پيرمرد: راجع به قناري خودم صحبت ميكنم. يه جفت داشت مرد. بعد يه روز اتفاقي تو پارك صداي يه قناري رو شنيدم. ميخوام بگيرمش قناريام از تنهايي دربياد. از وقتي جفتش مرده ديگه آواز نميخونه. شما خستهاين بايد برين خونه.
و خودش ميرود. در حالي كه موبور همانطور ايستاده است و به دورشدن او نگاه ميكند. وقتي ميخواهد به خانه برود از توي ماشين شاخة گلي را كه خريده است برميدارد.
خانة گزل، روز.
موبور وارد خانه ميشود. گزل در آشپزخانه غذا ميپزد و همان آوازي را
ميخواند كه بار پيش در حمام ميخواند: «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم
نگه ميدارم. . .» موبور در آشپزخانه را باز ميكند. گزل او را ميبيند.
سلام ميكند و به آشپزياش ادامه ميدهد. موبور گل به دست كنار آشپزخانه
ميايستد.
موبور: امشب بريم خونة مادرت؟
گزل: چه خبره! تازه خونة مادرم بوديم.
موبور: توكه ميدوني من چقدر مادرتو دوست دارم. من تورو از مادرت دارم.
گزل به آوازخواندن خود ادامه ميدهد. موبور همان آواز را با او زمزمه
ميكند. گزل آوازش را قطع ميكند و كاسهاي آب در ماهيتابه ميريزد كه
صداي جزش به هوا ميرود و بياعتنا به موبور از جلوي او رد مي شود و به
اتاق ميرود و در را ميبندد. موبور پشت در بستة اتاقي كه گزل در آن است،
ميرود و چند بار او را صدا ميكند. جوابي نميشنود.
قطار، روز.
مومشكي در قطار دستفروشي ميكند. آبليموگير دستياش را در دل ليموها فرو
ميكند. ليمو را با مشت فشار ميدهد و آب ليمو را در ليوان ميريزد و به
دست مشتريها ميدهد.
تاكسي و قطار، ادامه.
گزل در خيابان ميآيد. موبور با تاكسي او را تعقيب ميكند. گلي كه موبور
ديشب براي گزل آورده بود دست اوست. سوار قطار ميشود. موبور تاكسي را رها
كرده و به دنبال گزل در آخرين لحظه سوار قطار ميشود. گزل روي نيمكتي
مينشيند. موبور كنار اوست. گزل حيرتزده او را نگاه ميكند.
گزل: تو كجا بودي؟
موبور: تو كجا ميروي؟
گزل: ميرم خريد.
موبور: چرا چيزي ميخواي نميگي من بخرم؟
گزل: تنهايي حوصلهام تو خونه سرميره.
مومشكي متوجه آنها شده در قطار راه ميرود و براي فروش آبليمو فرياد
ميزند. اما فقط چشمش به گزل است. دست يكي دو مشتري براي خريد آب ليمو به
سمت او دراز ميشود؛ او به خود نيست تا آنها را ببيند. موبور متوجه او
ميشود. او را صدا ميكند. مومشكي جلو ميرود. وسيلة آبليموگيري خود را
در دل ليمويي فرو ميكند و ليمو را با مشت فشار ميدهد. چشمش به گزل است.
گزل از واهمة شوهرش، رويش را از پنجره به بيرون ميدهد. ليوان در دست
موبور است. مومشكي همچنان آبليمو ميگيرد و در ليوان خالي ميكند. طوري
كه از ليوان سرميرود.
پارك، روز بعد.
پيرمرد در پي صيد پرندهاي است كه بالاي درختها ميخواند. مومشكي
سرميرسد و كنار قفس مينشيند. پيرمرد خود را مخفي ميكند و ضبط صوتش را
روشن ميكند. گزل هم از راه ميرسد و كنار او مينشيند. پيرمرد آماده
شنيدن گفتگوي آنهاست كه لاي درختها موبور را ميبيند كه از تاكسياش
پياده شده، دستة جكي در دست اوست و به سمت آنها ميآيد. پيرمرد خود را
مخفي ميكند. صداي سازي كه از ابتداي صحنه ميآيد، نزديكتر ميشود. طوري
كه پيرمرد به سختي ميتواند گفتگوي مومشكي و گزل را بشنود. صداي ساز مانع
از آن است كه باز هم چيزي بشنود. حالا بچههاي دورهگرد درست روبروي
پيرمرد ساز ميزنند. و از او پول طلب ميكنند. پيرمرد سعي ميكند بچهها
را دور كند ولي آنها با سماجت مينوازند. موبور به گزل و مومشكي نزديك
شده است. پيرمرد از عصبانيت سمعكش را از گوشش درميآورد. صداي ساز و صداي
زمينه قطع ميشود. موبور به مومشكي حمله ميكند، بچهها همچنان بيصدا ساز
ميزنند. گزل ميخواهد مانع حمله موبور به مومشكي شود كه ضربهاي به خودش
ميخورد و نقش زمين ميشود. پيرمرد دوباره سمعكش را به گوشش ميگذارد.
صداي بلند ساز به صحنه بازميگردد. دستة جك به دست مومشكي ميافتد. با چند
ضربه موبور را از پاي درميآورد و ميگريزد.
دادگاه، روز.
قاضي و اعضاي دادگاه در جاي خود قرار دارند. در جايگاه تماشاچيان پيرمرد و مادر گزل نشستهاند.
قاضي: تو به مرگ محكوم شدي. دادگاه مايله آخرين دفاع تورو بشنوه.
مومشكي: من راضيام. در راه عشقي كه داشتم كشته ميشم.
قاضي: ولي دادگاه ناراضيه. دادگاه هيچ نفعي از اعدام كسي نميبره. اين
جامعه است كه نفع ميبره. دادگاه از ناموس مردم دفاع ميكنه. هيچ كس به جز
قانون حق گرفتن جان كسي رو نداره. شخصاً خيلي دلم ميخواست برات يه كاري
بكنم.
مادر گزل: (برميخيزد) اون بايد به مجازاتش برسه. چند بار اومده بود
خواستگاري دختر من. بهش گفتم تو اونو بدبخت ميكني. شوهر دخترم براش همه
چيز فراهم كرده بود. دختر من هيچي كم نداشت. اين قاتل خوشبختي دختر منو
گرفت.
قاضي با چكش به روي ميز ميكوبد كه مادر گزل ساكت شود.
قاضي: وصيتي نداري؟
مومشكي: من كسي رو جز خدا ندارم كه براش وصيت كنم. ميخوام بهش بگم (رويش
را به آسمان ميكند.) خدايا تو دنيا خيلي خوش گذشت. اگه خواستي يه بار
ديگه منو به دنيا بياري، همين جوري بيار.
قاضي: يعني از كاري كه كردي پشيمون نيستي؟
مومشكي: قبل از اين كه عاشق بشم خيلي زندگي سخت ميگذشت. از اين كه غير از
اين مدت همة عمرمو عاشق نبودم پشيمونم. و از خدا معذرت ميخوام.
قاضي: دلم برات ميسوزه. اما نميتونم تو رو مجازات نكنم. قانون برات راهي
نگذاشته. اما مرگتو ميتوني خودت تعيين كني. فقط نميتوني بخواي تو رو توي
دريا بندازيم. چون يه تبصرهاي ما رو از اين كار منع ميكنه.
مومشكي: پس همون جايي كه عاشقي كردم ميخوام بميرم. زير اون درختي كه با معشوقم بودم.
قاضي: شخصاً يه سئوالي برام باقي مونده. شوهر اون زن هم از تو زيباتر بود؛
يه تاكسي داشت؛ تو، هم از اون زشتتري؛ هم دستفروشي؛ چي باعث شده تو رو
ترجيح بده؟
مومشكي: منم نميدونم. ولي اگه ميشه خودشو بيارين ازش بپرسين تا يه بار ديگه ببينمش.
قاضي: (به روي ميز ميكوبد.) ختم دادرسي اعلام ميشود.
پارك، روز.
مومشكي را سوار بر درشكهاي ميكنند. دو درشكة ديگر او را اسكورت ميكنند.
وقتي به كنار همان درخت هميشگي ميرسند، او را پياده ميكنند. دستهاي او
با طناب از پشت بسته است. طناب اعدام را به گردن او مياندازند.
درشكهچيها حمايل از گردن اسبها باز ميكنند. وقتي فرمان اعدام ميآيد،
دستي طناب اعدام را ميكشد. اسبهاي رها شده به سمت دريا ميروند.
بيمارستان، روز.
دوربين در راهروي بيمارستان حركت ميكند. رفت و آمد به چشم ميخورد. وقتي
به اتاقي كه گزل در آن بستري است، ميرسد، ابتدا پيرمرد و بعد مادر گزل
آنجا را ترك ميكنند و گزل تنها ميماند. گزل لختي درنگ ميكند،
برميخيزد و بيهوده به اينسو و آنسو ميرود؛ تا فكري به خاطرش ميرسد.
به سراغ شيشه دواها ميرود. در آن را باز ميكند و به كف دست سرازير
ميكند. قرصي در آن نيست. به دنبال چارهاي ديگر ميگردد.
دوربين دوباره از راهروي بيمارستان به سمت اتاقي كه گزل در آن است، حركت ميكند.
راهرو خلوت است و آرام آرام همان صداي آوازي كه گزل در آشپزخانه
ميخواند، از راديو به گوش ميرسد. وقتي دوربين به اتاق ميرسد، گزل كف
اتاق افتاده است.
پارك، روز.
پيرمرد لاي درختهاست. صداي افتادن در قفس را ميشنود. خود را به قفس ميرساند. قناري به دام افتاده است.
كشتي، روز.
گزل روي صندلي نشسته، واكسي موبور هم ميآيد كنار گزل مينشيند. بساط واكس را به همراه دارد.
گزل: اون پيرمردو ميبيني؟ (موبور نگاه ميكند.) خيلي وقته دنبال ماست. دو دفعه تا حالا با شوهرم صحبت كرده. بيا از اين جا بريم.
برميخيزند و به عرشه كشتي مسافربري ميروند. پيرمرد كه قفس قناري را به
دنبال دارد، پس از لحظهاي خود را به عرشه ميرساند. گزل و موبور كنار
ديوارة كشتي ايستادهاند و با هم صحبت ميكنند. پيرمرد آرام آرام خود را
به آنها نزديك ميكند. وقتي ميبيند آنها متوجه او شدهاند، نزديك تر
ميرود.
پيرمرد: كفشهامو ميخوام واكس بزنم.
موبور او را به نشستن روي يك صندلي دعوت ميكند، كفشهايش را درميآورد و زير پاي پيرمرد پارچهاي پهن ميكند و كفشها را ميبرد.
موبور: الان ميآرم. اول بايد بشورمش.
وارد قسمت مسقّف كشتي ميشود. در آخرين لحظه از لاي در به گزل اشاره
ميكند كه دنبالش برود. گزل ميرود. پيرمرد ميچرخد و گزل را ميپايد.
كشتي لنگر ميگيرد. گزل و موبور همراه مسافران پياده ميشوند. پيرمرد
همچنان منتظر مانده است.
خانه گزل، شب.
زنگ در به صدا ميآيد. گزل از آشپزخانه بيرون ميآيد و در را باز ميكند.
پيرمرد پشت در است. گزل نميداند چه بگويد. پيرمرد برّوبرّ او را ورانداز
ميكند. گزل در را ميبندد. پيرمرد بلافاصله زنگ ميزند. گزل همان طور پشت
به در ميايستد. پيرمرد بارها زنگ ميزند تا گزل مجبور ميشود در را باز
كند. باز هم پيرمرد چيزي نميگويد.
گزل: چي ميخواي؟
پيرمرد: كفشهام.
گزل: چرا هميشه دنبال من ميآي؟
پيرمرد: يه رازه.
گزل: كفشهات پيش من نيست.
گزل در را ميبندد. پيرمرد دوباره زنگ ميزند. گزل پشت به در مستأصل
ميايستد. زنگ در مدام صدا ميكند. كمكم با دست و مشت هم به در كوبيده
ميشود.
گزل از در دور ميشود و از گوشه خانه يك جفت كفش شوهرش را برميدارد، در
را باز ميكند و كفشها را بيرون مياندازد و در را ميبندد. پيرمرد
كفشها را به پايش ميكند. اندازه اوست. دوباره آنها را درميآورد و زنگ
ميزند. در باز نميشود. بارها زنگ ميزند. در باز ميشود و گزل لاي در
ميايستد و وحشتزده و عصبي او را نگاه ميكند.
پيرمرد: اين كفشها نوتر از كفشهاي منه. شما چطور راضي ميشين سر شوهرتون كلاه بذارين؟
گزل: خواهش ميكنم برين. نميخوام شوهرم چيزي بفهمه.
پيرمرد كفشها را پايش ميكند و ميرود.
جلوي خانة گزل، لحظهاي بعد.
تاكسي مومشكي از راه ميرسد. از ضبط آن صداي موسيقي بلند است. پيرمرد جلو
ميرود و قبل از آن كه مومشكي پياده شود، به شيشه ميكوبد. مومشكي شيشه را
پايين ميدهد.
پيرمرد: مرد حسابي پس تو كي ميخواي جلوي زنتو بگيري؟ تا حالا هفت دفعه با
چشمهاي خودم ديدم كه وقتي تو سر كاري اون با يه مرد غريبه تو پارك معاشقه
ميكنه.
مومشكي: زن من؟
پيرمرد: باور نداري صداشونو گوش كن.
از جيبش ضبط را درميآورد و از داخل آن نواري را بيرون ميكشد و به دست
مومشكي ميدهد. مومشكي نوار را با ترديد نگاه ميكند. بعد نوار موسيقي را
از ضبطش درآورده نوار جديد را ميگذارد. صداي پرنده ميآيد.
پيرمرد: جلوتره. (مومشكي نوار را جلوتر ميبرد اما باز هم صداي پرنده
ميآيد.) خودم صداشونو ضبط كردم. لابد اونور نواره. (مومشكي آن روي نوار
را ميگذارد و هر چه كنترل ميكند باز هم صداي پرنده ميآيد.) ميتوني
همراه من بياي تو پارك ببينيشون.
خانة گزل، ادامه.
مومشكي وارد خانه ميشود. گلي را كه براي گزل خريده در دست دارد. گزل در
آشپزخانه است. آوازي را زمزمه ميكند. مومشكي جلوي در آشپزخانه ميايستد.
به گزل نگاه ميكند. گزل نگاه او را جور ديگري مييابد. وحشتزده ميشود.
نگاه ميدزدد اما طاقت نميآورد. دوباره او را نگاه ميكند. مومشكي به چشم
گزل خشمگين زل ميزند و گلبرگهاي گل را يكي يكي ميكند و به زمين
مياندازد. بعد آرام كمربندش را از كمرش باز ميكند. دور دستش ميپيچد و
به گزل حمله ميكند. گزل جيغ ميكشد و به خود او پناه ميبرد. مومشكي
همچنان او را ميزند. گزل از آشپزخانه ميگريزد. دوربين رو به آشپزخانه
ميماند. مومشكي به سراغ گزل ميرود. صداي شلاق و جيغ گزل و جا به جا شدن
اشياء خانه ميآيد. غذاي روي چراغ ته گرفته و دود ميكند.
تاكسي، شب.
گزل خونين عقب تاكسي افتاده است و مومشكي رانندگي ميكند. ميچرخد و با
نفرت گزل را نگاه ميكند و عكس او را كه روي فرمان چسبيده ميكند و با
دندان جر ميدهد.
بيمارستان، ادامه.
پرستاري گزل را پانسمان ميكند. مومشكي نگاه ميكند.
پرستار: چي شده؟
گزل سكوت كرده است.
مومشكي: شوهرش زدهتش.
پرستار: چرا؟
مومشكي: از بس عاشقشه.
خانه گزل، ساعتي بعد.
گزل پانسمان شده به همراه مومشكي به خانه باز ميگردند. گزل ساكت در
گوشهاي مينشيند. مومشكي جاي ديگري مينشيند. بعد برميخيزد. كمربندش را
درميآورد و به دنبال گزل ميگذارد. گزل جيغ ميكشد و ميگريزد. دوربين
آنها را از داخل آينه ميبيند. گاهي به دنبال هم از جلوي آينه رد ميشوند
و گاهي آنها را نميبينيم. چيزي به آينه ميخورد و آينه ميشكند. حالا
صدا ميآيد، اما در شكستگي آينه چيزي پيدا نيست.
تاكسي، لحظهاي بعد.
گزل با پانسماني كه ديگر از خون پر است، روي صندلي عقب افتاده است و
مومشكي تاكسي را ميراند، آواز «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه
ميدارم» از ضبط شنيده ميشود.
بيمارستان، لحظهاي بعد.
پرستاري ديگر پانسمان خوني گزل را باز ميكند، مومشكي ايستاده است.
پرستار جديد: چي شده؟
گزل ساكت است.
مومشكي: شوهرش زدهتش؟
پرستار جديد: چرا؟
مومشكي: از بس ازش متنفره.
خانه گزل، ساعتي بعد.
گزل با پانسمان جديد اما درماندهتر از پيش همراه مومشكي به خانه باز ميگردند. گزل از وحشت به پاي مومشكي ميافتد.
گزل: ديگه منونزن طاقتشو ندارم.
مومشكي: او را بلند ميكند و با مهرباني روي تخت ميخواباند. از كنار تخت
برميخيزد و پردة پنجره را كنار ميزند. ديگر روز است. به آشپزخانه ميرود
و چاقويي را برميدارد، در جيب ميگذارد و از خانه خارج ميشود.
پارك، روز.
موبور سرميرسد. آنها را ميبيند. ميخواهد بازگردد كه پيرمرد او را صدا ميكند.
پيرمرد: واكسي، واكسي.
موبور نزديك ميشود. ترديد ميكند، اما ميآيد.
مومشكي: بيا كفش منو واكس بزن.
موبور بساطش را پهن ميكند و كفش مومشكي را واكس ميزند. مومشكي انگشتش را
در جعبه واكس فرو ميكند با همان دستي كه چاقو به دست دارد آرام به صورت
موبور ميمالد. موبور به روي خودش نميآورد، و واكس كفش مومشكي را تمام
ميكند. پيرمرد پاهايش را روي جعبه ميگذارد تا كفش او را واكس بزند.
موبور صورتش را با شال گردن پاك ميكند و به مومشكي نگاه ميكند. صورت او
را خون گرفته است و با چاقويي بازي ميكند. موبور مشغول واكس زدن كفش
پيرمرد ميشود. پيرمرد جعبة واكس او را برميدارد و به تقليد از مومشكي
واكسها را به جاهاي ديگر صورت موبور ميمالد. يكباره موبور برميخيزد و
ميگريزد. مومشكي به دنبال او ميرود.
خيابان، روز.
موبور در خيابان با صورت سياه شده از واكس ميدود و با شال گردن سياهيها را پاك ميكند. مومشكي به دنبال او ميآيد.
اسكله كشتيهاي مسافربري، ادامه.
موبور وارد اسكله ميشود و از روي ميلهاي كه مانع عبور مسافران بيبليط
است، ميپرد و به سمت يك كشتي پهلوگرفته ميرود. مومشكي نيز از روي
ميلهها ميدود. مأموري جلوي او را ميگيرد. مومشكي از جيبش چند اسكناس
درآورده به جاي بليط توي دست مأمور ميگذارد و خود را به كشتي ميرساند.
جاهاي مختلف در كشتي، ادامه.
مومشكي در بين مسافران به دنبال موبور ميگردد او را نمييابد. در
توالتها را يك به يك باز ميكند. موبور نيست. به روي عرشه ميرود. موبور
نيست. در آخرين لحظه موبور را ميبيند كه خود را در پناه مانعي مخفي كرده
به سمت او ميرود و حمله ميكند. زد و خوردي در ميگيرد كه هيچ لحظهاي از
آن را نميتوانيم ببينيم. چرا كه مدام پشت موانعي پنهان ميشوند. حالا
چاقو در دست موبور است. به سمت مومشكي ميرود. چاقو را روي گردن مومشكي
ميگذارد. مومشكي خسته و تسليم است.
موبور: نميكشمت چون ما به دنيا نيومديم همديگه رو بكشيم. (چاقو را به او
ميدهد.) اما حاضرم بميرم (دست مومشكي و چاقو را روي گردن خودش ميگذارد.)
منو بكش. دست خودم نيست. نميتونم عاشقش نباشم.
رستوران عروسي، روز.
رستوران كوچك و شيكي كه مشرف بر درياست، براي مراسم عروسي آماده شده. گزل
در لباس عروس در كنار موبور با لباس سفيد دامادي نشسته است. قاضي پيش
آنهاست و مومشكي با همان لباس هميشگياش از مهمانان پذيرايي ميكند.
مادر گزل ميخواهد مراسم را ترك كند. مومشكي جلوي او را گرفته است و مجبورش ميكند كه حضور داشته باشد.
قاضي: مدتهاست كه دلم ميخواد به عنوان يه فرد زندگي كنم. يه عمر بود كه
فقط نقش اجتماعيمو انجام ميدادم. از هفتة پيش كه خبر عروسي شما رو
شنيدم، قضاوتو گذاشتم كنار. دفتر ازدواج باز كردم. قضاوت به درد كسي
ميخوره كه به نتايج عمل مجرم فكر كنه، نه به دلايلش. هر گناهكاري رو
محاكمه كردم و دلايلشو شنيدم، پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه اگه منم تو
موقعيت اون بودم. . .
پيرمرد وارد رستوران ميشود. قفس قناريهايش را همراه دارد. به دنبال
مومشكي ميگردد. از صداي سازي كه پخش ميشود دلخور است. خود را به مومشكي
ميرساند.
پيرمرد: قناريهامو آوردم برات، از تنهايي درت ميآرن. ولي چرا اين كارو كردي؟
مومشكي او را كنار ميزي مينشاند. به قناريها نگاه ميكند. بعد چشم در چشم پيرمرد ميدوزد.
مومشكي: دو سال عاشقش بودم. شبها مياومدم پاي پنجره شون آواز ميخوندم.
اون آب ميريخت سرم، منو بيشتر عاشق خودش ميكرد. وقتي بهم گفتي، زدمش.
دوستش داشتم، چرا زدمش؟ چرا زدمش؟ (گريهاش ميگيرد.) اونم عاشق بود. وقتي
من ميتونم عاشق باشم، چرا اون نميتونه عاشق باشه؟
پيرمرد طاقت شنيدن حرفهاي مومشكي را ندارد. گريهاش گرفته است. سمعكش را
درميآورد و به صورت مومشكي نگاه ميكند. صدا از تصوير ميرود. مومشكي باز
هم حرف ميزند، گريه ميكند و حتي گاهي ميخندد اما صداي او را نميشنويم.
پيرمرد پا به پاي او ميخندد و گريه ميكند. بعد برميخيزد، سر ميز عروس و
داماد ميرود. آنها را بدجوري نگاه ميكند و از عروسي خارج ميشود. با
خروج او صدا به عروسي بازميگردد. مومشكي با قناريها سر ميز گزل ميرود.
قاضي: (دست به پشت مومشكي ميگذارد.) ميدوني ما شخصيتهاي واقعي نيستيم.
هيچ كس ما رو باور نميكنه. تو بايد اين مردو ميكشتي. منم بايد تو رو
اعدام ميكردم. زنتم بايد يه سرنوشت بدي پيدا ميكرد.
مومشكي حلقه را از دستش درميآورد و به دست گزل ميدهد.
مومشكي: بدش به هركي عاشقشي.
تاكسي در راه و جلوي خانه گزل، غروب و شب.
مومشكي ماشين را ميراند. گزل و موبور در صندلي عقب نشستهاند و هر يك از
شيشة كنار خود بيرون را نگاه ميكنند. ماشين جلوي در خانة گزل ميرسد، به
موازات ريل توقف ميكند. طوريكه نورش به روي ريل ميدود. مومشكي پياده
ميشود. سوئيچ تاكسي را به دست موبور ميدهد.
مومشكي: هدية عروسيتون. خداحافظ.
مومشكي با قفس قناريها روي ريل دور ميشود. نور ماشين از او سايهاي بلند ساخته است. گزل و موبور به هم نگاه ميكنند.
موبور: ما به هم رسيديم؟
گزل: من بازم خوشبخت نيستم.
موبور: خوشبختي چيه؟
گزل: نميدونم. حالا احساس ميكنم اونو بيشتر دوست دارم.
موبور: ميرم ميآرمش. منم عاشق عشقم نه عاشق معشوق. (از ماشين پياده ميشود و به دنبال مومشكي ميدود.)
موبور: آهاي وايسا وايسا.
خود را به مومشكي كه از پشت دور ميشود، ميرساند به شبحي ميماند. به
پشتش ميزند. شبح ميچرخد. پيرمرد است. در چشم هم با ناباوري نگاه
ميكنند. بعد پيرمرد دست مياندازد و موبور را بغل ميكند.
پيرمرد: منو ببخش ميزتونو ترك كردم. دست خودم نبود. نميتونستم تحمل كنم. من خودم همدرد تو بودم. قناري بهانه بود. بگو گزل كجاست؟
پاييز و زمستان 1368
ارسال نظر: