جون تو، دهن بعضيها رو بسوزونه. فرخنده : چه ميدوني؟ شايدم تا حالا سوزونده كه براي مامانت كارت تشكر فرستاده.
سيروس : يه كارتپستال خشك و خالي! براي "بيزنس بينالمللي" خالهجونت حقالعمل ناچيزيه.
فرخنده : پاشو بابا ... پاشو از پشت سرت كيسة نعنا خشك رو پيدا كن.
سيروس : همينه ... فرخندهاي كه من يادمه؛ هميشه دست به كمر دستور ميداد.
فرخنده : ميبينم وارفتي تنبل خان؟ (كيسه را يافته و در چمدان جا
ميدهد. سيروس در سمتي ديگر مشغول وارسي اثاثيه است.)نميخواد، پيدا
كردم. تأخير فاز داري چرا؟ (مكث كوتاه. به تندي حرف را عوض
ميكند.) هوشمند عاشق آش كشكه، آشكشك هم بي نعناداغ يعني كشك.
سيروس : فكر ميكردم عاشقِ آش كشك خالهته!
فرخنده : اون كه صد البته.
سيروس : لابد غذاهاي چرب و چيلي اونجا دلش رو زده هوس وليمة وطني كرده!
فرخنده : (پس از مكثي) پسرخاله قربونتم، صدقه بلاگردونتم، آتيشِ
سر قليونتم، رفيقِ راه تهرونتم ... لنتراني نموند بار ما نكني.
(سيروس بياعتنا مشغول جستجو است. فرخنده كمي عصبي، دو سنگ "يه قل دقل" برداشته، بر هم ميكوبد.)
سيروس : هيچ به فكر نيستين با رفتنتون چي رو پشت سر خراب ميكنين.
فرخنده : اونجا امكان فعاليت دارم ... (ضربه ميزند.) اونجا پوكه.
سيروس : لابد با جمعآوري آداب و رسوم خلايق "اسكانديناوي"؟
فرخنده : (ضربه ميزند.) بهتر از شال و كلاه بافتنه كه.
سيروس : (مشغول جستجو) پس ... اون همه فيش تحقيق ... چيه گوشة چمدون؟
فرخنده : خونة شير بالاتره، بالاتره. (محكمتر ضربه ميزند.)
سيروس : چي؟... اينجا رو. (چوبهاي الك و دولك را يافته و با آنها
بازي ميكند.) خاله ميمونه و اين خونة درندشت ... چوبكه زمين
بخوره؟
فرخنده : (از ضربه زدن دست ميكشد.) تاپو شده ... تو نگران مني يا خالهت؟
سيروس : هر دو ... (چوبها را رها كرده به جستجو ادامه ميدهد.) بيشتر تو.
فرخنده : (ضربه ميزند.) من فرصتِ تعلل و ترديد ندارم.
سيروس : پس ... همينطور ... اللهبختكي؟
فرخنده : (محكمتر ميكوبد.) دستمال ما سوخته شده، از گلابتون دوخته شده، خونة شير بالاتره بالاتره.
سيروس : (سرگرم جستجو) اين بازي يادم نميآد.
فرخنده : بگرد! (ضربهها آرامتر ميشوند.) هميشه با تاخير يادت ميآد ... اونجا پوكه.
سيروس : (به گوشهاي اشاره ميكند.) اينجا پوكه؟
فرخنده : بعله پوكه، بعله پوكه. (با عصبيت ضربه ميزند.) دق دقه
سنگه اينجا، شهرفرنگه اينجا، سنگه كه سنگ رو ميشكنه،سُنبه تفنگ
رو ميشكنه، خونة شير بالاتره بالاتره. (سيروس از جستجو دست كشيده
و نزديك ميشود. هر چه نزديكترميآيد صداي ضربهها آرامتر ميشوند.)
دنبال چي ميگردي؟
سيروس : چيز خاصي كه نه. (كنار چمدان ميايستد.)
فرخنده : (از ضربه زدن دست برميدارد.) خوب؟
سيروس : يه دفترچة جلد خاكستري بود ... يادته؟
فرخنده : دفترچة شعرهاي بهمن! دق دقه سنگ كه قطع شد، يعني نزديك شدهي.
سيروس : (گيج) ها!؟ (فرخنده دفترچه را از چمدان بيرون ميآورد.) آها، خودشه. (با اشتياق دفترچه را ميقاپد.)
فرخنده : چرا ميگي اللهبختكي؟ مامانت خونوادهشون رو ميشناسه.
سيروس : (سرگرم ورق زدن دفترچه) اهوم ... فرخنده! بهمن يكي از شعرهاش رو به من تقديم كرده بود ...!؟
فرخنده : خيلي از شعرهاي بهمن كه به ديگران تقديم شدهن رونوشتي ندارن.
سيروس : اِ!؟ چه جالب! (دفترچه را داخل چمدان مياندازد.)
فرخنده : همين!؟
سيروس : فقط ميخواستم يه نگاه بندازم.
فرخنده : تو كه نسخة اصلي اون شعر رو داري؟
سيروس : نچ، نه متاسفانه ... يعني نميدونم كي و كجا گم و گور شد.
فرخنده : (پس از مكثي كوتاه، با لبخند) ببينم اهل مُشتلق دادن هستي يا نه؟
سيروس : (با ترديد) تا مژده چي باشه؟
فرخنده : خُب، اول ... (اشاره به جمع آوري وسايل ميكند. سيروس
مطيع، چند تكه از وسايل را برميدارد.) من تعداد كمي ازشعرهاي بهمن
رو حفظم ... اما اون يكي استثناست.
سيروس : (از تعجب ميخكوب ميشود.) چطور؟ مگه نگفتي رونوشتي، چيزي...؟
فرخنده : قربون حواسِ جمع! كم با اون شعر تقديمي قُمپز درميكردي؟
به زمين و زمان فخر ميفروختي. بس كه برام خوندهبوديش حفظم شده
بود.
سيروس : شعر بلندي بود، ده سال هم گذشته ...
فرخنده : خواهش ميكنم ... حافظة من زبانزد فاميله. شب كه رسيديم
برات ميآرم روي كاغذ ... چهته؟ خستهاي؟ الهيبميرم، يه چيكه
آب ندادم گلوت رو تازه كني. (از پلهها بالا ميرود.)
سيروس : فرخنده ...
فرخنده : (خارج ميشود. از بيرون) زود برميگردم.
(سيروس غرق تفكر بر جا ميماند. سپس بياختيار صفحة ديگري آورده و
روي گرامافون ميگذارد و روشن ميكند. ناگهان بهسوي چمدان ميرود،
اما با سردرگمي بازگشته روي كرسي مينشيند. برخاسته بيقرار قدم
ميزند. با شنيدن صداي پاي فرخندهنشسته و حفظ ظاهر ميكند. فرخنده
سيني در دست وارد ميشود. در سيني استكان چاي، قندان بلور، كاسهاي
ماست و چند گردهنان محلي ديده ميشوند. مكث. سيروس با بهت به او
خيره مانده. فرخنده با حجب نگاهش را ميدزدد. سيروس به خود ميآيد.)
سيروس : تمرينيه؟
فرخنده : (سيني را در برابر او ميگذارد.) اسباب شرمندگي ... قديما ماست محلي دوست داشتي.
سيروس : بَه ... با نونِ شيرمال، عاشقشم. يك دو پر گلپر هم باشه نور علي نوره.
فرخنده : اون هم به چشم. (از كيسهاي گلپر آورده و روي ماست ميريزد.)
سيروس : مرد ايروني همينه ديگه؛ عالم بشريت عشق رو در چي ميشناسه، ما در چي؟ ماست تغاري و آشكشك و امثالهم!
فرخنده : سيروس ...
سيروس : ... عوضِ مسايل اساسي و زيربنايي ... بگو.
فرخنده : ميگم، سختت نيست؟ دوري از نازي؟
سيروس : (لقمه در دست ميماند.) هوم نچ، نه سختتر از تحمل دوري
بچه. اون هم ... به جاي اسمش ميگم بچه، چند وقتديگه هم به
جاي كلمة بچه؛ ميگم او. شايد فراموشم شد.
فرخنده : اِوا مگه ميشه؟ پارة تنته.
سيروس : پارهاي كه از تن كنده شده رفته، مث يه زخم.
فرخنده : بپا سيروس! هر زخمي التيام نداره ها.
سيروس : (با خشم) مگه خودت غيرِ اين ميكني؟ هر كدوم ميرين يه
بخشي از وجود ما رو ميبَرين، يه تكهاي كه كَنده ميشه؛يه زخم،
كه اگه ترميم هم بشه باز جاش ميمونه. (با اشارهاي مشخص به او)
تازه ... بعضي تكهها حكم سلولهاي مغز رودارن، از دست بديم ترميم
شدنش با كرامالكاتبينه.
فرخنده : هووَه ... حالا انگار من كي هستم. در برابر خيليها كسي نيستم من.
سيروس : خودت رو دست كم نگير، اينقدري هستي كه به بهونة بردن
شال و كلاه بافتني واسه بچهدهاتيا، تُو خونة تمومپيرزناي آبادياي
اين دور و بر سر كشيدي، نَقل و مَتل و ضربالمثلهاشون رو فيش كردي
زدي زير بغلت آوردي.
فرخنده : (با حسرت) اينم از شعرهاي نيمهتموم بهمن بود، مث خودش ... قصد داشت چاپشون كنه.
(مكث. سيروس استكان به دست، برخاسته از خوشة كشمشهاي آويخته از سقف چند دانه ميچيند.)
سيروس : كُنج بهشته. بس كه آذوقه اينجاست سالها هم بيرون نري
محتاج نميموني. (كشمشي به دهان برده و چاي مينوشد.)
فرخنده : سيروس ... تو هوشمند رو نميشناسي؟
سيروس : (پايش به پاية كرسي خورده، سكندري ميرود و چايش
ميريزد.) چهته تو هم هي هوشمند هوشمند ميكني؟ (با دلخورياستكان
را در سيني ميكوبد.) نديد پديدي يا ميخواي دل ما رو آب كني؟
فرخنده : خُل نشو ديگه ... ميخوام بگم، مگه ميشناسيش كه هي اما و اگر تُو كار ميآري؟
سيروس : من چه ميشناسم ؟... اونوقتا ما با بچههاي محل دمخور بوديم؛ نه با ريشسفيداش!
فرخنده : گمشو ... همچين سن و سالي نداره طفلك. همسن بهمنه، فقط هفت سال از تو بزرگتره.
سيروس : اِ... (مچگيري ميكند.) حالا چرا با من مقايسهش ميكني؟
فرخنده : ها؟ (مكث كوتاه) ابداً ... اينقدر با محبته ...
سيروس : مگه ديدهيش؟
فرخنده : عكس فرستاده ...
سيروس : (باتمسخر) عكس!؟
فرخنده : ده بار هم بيشتر تلفني ...
سيروس : ميدوني چيه؟ معاملهاي كه خاله خانباجيها تُو سبزيفروشي
سر كوچه جوش بدن، نه محلِ اعتباره، نه قابلِ اعتماد.
فرخنده : معامله كدومه ستونِ مشاوره اجتماعي؟ مامانت با مادرش سالهاست دوره دارن ...
سيروس : ببين ...
فرخنده : صحبت كردهيم، نامه نوشته، نامه دادهم، عكس فرستاده ...
سيروس : تو هم تا عكس طرف رو ديدي آب از لبولوچهت سرازير شد!
فرخنده : (با تغيُر) گيرم كه اينطور، به كسي چه مربوط؟ (سكوت طولاني.) نميخوام بگم كشته مردة هميم، اما ...
سيروس : اما ميخواي با يه عكس تا آخر عمر زندگي كني.
فرخنده : اِوا، ميگم مكاتبه داشتهيم. (مكث كوتاه) عكس عكس ...
مگه عكس چشه؟ (توجيه ميتراشد.) تازه ... شيرين هم باديدن يك
نقش شيفتة خسرو پرويز شد.
سيروس : ها ها ... (تلنگري به سر خود ميزند. با تاكيد) تو كه سرجهازيت اينجاته. اون هم كه ... مرخصه!
فرخنده :
دگرباره چو شيرين ديده بركرددر آن تمثال روحاني نظركرد
به پرواز اندر آمد مرغ جانشفرو بست از سخن گفتنزبانشسيروس : تو
هم لنگة عشقهاي جاودانه، مرغِ جونت ... (با سوت) به پرواز اوندر
آمد.
فرخنده : اهوم. پس فردا نه پسون فردا، يه بايباي پايِ پلة هواپيما و ... يا بخت و يا اقبال.
سيروس : نشد هم نشد.
فرخنده : نيست عشقهاي اينجا جاودانهن!؟
سيروس : پس برات مهم نيست مث من بشي.
فرخنده : ايواي خدا نكنه. (مكث) ميخوام بگم ... ايشالا به همين زوديا نازي هم از خر شيطون ميآد پايين و ...
سيروس : خر شيطون نيست؛ مَركب مراده! براي تاختن هم يه مانع
داره، كه اون هم وكالت فرستاده با طيِ تشريفات قانوني ازسر راهش
بردارم.
فرخنده : نچ نچ ... (مكث) طفلي نازي.
سيروس : تو دلت براي او ميسوزه؟
فرخنده : تو، بهرحال مَردي.
سيروس : يعني چه؟ مگه مرد احساس نداره؟
فرخنده : نه اينكه نداره، چرا. ولي عاطفه واحساسش رو صرفِ ... صرفِ تغار ماست ميكنه.
سيروس : دُم بريده، خوب زبون درآوردهي.
فرخنده : شكر خدا زبونمون از اول هم نقص نداشت. (زير لب) نقصش هم در همينه؛ كه به كام دركشيده بِه.
سيروس : اين طور كه پيداست همين مختصر عضله، با يك چرخش واضح و صريح هوشيخانِ كپكناك رو از راه بدر كرده!
فرخنده : نه قربون يه بار از اين غلطا كرديم براي هفت پشتمون بسه.
سيروس : هنوز هم دير نيست.
فرخنده : (به فضاي بيرون مينگرد.) چرا چرا، خيلي ديره. (وسايل را
جمع ميكند و چمدان را ميبندد.) پاشو شب شد. مامانم رونميشناسي؟
دلواپس بشه ...
سيروس : تازه صحبتمون گل انداخته بود ... باشه، بماند فردا.
فرخنده : قبول. فرداصبح همگي ميريم سرِ خاك بهمن، توي راه بايد سير تا پياز رو برام تعريف كني.
سيروس : نچ حوصلهش رو ندارم.
فرخنده : اي بدذات! يعني ديگه حوصلة همكلامي با ما رو نداري؟
سيروس : چرا، اما بيشتر خواهان شنيدنم.
فرخنده : چي ميخواي بشنوي؟
(مكث كوتاه)
سيروس : يه بار ديگه ... يه پيشنهاد، يه سوآل، از اون سوآلهاي واضح و صريح.
فرخنده : (زير لب) هه، يا سخن دانسته گوي اي مرد بِخرد يا خموش.
سيروس : اينجا، تُو همين مملكت، موقعيتهاي زيادي برات هست و ... چشمهاي مراقبي ...
فرخنده : بعله، اما نه با نگاهي پُر از عشق و احترام. (به نقطهاي
خيره ميماند.) موقعيت موقعيت ... موقعيت شايستة من اونلات
عربدهكش ديوار به ديوارمون نبود كه دختراي محل از ترسش راه كج
ميكردند.
سيروس : نچ، نه. منظور ... منظور موقعيتيه كه ... كه شيرين داشت، فقط اگه مكنت خسرو رو به مسكنت فرهاد ترجيح نميداد.
فرخنده : هوم، سُكناي دل شيرين عشق بود، چه در كوشك خسرو و چه در كلبة فرهاد.
سيروس : (با بي صبري) خُب ...!
فرخنده : سرگشتگي و آوارگي امثال شيرين از ناچاريه، از فراقِ عاشقي مث فرهاد.
سيروس : از خودتون بفرمايين شيرين خانومِ محقق و متفكر!
(مكث)
فرخنده : من فرهادي به خود نديدم، درد اينه!
سيروس : (با اشارهاي به خود) شايد نگاه نميكني!؟
فرخنده : (با تبسمي مادرانه) چرا، نگاه ميكنم. فقط پسرخالهم رو ميبينم.
سيروس : آها آها، خُب ...؟
فرخنده : اصول دين ميپرسي؟ پسرخالهم پسرخالهمه؛ ميخوام
پسرخالهم هم باقي بمونه، هيچ هم جايگزين كس ديگهشنميكنم.
سيروس : (بيحوصله چوب الك را برداشته روي كرسي ميكوبد.) يك كلام!؟
فرخنده : مَخلص كلام! من جويايِ جايگاه شايستة خودمم نه جايگزيني كسي ديگه.
(مكث)
سيروس : ميدوني فرخنده؟ اين اخلاقت به بهمن رفته. برعكس تو؛ من
اصلاً اهل روشنفكربازي و قلمبهگويياي ماورايليسانس نيستم ...
شماهايي كه وقتي سرقوز ميافتين ثابت كنين ماست سياهه، چنان صغرا
كبرا به خورد خلقاللهميدين كه جماعت از دم دچار كوررنگي بشن؛
بگن اِ اِ راست ميگه سياهه. (با تمسخر انگشت در كاسهي ماست زده،
آنرا بالا ميگيرد.) اصلاً سياهي يعني اين.
فرخنده : كَرك جان، تو حرف حسابت چيه؟
سيروس : (سر چوب الك را زير چانة او ميگذارد.) من ميگم يه نه بگو نُه ماه به دل نكش!
فرخنده : خُب من هم دارم ميگم نه.
سيروس : به من نه.
فرخنده : خُب من هم به تو ميگم نه! (چوب الك را از دست او بيرون كشيده، با آن بازي ميكند.)
سيروس : (پس از مكثي عصبي) بازيه؟
فرخنده : زندگي همهش بازيه، بازي هم فقط دورة بچگي شيرينه.
سيروس : هه، تو فولكلور فيش ميكردي يا فلسفه!؟ (مكث كوتاه) اصلاً ميدوني چيه؟ اگه عزم كنم نري، نميري.
فرخنده : وا، نكنه خفهم ميكني!؟
سيروس : نه؛ خِفتت رو ميگيرم. (از جيب گذرنامه را درآورده و با دست ديگر فندكش را روشن ميكند.)
فرخنده : ديوونه نشو ...
سيروس : اين هم فيش كن؛ چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرومه! (شعله را به گذرنامه نزديك ميكند.)
فرخنده : (با تحكم) سيروس ...
(فرخنده چوب الك را رها كرده و آرام، اما با نگاهي مسلط جلو رفته
و دستش را براي پس گرفتن گذرنامه دراز ميكند. مكث.سيروس گذرنامه
و فندك را رها ميكند. فرخنده هر دو را از زمين ميقاپد. فندك را به
سوي او ميگيرد. سيروس روبرميگرداند.)
سيروس : اوني كه تُو همين آب و خاك بهش نياز هست ... نه اصلاً هر كي دلي رو به بند كشيده حقشه ممنوعالخروج بشه!
فرخنده : اي آقاجون ... به خاطر دلبستگي مردم رو به بند نميكشن كه. (فندك را در جيب ميگذارد.)
سيروس : تو خودت خودت رو به بند كشيدي. تُو اين دخمة نمور، بس كه
لاي ترشي و ليته پلكيدي بوشون به تنت نشست وهمين كه كورسوي
نوري تابيد عبد و عبيد و مات و متحيرش شدي.
فرخنده : بهمن داداشي يادم داد برج عاجنشين نباشم. خو كردم به
اين زيرزمين كه هر گوشهش رنگ روزي از زندگي وگذشتهمو داره. اين
زيرزمين برج بلند منه.
سيروس : و حالا ... (چمدان را برداشته، بازيسازي ميكند.)
شاهزادهاي آمده بر خنگي سوار، پوشيده شولاي زربفت پر نگين ونگار -
تيزتك تاخته تا برجك و بارو، در هماورد با دو صد لشكر جادو - ميان
بسته بشكست در دخمة افسون، ديدبنشسته محو سراب دختر مفتون - پيش
آمد سوار و سودايي به سر دارد، كه بندِ دست و بخت دختر را به چنگ
آرد -خيره شد دختر به آن قامت چون خدنگ، بر باد رفت سرابش يكسره
بيدرنگ - يقين كرد بدانست كه اين هيبتهيولايي، به نيرنگ آراسته
ظاهري اهورايي - خلاصه ... ببرد دختر را به شهر قصرهاي رنگينش، شهر
چشمهها وباغها؛ بستان رياحينش - اما چه حاصل كه آب چشمهها
خونيست؟، چه خوني؟ خون خلق سختكوشسرزمينهاييست - ديار آسيا كه
هيولا قرنها سُمكوب ميكرده، زاشك و خون ما سنگ آسيابش سيراب
ميكرده -قصرهاي باشكوه شهر و بند بندِ آن عمارتها، از ملات خاك و
خون مُلك ما شده بر پا - چه سِحري بچهها آري چهافسوني!؟، چه
خيال خامي؛ رويا و سراب باژگوني - كجا چشم حقيقتبين بينا داشت
پري افسر، با دل گريبان چاكهرزهپوي خيرهسر - از چه رو بنهاد مهر
در كابين چنين خصمي، بشد مفتون چنين شاهي؛ مقهور چنين ديو
تبهكاري...؟
(مكث. فرخنده در خود فرو رفته)
فرخنده : (سر برميدارد. با استغاثه) باز همون دوراهي ... نميدونم. (مكث كوتاه) سيروس!؟ (پرسشگرانه به او مينگرد.)
سيروس : اهوم؟ آره!
فرخنده : (نفس آسودهاي ميكشد.) زندهست هنوز پژواك اين صدا، انگار ... انگار سرنوشت منو پيشبيني كرده.
سيروس : شايد اين قصه تو رو سر عقل بياره.
فرخنده : (بالبخندي مهرآميز نزديك ميشود.) عاليه.
سيروس : (با فخر و غرور سر فرود ميآورد.) ممنون.
فرخنده : (متعجب) منظورت چيه!؟
سيروس : پريِ جادو شده، قصهاي براي نوجوانان، كتابمه.
فرخنده : (يكه ميخورد.) چاپ كردي!؟ كتاب تو!؟
سيروس : اهوم. فعلاً تُو پخشه، چهار صباح ديگه روي پيشخون!
فرخنده : (روي برميگرداند.) بريم! هر چي جمع كردم بسه.
سيروس : يعني تاثيرش اينقدر آني بود!!؟
فرخنده : (با خشمي فرو خورده) افسوس نازي رفت و از اين شاهكارت بيخبر موند.
سيروس : بره گمشه اُزگل بيلياقت ... چقدر نصيحتش كردم، بماند.
حالا من هيچ، بهمن هم جاي من بود به زور دَگَنكنميتونست حرف
تُو كلة پربادش فرو كنه.
فرخنده : (با پوزخند) بهمن با همه نازنينش يه اشكال جزيي داشت.
اون هم اين بود كه خيلي قَدَر بود. تك بود؛ عين الماس،طوري كه
به خرده شيشههاي بدلي دور و برش مجال تابش و تظاهر نميداد ...
بهمن و خشونت!؟ بهمن و زورگويي!؟هه، يك نگاه پرسندهش ذهن
عليلت رو واميداشت به استدلال. (تحقيرآميز) خواهش ميكنم تو يكي
پا تُو كفش بهمننكن.
سيروس : يعني چه؟ يعني من خودم فهم و شعور ندارم، رفتار بهمن رو قالب ميزنم؟
فرخنده : رفتارش!؟ هه، محال ممكنه! بخواي هم نميتوني. تقليد
بوقلمونه از طاووس، مقايسه خرمهرهست با ياقوت! اما اينقصهت،
همون شعر بهمنه، هر بند و هر واژهش.
سيروس : مزخرف ميگي ... ها ها، كو دليلت؟ كو مدرك؟
فرخنده : (بريدههاي مجله را در چنگ ميفشارد.) مدرك از اين
مستندتر؟ هر نوسواد تازه به مكتب رفتهاي فرق اين نثر رو با اونشعر
ميفهمه. (مجلهها را گوشهاي مياندازد.) همين!؟... مصراعهاي شعر
بهمن رو مسلسل چيدي كنار هم؛ شد قصه!؟بند بندِ اون شعر رو من از
حفظم.
سيروس : نه اين قصه دَخلي به اون شعر داره و نه من ديني به بهمن.
فرخنده : حقا كه توي غرقابي. اين بار ناجيت كيه؟ هه ... دروغ ماست نيست به سبيلت بماسه!
سيروس : (با دستپاچگي دستي بر دهان ميكشد.) خودت هم عين همين كار رو با فيشها ميكني.
فرخنده : جدي!؟ (با خشم چمدان را گشوده، با دستي پيراهن سفيد را
كنار زده و با دست ديگر بستهاي فيش تحقيق جلوي صورت اوميگيرد.)
نگاه كن! عنوان پژوهش، نام محققش.
سيروس : (دور شده و خود را با روشن كردن گرامافون سرگرم ميكند.
صداي نامفهوم و خشدار آهنگي به گوش ميرسد.) منصرف شوفرخنده،
بمون! هم ناشر آشنا سراغ دارم هم پارتي هم پخش. اصلاً خودم
سرمايهگذاري ميكنم، ها؟ سرمايهش از من؛برات چاپشون ميكنم.
فرخنده : كاش نمياومدي سيروس! حيف ... ميتونستم تصوير خوبي ازت با خودم ببرم.
سيروس : خُب بمون تا تصوير من خوب بمونه.
فرخنده : (با تبسمي تلخ) متاسفم.
سيروس : (با قلدري) دِ از چي ميترسي تو ...؟
فرخنده : (ايستاده با دستة فيشها در دستي و پيراهن سفيد در دست
ديگر. خيره و مبهوت) بچه بغل دده سياه جيغ ميكشيد، ددهگفت
چهته جونم؟ گفت ميترسم. گفت نترس خودم اينجام. بچه گفت همون
... از خودِ تو ميترسم!!
سيروس : (ناگهان با خشم دستة فيشها را قاپيده به هوا ميپراكند.) نميذارم.
فرخنده : (با تمسخر) طبل تو خالي ...
سيروس : چموشي نكن! (تهديدكنان جلو ميآيد.) يا اين كه من ميگم يا هيچي.
فرخنده : (عقب ميرود.) بدترش نكن.
سيروس : به زبون خوش گفتم نميذارم.
فرخنده : نميتوني.
سيروس : ميبيني. (هجوم ميآورد.)
فرخنده : (پيراهن سفيد را به طرف صورت او پرتاب ميكند.) دزد بيحيثيت.
سيروس : (با خشم پيراهن را از جلوي صورت پس ميزند.) كلهخر پر مدعا.
(سيروس با يك خيز چوب ماهيگيري را برداشته و با لبخندي تهاجمي
نزديك ميشود. فرخنده بيدفاع عقب عقب ميرود. دراولين چرخش، چوب
ماهيگيري به چراغ خورده، نور ميرود. سوزن روي خط صفحه افتاده
آوايي تكرار ميشود، در حالي كهصداي زدوخورد و كشمكش در تاريكي
شنيده ميشود. صداي جيغ كوتاه فرخنده لحظهاي بگوش ميرسد. سپس
فقط صدايگرامافون. لحظاتي تاريكي و بعد، دستي فندك را روشن
ميكند. نور خفيفي ميآيد. فرخنده فندك در دست به چراغ نگاه
ميكند.چمدان واژگون شده، اثاثيه در اطراف پراكندهاند و آويزهاي
خشكبار گسيخته شده. سيروس با موهاي آشفته روي كرسي نشستهاست.
فرخنده افتان و خيزان به سوي خمره رفته شمع را روشن ميكند. نور
بيشتر ميشود. سيروس سوزن را از روي صفحهبرميدارد.)
سيروس : فرخنده ...
فرخنده : سسسس ... (سكوت. به سوي پيراهن سفيد رفته و آن را از
زمين برميدارد. با دقت به لكهخوني روي آن مينگرد. مكث.سپس به
سرعت پيراهن و ديگر وسايل را در چمدان ميگذارد.)
(سيروس رو به او ميچرخد.)
فرخنده : سسسس ... (سكوت. به آرامي چند برگ فيش پراكنده را
جمعآوري كرده در چمدان ميگذارد. به نشانة سكوت يكبارديگر انگشت
جلوي دهان ميبرد. ناگهان از درد چهره درهم ميكشد. خوني بودن
دهانش را با دست امتحان ميكند و دندانيشكسته را با دو انگشت از
گوشة لب برميدارد و آن را در كف دست بالا ميگيرد.)
(سيروس در جاي خود جابجا ميشود.)
فرخنده : سسسس ... (با تاكيد دندان شكسته را در چمدان جا ميدهد و
در آن را ميبندد. مكث. به آرامي چمدان را برداشته و ازپلهها بالا
ميرود. مكث. بر بلنداي پلهها ايستاده و رو به زيرزمين، به علامت
وداع دستش را به اهتزاز درميآورد. مكث. چمدانرا در آستانة در به
جا نهاده و به تندي از نظر ناپديد ميشود.)
(سيروس سيگاري بر لب ميگذارد. جيبهايش را ميكاود. سپس اطراف را
مينگرد و چند برگة فيش را از زمين برميدارد، امافندك را نمييابد.
متوجه خمره شده، به سوي آن رفته و در برابر آن زانو ميزند.
برگهاي فيش را با شعلة شمع آتش زده وسيگارش را با كاغذ شعلهور
ميگيراند و كاغذ را درون خمره مياندازد. سپس به نقش ديو روي خمره
دقيق ميشود. صدايهقهق گرية فرخنده از بيرون شنيده ميشود. با
كاهش نور، با اولين دودي كه سيروس برميآورد، شعلة شمع خاموش
ميشود.سپس تاريكي ...)
ـ پايان ـ آذر 75 - اسفند 76
|
ارسال نظر: