پيرمرد وارد پارك مي‏‏شود. قفس خالي‏اش را در جايي مي‏گذارد و در لاي درختان به دنبال پرنده‏اي مي‏گردد كه آواز دلنشينش فضاي درختان پارك را پر كرده است. براي لحظه‏اي سمعكش را از گوشش درمي‏آورد. صدا از تصوير مي‏رود. سيم و دوشاخه‏اي را كه متصل به سمعك اوست، به ضبط صوتش وصل مي‏كند و صداي پرنده‏اي را از ضبطش مي‏شنود. بعد صداي ضبط را در فضا پخش مي‏كند. پس از لحظه‏اي سكوت، پرنده به صدا پاسخ مي‏دهد.
گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقي است يكچندي
  سعدي

استامبول، قطار، روز.

« گزل» از قطار پياده مي‏شود. شاخه گلي به دست دارد. از ايستگاه خارج مي‏شود.

پارك، ادامه.

پيرمرد وارد پارك مي‏‏شود. قفس خالي‏اش را در جايي مي‏گذارد و در لاي درختان به دنبال پرنده‏اي مي‏گردد كه آواز دلنشينش فضاي درختان پارك را پر كرده است. براي لحظه‏اي سمعكش را از گوشش درمي‏آورد. صدا از تصوير مي‏رود. سيم و دوشاخه‏اي را كه متصل به سمعك اوست، به ضبط صوتش وصل مي‏كند و صداي پرنده‏اي را از ضبطش مي‏شنود. بعد صداي ضبط را در فضا پخش مي‏كند. پس از لحظه‏اي سكوت، پرنده به صدا پاسخ مي‏دهد. پيرمرد شنگول است. قفس را روي نيمكتي مي‏گذارد و مقداري دانه را در خط سيري كه نهايت آن به داخل قفس مي‏رسد مي‏ريزد. بعد با دستش اداي پرنده‏اي را درمي‏آورد كه در پي دانه، خود را داخل قفس مي‏كند. در قفس بسته مي‏شود و دستش گير مي‏افتد. به توفيق نقشة خود مطمئن است. ميكروفون متصل به سيم نازك بلندي را كنار قفس مي‏گذارد و خودش دور مي‏شود و لاي درختان مخفي مي‏شود. لحظاتي به انتظار مي‏گذرد تا كم‏كم صداي پرنده‏اي را كه دانه برمي‏چيند در گوشي سمعك مي‏شنود. بعد صداي افتادن در قفس مي‏آيد. پيرمرد با سرعت خود را به قفس مي‏رساند. كلاغي به دام افتاده است. در قفس را باز مي‏كند و كلاغ را مي‏تاراند و دوباره از جيبش دانه مي‏ريزد. طوري كه پرنده مجبور باشد ادامة دانه‏ها را در دل قفس بيابد. همچنان صداي زيباي پرنده‏اي كه پيرمرد مسحور آن است در فضا حاكم است. پيرمرد دوباره لاي درخت‏ها مخفي مي‏شود. واكسي موبوري، روي نيمكت مي‏نشيند و به اطراف نگاه مي‏كند. قفس توجه‏اش را جلب مي‎كند. به هر طرف سر مي‏چرخاند كسي را نمي‎بيند. پيرمرد به ناچار از پشت درختي كه كمين كرده بيرون مي‏آيد و دست تكان مي‏دهد كه جوان موبور از پيش قفس دور شود. اما موبور متوجه جاي ديگري است. در ادامة نگاه جوان موبور، «گزل» زني زيبا كه روسري سر و شانه‏اش را پوشانده است، مي‏آيد و كنار قفس مي‏نشيند، پيرمرد زن را به جا مي‏آورد و خود را مخفي مي‏كند. حالا قفس بين موبور و گزل واقع است. گزل به اطراف نگاه مي‏كند. چيزي نمي‏بيند. پيرمرد از اين كه خود را خوب مخفي كرده، لذت خاصي مي‏برد و خندة مليحي مي‏كند. گزل و واكسيِ موبور هم مي‏خندند. گزل به موبور شاخه‏اي گل مي‏دهد. پيرمرد كه كنجكاوي‏اش تحريك شده، ولوم سمعكش را بالا مي‏برد. صداي موبور از سمعك پيرمرد شنيده مي‏شود.

موبور: من كفش همه رو به ياد قدم تو واكس مي‏زنم.
و در مقابل پاهاي گزل مي‏نشيند و كفش او را واكس مي‏زند. گزل مي‏خواهد مانع شود اما موبور به سرعت كفش‏هاي او را واكس مي‏زند. از نزديك صورت موبور را در تقلايي غريب مي‏بينيم. پيرمرد همچنان با ولوم سمعكش بازي مي‏كند. تا هر صداي احتمالي را بشنود.

گزل: كاشكي تو سربازي رفته بودي.
كاشكي تو رانندة تاكسي بودي. اونوقت مادرم منو مي‏داد به تو.
حالا واكسي در اوج تقلاي خود براي واكس زدن كفش گزل است. با دست حتي كف كفشش را پاك مي‏كند. پيرمرد تعجب كرده است. گزل هم روي زمين مي‏نشيند و فرچة واكس را از دست موبور مي‏گيرد و كفش او را واكس مي‏زند. پيرمرد پاك كلافه شده است.


تاكسي در خيابان، شب.
تاكسي خالي است. مومشكي آن را مي‏راند. زني دست بلند مي‏كند. تاكسي مي‏ايستد و زن سوار مي‏شود.
از ضبط تاكسي يك موسيقي سوزناك كه به نالة يك انسان شبيه است، پخش مي‏شود. تاكسي راه افتاده است. مومشكي ـ شوهر گزل ـ عكس همسرش را روي فرمان چسبانده كه با هر چرخش آن، عكس گزل به چرخش در‏مي‏آيد.

زن مسافر: من يه زن تنهام. شما شب جايي رو نداري من پيش شما بمونم؟ (مومشكي مي‏چرخد و نگاهي به زن مي‏كند و ترمز مي‏كند و از گل‏فروش خياباني يك شاخه گل مي‏خرد و راه مي‏افتد. زن گمان مي‏برد كه مومشكي گل را براي او خريده، دستش را دراز مي‏كند كه گل را بگيرد اما مومشكي اعتنايي نمي‏كند.) تو هم مثل من تنهايي؟

مومشكي: (عكس گزل را نشان مي‏دهد.) زن من از تو خوشگلتره. دو سال عاشقش بودم. اين تاكسي را قسطي خريدم تا بتونم بگيرمش. من تنها نيستم. برو براي خودت يه فكر ديگه بكن.
ترمز مي‏كند تا زن پياده شود. زن پياده نمي‏شود.

زن: من فقط تنهام، منظوري نداشتم. يه موقعي شوهر داشتم، بهم وفادار نموند. خيلي عاشقش بودم. منو مي‏بري زنتو ببينم؟
مومشكي پياده مي‏شود. در صندلي عقب را باز مي‏كند. لنگي را كه از داشبورت برداشته دور دستش مي‏پيچد و زن را بيرون مي‏كشد.

مومشكي: من به زنم قول دادم دستم به هيچ زني جز او نخوره.
زن تنها در خيابان كنار اسكله‏اي رها شده است و تاكسي دور مي‏شود.


جلوي خانه و خانة گزل، ادامه.

تاكسي جلوي خانه پارك مي‏شود و مومشكي رقص‏كنان و آوازخوانان وارد خانه مي‏شود. خانة كوچكي است. زن در خانه نيست. مومشكي او را صدا مي‏كند و جوابي نمي‏شنود. بعد گل را درون ظرفي مي‏گذارد و لباسش را عوض مي‏كند و خودش را در آينه نگاه مي‏كند و به موهايش دست مي‏كشد. كفش‏هاي از واكس برق افتادة گزل روبروي آينه است. مومشكي در آينه يكباره متوجه چيزي مي‎شود. ابتدا به آينه خيره مي‏شود. بعد مي‏چرخد و روبروي آينه را مي‏‎بيند. گزل در گوشه‏اي نشسته خوابيده است. مومشكي گل را برمي‎دارد و در حالي كه آرام آواز مي‏خواند، به سمت او مي‏رود و گل را جلوي بيني گزل مي‏گيرد. گزل چشم باز مي‏كند.

خانة پيرمرد، همان زمان.
كنار قفس خالي، قفس ديگري است كه يك قناري در آن زنداني است. پيرمرد پشت ميزي كه پر از وسايل برقي و سيم و خرت و پرت است، نشسته است. سمعكش را به گوشش دارد و صداي گزل و موبور را مي‏شنود. بعد دوبار نوار را سر مي‏كند و از نو مي‏شنود.

پارك، روز بعد.
قفس در كناري است. پيرمرد ميكروفون و سيم را به صندلي پارك وصل مي‏كند. اما اين بار به قصد آن كه مكالمة آن دو را بشنود، مخفي مي‏شود. باز هم ابتدا واكسيِ موبور و سپس گزل مي‏آيند و روي نيمكتِ رو به روي نيمكت ديروزي مي‏نشينند. پيرمرد نمي‏تواند صدايشان را بشنود. هرچه ولوم سمعكش را مي‏پيچاند، فقط صداي آن پرندة زيبا را كه به دنبال دستگيري اوست، بيشتر مي‏شنود. گزل گلي را كه ديشب مومشكي آورده بود، به موبور مي‏دهد. بعد از جايشان برمي‏خيزند و از كنار پيرمرد رد مي‏شوند. صداي گزل را پيرمرد وقتي از كنار او رد مي‏شود مي‏شنود.

گزل: امروز بايد زود برم. فردا بيا همون جا ناهارو با هم مي‏خوريم.
پيرمرد نيز با قفس و سمعكش سايه به سايه آن‏ها مي‏رود.


ريل راه‏آهن، روز و شب.
گزل به راه‏آهني مي‏رسد كه به سمت مجتمع آپارتماني‏اي كه در آن سكونت دارد، امتداد يافته. موبور نگران مي‏ايستد و دور شدن گزل را با چشمان حسرتبار دنبال مي‏كند. پيرمرد در پي گزل مسير راه‏آهن را تا در خانة او دنبال مي‏كند. گزل وارد خانه مي‏شود و پيرمرد مي‏ايستد تا هوا تاريك مي‏شود و تاكسي مومشكي از راه مي‏رسد. پيرمرد جلو مي‏رود. از دور او را مي‏بينيم كه با مومشكي خوش و بش مي‏كند و به سمت خانه مي‏آيند.

پيرمرد: چه جوري بگم. . . من ديگه يه سني ازم گذشته. . . گاهي وقت‏ها از اين كه يه چيزي رو به موقع نگفتم، پشيمون شدم. شما از صبح تا شب جون مي‏كَني كه زنتو خوشبخت كني. . . نه اين كه اون آدم بدي باشه ولي روزها كه شما نيستي با يه مرد ديگه تو اون پارك خلوت چيكار مي‏كنه؟
سكوتي برقرار مي‏شود. مومشكي گلي را كه در دست دارد، به بازي مي‏گيرد. بعد سعي مي‏كند به خودش مسلط شود.

مومشكي: راجع به زن من صحبت مي‏كنين؟
پيرمرد: پس شما اين گل‏ها رو براش مي‏خرين؟
بعد گويي پشيمان شده باشد، مي‏رود. مومشكي او را با نگاه تعقيب مي‏كند و لحظه‏اي بعد به خانه مي‏رود. اما برخلاف شب قبل آواز نمي‏خواند و كليد در را آهسته مي‏چرخاند و بي‏صدا و ناغافل وارد خانه مي‏شود.


خانه گزل، ادامه.
صداي آواز گزل از حمام مي‏آيد و بخار از زير در بيرون مي‏زند. گزل آوازي مي‏خواند كه مفهوم آن اينست: «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم.»
«تو گريه نكن، قلبم نمي‏تواند گرية ترا تحمل كند.»
«بگير. قلبم مال تو باشد. اگر قلبم پيش من باشد، مي‏ميرم.»
مومشكي با ترديد سراغ كيف دستي زنش مي‏رود. در كيف جز يك دستمال سفيد كه روي آن گلي سرخ رنگ گلدوزي شده چيزي نمي‏يابد. مومشكي روبروي آينه مي‏ايستد و به تصوير غمزدة خودش نگاه مي‏كند. صداي آواز گزل همچنان مي‏آيد.

خيابان و تاكسي، روز بعد.
گزل با سبدي كه وسايل پختن غذا در آن است از خانه بيرون مي‏آيد. مومشكي درون تاكسي است او را از كمي عقب‏تر تعقيب مي‏كند. گزل جلوي تاكسي‏ها را مي‏گيرد. مومشكي طاقت نمي‏آورد و تاكسي را راه مي‏اندازد و جلوي گزل ترمز مي‎كند. گزل ابتدا اسم جايي را كه مي‏خواهد برود مي‏گويد. بعد كه شوهرش را مي‏بيند جا مي‏خورد و مجبور مي‏شود سوار تاكسي شود.

مومشكي: كجا مي‏ري؟

گزل: مي‏خوام برم خريد.

مومشكي: چرا چيزي مي‏خواي نمي‏گي من بخرم؟

گزل: آخه حوصله‏ام توخونه سر مي‏ره.
گزل را در جايي ديگر پياده مي‎كند.

مومشكي: زود برگرد خونه.
گزل براي او دست تكان مي‏دهد و مي‏رود. تاكسي دور مي‏زند و در پيچ خيابان بعدي يك جايي كه توقف ممنوع است، ترمز مي‏كند. تاكسي را رها مي‎كند و پياده به سمتي كه گزل رفته است، مي‏رود.

بازار، ادامه.
گزل از ميان ماهي‏ها يك ماهي و از ميان سبزي‏ها يك دسته سبزي و از نانوايي يك نان مي‏گيرد و سوار درشكه‏اي مي‏شود و در پيچ كوچه‏اي گم مي‏شود. مومشكي در پي درشكه بافاصله مي‏دود.

جنگل، دريا، ادامه.
گزل هيزم‏هايي را كه جمع كرده است با دست و زانو مي‏شكند و آن‏ها را به آتشي كه افروخته، روشن مي‏كند. ماهيتابه را روي سنگ‏هايي كه اجاقي ساخته‎اند، مي‏گذارد و ماهي را از سبدش بيرون مي‏آورد و درون ماهيتابه مي‏اندازد. موبور سرمي‏رسد. بساط واكسش را از درخت مي‏آويزد و جلو مي‏آيد. چشمش از چشم گزل به ماهي و ماهيتابه سر مي‏خورد. دستپاچه مي‏دود و ماهي را از ماهيتابه برمي‎دارد.

موبور: فكر نكردي كه اين ماهي هم عاشق باشه؟ (گزل از حرف او به خنده مي‏افتد. اما موبور مصمم است و دور مي‏شود.) شايد تو دريا يكي منتظرش باشه. (به سمت دريا مي‏دود. گزل به دنبال او مي‏دود. هر دو از لاي درخت‏ها مي‏دوند. شال گردن موبور به شاخه‎اي گير مي‏كند و مي‏افتد. گزل آن را برمي‏دارد و خود را به موبور مي‏رساند. موبور به دريا رسيده است. دو دستش را در دريا فرو مي برد. ماهي در حوضِ دست اوست. حالا كم‏كم جان مي‏گيرد و تكان مي‎خورد و جلوي چشم‏هاي گزل به دل دريا مي‏رود.) عشق زنده‏اش كرد!
گزل محو ماجراست.

موبور: (پاهايش را در آب مي‏گذارد.) اين دريا منو عاشق كرد. يه وقتي مي‏نشستم لب دريا، عاشق بودم اما معشوقه نداشتم. تا تو رو ديدم.
گزل شال گردن موبور را روي دوش او مي‏اندازد.

گزل: حالا هم معشوق نداري، چون منو از دست دادي.
و دوان دوان دور مي‏شود. موبور آرام به دنبال او مي رود. مومشكي آن‏ها را از دور مي‏پايد.

محوطه درشكه‏ها و راه‏هاي پيچ در پيچ جنگل، ادامه.

گزل سوار درشكه‏اي مي‏شود و به سرعت دور مي‏شود. موبور مجبور مي‏شود به دنبال او بدود و كم‏كم خود را به موازات درشكه مي‏رساند. اسب‏ها به شلاق درشكه‏چي با تقلا مي‏دوند. موبور هم سوار مي‏شود و شال گردنش را درمي‏آورد و به خارج كادر دراز مي‏كند. پس از لحظه‏اي دست گزل روسري‏اش را وارد كادر موبور مي‏كند. موبور روسري او را به سرش مي‏اندازد. در نماي بعد گزل شال گردن او را به سر كرده است و فقط چشم‏هايش بيرون است. اسب‏ها مي‏دوند. كالسكه‏چي شلاق مي‏زند. باد روسري گزل را از گردن او با خود مي‏برد و به شاخه‏اي گير مي‏دهد. صداي جيغ گزل و فرياد موبور مي‏آيد. از دور مي‏بينيم كه شال گردن موبور هم از باد روي هواست تا به روي روسري گزل مي‏افتد. اسب‏ها شلاق مي‏خورند و مي‏دوند. مومشكي پيدايش مي‏شود و از پي كالسكه مي‏دود. صورت موبور عرق كرده است. اسب‏ها، اسب‏ها، اسب‏ها. شلاق، شلاق، شلاق. گزل، موبور، گزل. به طور موازي با بازي شال گردن و روسري كه از باد درهم مي‏پيچند. مومشكي هنوز با دستة جكي كه در دست دارد به دنبال درشكه مي‏دود. هنوز شلاق در هوا فرود مي‏آيد. مومشكي بالاي درشكه است. با دستة جكي كه در دست دارد به سر موبور و گزل مي‏زند. جيغ گزل. فرياد موبور. فرياد مومشكي. شلاق درشكه‏چي. صورت اسب‏ها كه مي‎دوند و درشكه را با خود به سمت دريا مي‏برند.

خيابان و تاكسي، لحظاتي بعد.
مومشكي موبور را كول كرده به سمت تاكسي مي‏آورد و او را روي صندلي عقب مي‏اندازد و پشت فرمان مي‏نشيند. گزل روي صندلي جلو بيهوش است. تاكسي حركت مي‏كند. مومشكي نگران گزل است. او را صدا مي‏كند و قربان صدقه‏اش مي‏رود. اما گزل بيهوش است و مومشكي دستپاچه رانندگي مي‏كند.
موبور تكان مي‏خورد و مي‏خواهد به هوش بيايد كه مومشكي متوجه مي‏شود. ترمز مي‏كند و با دسته جك كه از زير داشبورت درمي‏آورد، دوباره توي سر موبور مي‏زند. موبور از حال مي‏رود. تاكسي بوق‏زنان خيابان‏هاي مختلف را با سرعت در حالي كه خلاف جهت مي‏رود، طي مي‏كند.

بيمارستان، شب. درشكه، روز.
پيرمرد از راهرو مي‏گذرد و وارد اتاقي مي‏شود كه گزل در آن بستري است. با ورود پيرمرد گزل به او نگاه مي‏كند. پيرمرد جلو مي‏آيد و شرمنده شال گردن موبور را به دست گزل مي‏دهد.

پيرمرد: ببخشيد من فكر اينجاشو نمي‏كردم.
گزل شال گردن را مي‏گيرد. بو مي‏كند. بعد آن را به هوا پرتاب مي‏كند. تصوير كوتاهي از شال گردن كه باد آن را از درشكه به هوا مي‏برد.


دادگاه، روز.
دادگاه كوچكي برپا كرده‏اند. قاضي و عوامل دادگاه در جاي خود قرار دارند. در جايگاه تماشاچيان پيرمرد و مادر گزل نشسته‏اند.

مومشكي: رانندة خوبي بودم. هميشه جريمه‏هامو به موقع پرداختم. مالياتمو دادم. به زنم وفادار بودم. همة زندگيم، زنم بود. وقتي اون به من خيانت كرد، من ديگه برام چيزي نمونده بود تا به خاطرش آدم آرامي باقي بمونم. هيچ وقت فكر نمي‏كردم يه روزي قاتل باشم.

قاضي: (دسته جك تاكسي را به عنوان آلت قتاله در دست دارد.) شما به اعدام محكوم شدي. آخرين دفاع شما رو مي‏شنويم.

مومشكي: من از ناموسم دفاع كردم. اگه كاري نمي‏كردم خودمو نمي‏بخشيدم. من به وظيفه‏ام عمل كردم. من راضي‏ام، خوشبختم.

قاضي: اما من شخصاً ناراضيم. قاضي هيچ نفعي از اعدام نمي‏بره. اين جامعه است كه نفع مي‏بره. منتهي دادگاه از حق زندگي افراد دفاع مي‏كند. هيچ كس به جز قانون حق گرفتن جان كسي‏رو نداره. . . چقدر دلم مي‏خواست تو رو آزاد كنم. من موقعيت تو رو درك مي‎كنم. اما كاري از دستم ساخته نيست. ولي چون خودت خودتو معرفي كردي نوع مرگتو مي‏توني خودت انتخاب كني.

مومشكي: منو بندازين تو دريا. چون مادربزرگم مي‏گفت هركس توي دريا بميره يه بار ديگه به دنيا مي‏آد.

مادر گزل: (از جايش برمي‎خيزد.) داماد منو نكشين. من ازش راضي‏ام. اون دختر منو خوشبخت كرده بود.
قاضي روي ميز مي‏كوبد كه مادر گزل سكوت كند.

قاضي: ديگه حرفي نداري؟

مومشكي: چرا يه چيزي دلخورم مي‏كنه. من زنمو خوشبخت كرده بودم. اين همه زندگي براش فراهم كرده بودم. چرا عاشق يه واكسي شده بود؟ يه رانندة تاكسي چي‏اش از يه واكسي كمتره؟ شما فكر مي‏كنين من از اون زشت‏تر بودم؟

دريا، كشتي، غروب.
يك كشتي در دريا پيش مي‏رود. چند ملوان، مومشكي را به عرشة كشتي مي‏آورند. يكي از آن‏ها پرچمي را كه رويش ترازوي عدالت كشيده شده، با طناب بالا مي‏دهد. ملوانان دست و پاي مومشكي را مي گيرند و او را درون تابوتي مي‏گذارند. در تابوت را مي‏بندند. اما به نظر مي‏آيد يكي از آن‏ها در تابوت را درست چفت نمي‏كند. بعد به فرمان سركردة ملوانان، تابوت به دريا پرتاب مي‏شود.

بيمارستان، روز.
دوربين در راهروي بيمارستان حركت مي‏كند. رفت و آمد جريان دارد. آوازي را كه گزل در حمام مي‏خواند، از راديو مي‏شنويم. دوربين به اتاقي كه گزل در آن بستري است مي‏رسد. مادر گزل كنارش نشسته است. گزل سكوت كرده است و در چشم‏هاي مادرش خيره شده. لحظاتي به سكوت مي‏گذرد.

گزل: مادر چرا منو مجبور كردي با كسي كه دوست نداشتم ازدواج كنم؟!

مادر گزل: دخترم تو زندگي رو هنوز نمي‏فهمي. همة زندگي عشق نيست. من اينو سه بار تجربه كردم.
دوربين دوباره از راهرو، از همان جايي كه بار پيش حركت كرده بود راه مي‏افتد. هنوز صداي همان آواز مي‏آيد. در راهرو رفت و آمدي نيست وقتي دوربين به اتاق مي‏آيد، گزل تنهاست. برمي‏خيزد. شيشه قرص را در دستش خالي مي‏كند و چند تا چند تا در دهانش مي‏گذارد و با جرعه‏هاي آب آن‏ها را پايين مي‏دهد. آن وقت از توي كمد، لباس‏هايش را درمي‏آورد و مي‏پوشد. آرام به راهرو نگاه مي‏كند و از اتاق خارج مي‏شود.

بازار، دريا، ادامه.
گزل به بازار مي‏رود. يك ماهي مي‏خرد. خود را به لب دريا مي‏رساند. ماهي را توي حوضي كه با دست‏هايش ايجاد مي‏كند مي‏گذارد؛ اما هر چه منتظر مي‏ماند ماهي جان نمي‏گيرد. به ناچار ماهي را رها مي‏كند و مي‏رود.

محوطة درشكه‎ها و جنگل، روز.
گزل به محوطة درشكه‏ها مي‏رسد. چند بچه دوره‏گرد مشغول ساز زدن هستند. درشكه‏اي مي‏گيرد و بچه‏ها را با خود سوار مي‏كند. درشكه حركت مي‏كند. حالا بچه‏ها ساز مي‏زنند و درشكه مي‏رود و حال گزل كم‏كم بد مي‎شود. دلش را مي‏گيرد و از درد به خود مي‏پيچد. بچه‏ها ساز مي‏زنند. تا به محوطه‏اي مي‏رسند كه گزل اجاق را بار پيش روشن كرده بود. پايين مي‏آيد و كنار اجاق سرد مي‏نشيند. بعد آن را روشن مي‏كند و به درشكه‏اي كه ايستاده و بچه‏هايي كه ساز مي‏زنند، خيره مي‏ماند. بچه‏ها ساز مي‏زنند. گزل كم‏كم حالش بدتر مي‏شود. از كيفش هرچه پول دارد درمي‏آورد و بين درشكه‏چي و بچه‏ها تقسيم مي‏كند و اشاره مي‏كند كه آن‏ها بروند. بچه‏ها سوار درشكه مي‏شوند و در حالي كه هنوز مي‏نوازند با درشكه دور مي‏شوند. گزل رو به مرگ است به درشكه‏اي كه با خود موسيقي مي‏برد نگاه مي‏كند. گويي ديگر نگاهش ثابت مانده است.

پارك، روز.
پيرمرد با وسواس خاصي بساطش را مي‏چيند. ميكروفون كوچكي را به قفس وصل مي‏كند و سيم آن را به سمعكش متصل مي‏كند و لاي درخت‏ها مخفي مي‏شود. صداي پرنده از ضبط كوچك همراه پيرمرد پخش مي‏شود و مشابه همان صدا از لاي درختان به پاسخ شنيده مي‏شود.

قطار، روز.
گزل سوار بر قطار مي‏آيد. دستفروشان در حال فروش اجناس خود هستند. فالگيري فال مي‏‏فروشد. پيرزني كه رو به روي گزل نشسته، فالي برمي‏دارد و باز مي‏كند و آن را به دست فالگير مي‏دهد.

پيرزن: من سواد ندارم خودت برام بخون.

فالگير: منم سواد ندارم.

پيرزن: (رو به گزل) خانوم شما سواد داري؟
گزل اعتنايي نمي‎كند. جواني كه دستش را به ميله‏اي گرفته جلو مي‏آيد و فال را از دست پيرزن مي‏گيرد تا بخواند.

جوان: (از روي فال) « من
پري كوچك غمگيني را
مي‏شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را يك ني‏لبك چوبين
مي‏نوازد آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي‏ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد. »
قطار مي‏ايستد. گزل برمي‏خيزد كه پياده شود.

پارك، ادامه.
گزل مي‏آيد. به اطراف نگاه مي‏كند و خود را به نيمكتي كه روي آن قفس است، مي‏رساند. آرام مي‏نشيند و با كس ديگري كه روي نيمكت نشسته و ما هنوز او را نديده‏ايم صحبت مي‏كند. پيرمرد چون بار اول كنجكاو شده است و با ولوم سمعكش بازي مي‏كند. مدتي صداي آن‏ها را نمي‏شنود. بعد قطعه‏اي از سيمي را كه قطع شده، مي‏يابد، آن را وصل مي‎كند. صدا شنيده مي‏شود.

گزل: كاشكي تو سربازي رفته بودي. كاشكي تو رانندة تاكسي بودي. اونوقت مادرم منو مي‏داد به تو.

صداي يك مرد: مي‏بيني خوشبختي به چي بستگي داره! به تاكسي داشتن! به سربازي رفتن.
توي صورت پيرمرد مي‏بينيم كه آن‏ها از جايشان راه افتاده‏اند و از جلوي او رد مي‏شوند. وقتي پشت به پيرمرد مي‏شوند، آن‏ها را مي‏بينيم. مرد، مومشكي است. ولي هنوز به خوبي معلوم نيست. پيرمرد به دنبال آن‏ها راه مي‏افتد.

ريل راه‏آهن و جلوي خانة گزل، ادامه.
گزل به سمت خانه‏اش مي‏رود و مومشكي با نگاه حسرتبار گزل را كه روي ريل‏ها دور مي‏شود، دنبال مي‏كند. پيرمرد راه ريل را به دنبال گزل مي‏رود. گزل وارد خانه مي‏شود و پيرمرد از جلوي خانة گزل به مومشكي كه روي ريل ايستاده نگاه مي‏كند. تاكسي شوهر گزل از راه مي‏رسد. در حالي كه اين بار موبور آن را مي‏راند. پيرمرد جلو مي‏رود و راهنمايي مي‏كند تا موبور تاكسي‏اش را بهتر پارك كند. موبور پياده مي‏شود. پيرمرد با دست مومشكي را كه روي ريل ايستاده به او نشان مي‎دهد.

پيرمرد: شما اون مردو مي‏شناسين؟

موبور: كدوم مرد؟
مومشكي روي ريل دور مي‏شود و ديگر از پشت او را مي‏بينيم.

پيرمرد: اون مردي كه داره دور مي‏شه.

موبور: كدوم؟

پيرمرد: فكر كردم با خانوم شما نسبتي داره. مي‏دونين من تو پارك دنبال اينم كه يه جفت براي قناري‏ام بگيرم. ولي خانوم شما حواس منو پرت كرده. الان يه مدته مي‎بينم با اين مرد. . . (ترديد مي‏كند.) ولش كن مي‏ترسم كار بيخ پيدا كنه.

موبور: راجع به زن من صحبت مي‏كنين؟