پيرمرد: راجع به قناري خودم صحبت مي‏كنم. يه جفت داشت مرد. بعد يه روز اتفاقي تو پارك صداي يه قناري رو شنيدم. مي‏خوام بگيرمش قناري‏ام از تنهايي دربياد. از وقتي جفتش مرده ديگه آواز نمي‏خونه. شما خسته‏اين بايد برين خونه.
و خودش مي‏رود. در حالي كه موبور همانطور ايستاده است و به دورشدن او نگاه مي‎كند. وقتي مي‏خواهد به خانه برود از توي ماشين شاخة گلي را كه خريده است برمي‏دارد.

خانة گزل، روز.
موبور وارد خانه مي‏شود. گزل در آشپزخانه غذا مي‏پزد و همان آوازي را مي‏خواند كه بار پيش در حمام مي‏خواند: «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم. . .» موبور در آشپزخانه را باز مي‏كند. گزل او را مي‏بيند. سلام مي‎كند و به آشپزي‏اش ادامه مي‎دهد. موبور گل به دست كنار آشپزخانه مي‏ايستد.

موبور: امشب بريم خونة مادرت؟

گزل: چه خبره! تازه خونة مادرم بوديم.

موبور: توكه مي‎دوني من چقدر مادرتو دوست دارم. من تورو از مادرت دارم.
گزل به آوازخواندن خود ادامه مي‎دهد. موبور همان آواز را با او زمزمه مي‏كند. گزل آوازش را قطع مي‏كند و كاسه‏اي آب در ماهيتابه مي‏ريزد كه صداي جزش به هوا مي‏رود و بي‏اعتنا به موبور از جلوي او رد مي شود و به اتاق مي‎رود و در را مي‏بندد. موبور پشت در بستة اتاقي كه گزل در آن است، مي‏رود و چند بار او را صدا مي‏كند. جوابي نمي‏شنود.

قطار، روز.
مومشكي در قطار دستفروشي مي‏كند. آب‏ليموگير دستي‏اش را در دل ليمو‏ها فرو مي‎كند. ليمو را با مشت فشار مي‏دهد و آب ليمو را در ليوان مي‏ريزد و به دست مشتري‏ها مي‎دهد.

تاكسي و قطار، ادامه.
گزل در خيابان مي‏آيد. موبور با تاكسي او را تعقيب مي‏كند. گلي كه موبور ديشب براي گزل آورده بود دست اوست. سوار قطار مي‏شود. موبور تاكسي را رها كرده و به دنبال گزل در آخرين لحظه سوار قطار مي‏شود. گزل روي نيمكتي مي‏نشيند. موبور كنار اوست. گزل حيرت‏زده او را نگاه مي‎كند.

گزل: تو كجا بودي؟

موبور: تو كجا مي‏روي؟

گزل: مي‎رم خريد.

موبور: چرا چيزي مي‎خواي نمي‎گي من بخرم؟

گزل: تنهايي حوصله‏ام تو خونه سرمي‏ره.
مومشكي متوجه آن‏ها شده در قطار راه مي‏رود و براي فروش آب‏ليمو فرياد مي‏زند. اما فقط چشمش به گزل است. دست يكي دو مشتري براي خريد آب ليمو به سمت او دراز مي‏شود؛ او به خود نيست تا آن‏ها را ببيند. موبور متوجه او مي‏شود. او را صدا مي‏كند. مومشكي جلو مي‏رود. وسيلة آب‏ليموگيري خود را در دل ليمويي فرو مي‏كند و ليمو را با مشت فشار مي‏دهد. چشمش به گزل است. گزل از واهمة شوهرش، رويش را از پنجره به بيرون مي‎دهد. ليوان در دست موبور است. مومشكي همچنان آب‏ليمو مي‏گيرد و در ليوان خالي مي‏كند. طوري كه از ليوان سرمي‏رود.

پارك، روز بعد.
پيرمرد در پي صيد پرنده‏اي است كه بالاي درخت‏ها مي‏خواند. مومشكي سرمي‏رسد و كنار قفس مي‏نشيند. پيرمرد خود را مخفي مي‏كند و ضبط صوتش را روشن مي‏كند. گزل هم از راه مي‏رسد و كنار او مي‏نشيند. پيرمرد آماده شنيدن گفتگوي آن‏هاست كه لاي درخت‏ها موبور را مي‏بيند كه از تاكسي‏اش پياده شده، دستة جكي در دست اوست و به سمت آ‏ن‏ها مي‏آيد. پيرمرد خود را مخفي مي‏كند. صداي سازي كه از ابتداي صحنه مي‏آيد، نزديك‏تر مي‏شود. طوري كه پيرمرد به سختي مي‏تواند گفتگوي مومشكي و گزل را بشنود. صداي ساز مانع از آن است كه باز هم چيزي بشنود. حالا بچه‏هاي دوره‏گرد درست روبروي پيرمرد ساز مي‏زنند. و از او پول طلب مي‏كنند. پيرمرد سعي مي‏كند بچه‏ها را دور كند ولي آن‏ها با سماجت مي‏نوازند. موبور به گزل و مومشكي نزديك شده است. پيرمرد از عصبانيت سمعكش را از گوشش درمي‏آورد. صداي ساز و صداي زمينه قطع مي‏شود. موبور به مومشكي حمله مي‏كند، بچه‏ها همچنان بي‏صدا ساز مي‏زنند. گزل مي‏خواهد مانع حمله موبور به مومشكي شود كه ضربه‏اي به خودش مي‏خورد و نقش زمين مي‏شود. پيرمرد دوباره سمعكش را به گوشش مي‏گذارد. صداي بلند ساز به صحنه بازمي‏گردد. دستة جك به دست مومشكي مي‎افتد. با چند ضربه موبور را از پاي درمي‏آورد و مي‏گريزد.

دادگاه، روز.
قاضي و اعضاي دادگاه در جاي خود قرار دارند. در جايگاه تماشاچيان پيرمرد و مادر گزل نشسته‏اند.

قاضي: تو به مرگ محكوم شدي. دادگاه مايله آخرين دفاع تورو بشنوه.

مومشكي: من راضي‏ام. در راه عشقي كه داشتم كشته مي‏شم.

قاضي: ولي دادگاه ناراضيه. دادگاه هيچ نفعي از اعدام كسي نمي‏بره. اين جامعه است كه نفع مي‏بره. دادگاه از ناموس مردم دفاع مي‏كنه. هيچ كس به جز قانون حق گرفتن جان كسي رو نداره. شخصاً خيلي دلم مي‎خواست برات يه كاري بكنم.

مادر گزل: (برمي‏خيزد) اون بايد به مجازاتش برسه. چند بار اومده بود خواستگاري دختر من. بهش گفتم تو اونو بدبخت مي‏كني. شوهر دخترم براش همه چيز فراهم كرده بود. دختر من هيچي كم نداشت. اين قاتل خوشبختي دختر منو گرفت.
قاضي با چكش به روي ميز مي‏كوبد كه مادر گزل ساكت شود.

قاضي: وصيتي نداري؟

مومشكي: من كسي رو جز خدا ندارم كه براش وصيت كنم. مي‏خوام بهش بگم (رويش را به آسمان مي‏كند.) خدايا تو دنيا خيلي خوش گذشت. اگه خواستي يه بار ديگه منو به دنيا بياري، همين جوري بيار.

قاضي: يعني از كاري كه كردي پشيمون نيستي؟

مومشكي: قبل از اين كه عاشق بشم خيلي زندگي سخت مي‏گذشت. از اين كه غير از اين مدت همة عمرمو عاشق نبودم پشيمونم. و از خدا معذرت مي‎خوام.

قاضي: دلم برات مي‏سوزه. اما نمي‎تونم تو رو مجازات نكنم. قانون برات راهي نگذاشته. اما مرگتو مي‏توني خودت تعيين كني. فقط نمي‏توني بخواي تو رو توي دريا بندازيم. چون يه تبصره‏اي ما رو از اين كار منع مي‏كنه.

مومشكي: پس همون جايي كه عاشقي كردم مي‏خوام بميرم. زير اون درختي كه با معشوقم بودم.

قاضي: شخصاً يه سئوالي برام باقي مونده. شوهر اون زن هم از تو زيباتر بود؛ يه تاكسي داشت؛ تو، هم از اون زشت‏تري؛ هم دستفروشي؛ چي باعث شده تو رو ترجيح بده؟

مومشكي: منم نمي‏دونم. ولي اگه مي‏شه خودشو بيارين ازش بپرسين تا يه بار ديگه ببينمش.

قاضي: (به روي ميز مي‏كوبد.) ختم دادرسي اعلام مي‏شود.

پارك، روز.
مومشكي را سوار بر درشكه‏اي مي‏كنند. دو درشكة ديگر او را اسكورت مي‏كنند. وقتي به كنار همان درخت هميشگي مي‏رسند، او را پياده مي‏كنند. دست‏هاي او با طناب از پشت بسته است. طناب اعدام را به گردن او مي‏اندازند. درشكه‏چي‏ها حمايل از گردن اسب‏ها باز مي‏كنند. وقتي فرمان اعدام مي‏آيد، دستي طناب اعدام را مي‏كشد. اسب‏هاي رها شده به سمت دريا مي‏روند.

بيمارستان، روز.
دوربين در راهروي بيمارستان حركت مي‎كند. رفت و آمد به چشم مي‏خورد. وقتي به اتاقي كه گزل در آن بستري است، مي‏رسد، ابتدا پيرمرد و بعد مادر گزل آن‏جا را ترك مي‏كنند و گزل تنها مي‏ماند. گزل لختي درنگ مي‎كند، برمي‏خيزد و بيهوده به اين‏سو و آن‏سو مي‏رود؛ تا فكري به خاطرش مي‏رسد. به سراغ شيشه دواها مي‏رود. در آن را باز مي‏كند و به كف دست سرازير مي‏كند. قرصي در آن نيست. به دنبال چاره‏اي ديگر مي‏گردد.
دوربين دوباره از راهروي بيمارستان به سمت اتاقي كه گزل در آن است، حركت مي‎كند.
راهرو خلوت است و آرام‏ آرام همان صداي آوازي كه گزل در آشپزخانه مي‏خواند، از راديو به گوش مي‏رسد. وقتي دوربين به اتاق مي‏رسد، گزل كف اتاق افتاده است.

پارك، روز.
پيرمرد لاي درخت‏هاست. صداي افتادن در قفس را مي‏شنود. خود را به قفس مي‏رساند. قناري به دام افتاده است.

كشتي، روز.
گزل روي صندلي نشسته، واكسي موبور هم مي‏آيد كنار گزل مي‏نشيند. بساط واكس را به همراه دارد.

گزل: اون پيرمردو مي‏بيني؟ (موبور نگاه مي‏كند.) خيلي وقته دنبال ماست. دو دفعه تا حالا با شوهرم صحبت كرده. بيا از اين جا بريم.
برمي‏خيزند و به عرشه كشتي مسافربري مي‏روند. پيرمرد كه قفس قناري را به دنبال دارد، پس از لحظه‏اي خود را به عرشه مي‏رساند. گزل و موبور كنار ديوارة كشتي ايستاده‏اند و با هم صحبت مي‎كنند. پيرمرد آرام‏ آرام خود را به ‏آن‏ها نزديك مي‏كند. وقتي مي‏بيند آن‏ها متوجه او شده‏اند، نزديك تر مي‏رود.

پيرمرد: كفشهامو مي‏خوام واكس بزنم.
موبور او را به نشستن روي يك صندلي دعوت مي‏كند، كفشهايش را درمي‏آورد و زير پاي پيرمرد پارچه‏اي پهن مي‏كند و كفش‏ها را مي‏برد.

موبور: الان مي‏آرم. اول بايد بشورمش.
وارد قسمت مسقّف كشتي مي‏شود. در آخرين لحظه از لاي در به گزل اشاره مي‏كند كه دنبالش برود. گزل مي‏رود. پيرمرد مي‏چرخد و گزل را مي‏پايد. كشتي لنگر مي‏گيرد. گزل و موبور همراه مسافران پياده مي‏شوند. پيرمرد همچنان منتظر مانده است.

خانه گزل، شب.
زنگ در به صدا مي‏آيد. گزل از آشپزخانه بيرون مي‏آيد و در را باز مي‏كند. پيرمرد پشت در است. گزل نمي‏داند چه بگويد. پيرمرد برّوبرّ او را ورانداز مي‏كند. گزل در را مي‏بندد. پيرمرد بلافاصله زنگ مي‏زند. گزل همان طور پشت به در مي‏ايستد. پيرمرد بارها زنگ مي‏زند تا گزل مجبور مي‏شود در را باز كند. باز هم پيرمرد چيزي نمي‏گويد.

گزل: چي مي‏خواي؟

پيرمرد: كفشهام.

گزل: چرا هميشه دنبال من مي‏آي؟

پيرمرد: يه رازه.

گزل: كفشهات پيش من نيست.
گزل در را مي‏بندد. پيرمرد دوباره زنگ مي‏زند. گزل پشت به در مستأصل مي‏ايستد. زنگ در مدام صدا مي‏كند. كم‏كم با دست و مشت هم به در كوبيده مي‏شود.
گزل از در دور مي‏شود و از گوشه خانه يك جفت كفش شوهرش را برمي‏دارد، در را باز مي‏كند و كفش‏ها را بيرون مي‎اندازد و در را مي‏بندد. پيرمرد كفش‏ها را به پايش مي‎كند. اندازه اوست. دوباره آن‏ها را درمي‏آورد و زنگ مي‏زند. در باز نمي‏شود. بارها زنگ مي‏زند. در باز مي‏شود و گزل لاي در مي‏ايستد و وحشتزده و عصبي او را نگاه مي‏كند.
 
پيرمرد: اين كفشها نوتر از كفش‏هاي منه. شما چطور راضي مي‏شين سر شوهرتون كلاه بذارين؟

گزل: خواهش مي‏كنم برين. نمي‏خوام شوهرم چيزي بفهمه.
پيرمرد كفش‏ها را پايش مي‏كند و مي‏رود.

جلوي خانة گزل، لحظه‏اي بعد.

تاكسي مومشكي از راه مي‏رسد. از ضبط آن صداي موسيقي بلند است. پيرمرد جلو مي‏رود و قبل از آن كه مومشكي پياده شود، به شيشه مي‏كوبد. مومشكي شيشه را پايين مي‏دهد.
پيرمرد: مرد حسابي پس تو كي مي‎خواي جلوي زنتو بگيري؟ تا حالا هفت دفعه با چشم‏هاي خودم ديدم كه وقتي تو سر كاري اون با يه مرد غريبه تو پارك معاشقه مي‏كنه.

مومشكي: زن من؟

پيرمرد: باور نداري صداشونو گوش كن.
از جيبش ضبط را درمي‏آورد و از داخل آن نواري را بيرون مي‏كشد و به دست مومشكي مي‏دهد. مومشكي نوار را با ترديد نگاه مي‏كند. بعد نوار موسيقي را از ضبطش درآورده نوار جديد را مي‏گذارد. صداي پرنده مي‏آيد.

پيرمرد: جلوتره. (مومشكي نوار را جلوتر مي‏برد اما باز هم صداي پرنده مي‏آيد.) خودم صداشونو ضبط كردم. لابد اونور نواره. (مومشكي آن روي نوار را مي‏گذارد و هر چه كنترل مي‏كند باز هم صداي پرنده مي‏آيد.) مي‎توني همراه من بياي تو پارك ببيني‏شون.

خانة گزل، ادامه.

مومشكي وارد خانه مي‏شود. گلي را كه براي گزل خريده در دست دارد. گزل در آشپزخانه است. آوازي را زمزمه مي‏كند. مومشكي جلوي در آشپزخانه مي‏ايستد. به گزل نگاه مي‎كند. گزل نگاه او را جور ديگري مي‏يابد. وحشتزده مي‏شود. نگاه مي‏دزدد اما طاقت نمي‏آورد. دوباره او را نگاه مي‏كند. مومشكي به چشم گزل خشمگين زل مي‏زند و گلبرگ‏هاي گل را يكي يكي مي‏كند و به زمين مي‏اندازد. بعد آرام كمربندش را از كمرش باز مي‎كند. دور دستش مي‏پيچد و به گزل حمله مي‏كند. گزل جيغ مي‏كشد و به خود او پناه مي‏برد. مومشكي همچنان او را مي‏زند. گزل از آشپزخانه مي‏گريزد. دوربين رو به آشپزخانه مي‏ماند. مومشكي به سراغ گزل مي‏رود. صداي شلاق و جيغ گزل و جا به جا شدن اشياء خانه مي‏آيد. غذاي روي چراغ ته گرفته و دود مي‏كند.

تاكسي، شب.
گزل خونين عقب تاكسي افتاده است و مومشكي رانندگي مي‏كند. مي‏چرخد و با نفرت گزل را نگاه مي‎كند و عكس او را كه روي فرمان چسبيده مي‎كند و با دندان جر مي‏دهد.

بيمارستان، ادامه.
پرستاري گزل را پانسمان مي‏كند. مومشكي نگاه مي‎كند.

پرستار: چي شده؟
گزل سكوت كرده است.

مومشكي: شوهرش زده‏تش.

پرستار: چرا؟

مومشكي: از بس عاشقشه.

خانه گزل، ساعتي بعد.
گزل پانسمان شده به همراه مومشكي به خانه باز مي‎گردند. گزل ساكت در گوشه‏اي مي‏نشيند. مومشكي جاي ديگري مي‏نشيند. بعد برمي‏خيزد. كمربندش را درمي‏آورد و به دنبال گزل مي‏گذارد. گزل جيغ مي‎كشد و مي‏گريزد. دوربين آن‏ها را از داخل آينه مي‎بيند. گاهي به دنبال هم از جلوي آينه رد مي‏شوند و گاهي آن‏ها را نمي‏بينيم. چيزي به آينه مي‏خورد و آينه مي‏شكند. حالا صدا مي‏آيد، اما در شكستگي آينه چيزي پيدا نيست.

تاكسي، لحظه‏اي بعد.
گزل با پانسماني كه ديگر از خون پر است، روي صندلي عقب افتاده است و مومشكي تاكسي را مي‏راند، آواز «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم» از ضبط شنيده مي‏شود.

بيمارستان، لحظه‏اي بعد.

پرستاري ديگر پانسمان خوني گزل را باز مي‎كند، مومشكي ايستاده است.

پرستار جديد: چي شده؟
گزل ساكت است.

مومشكي: شوهرش زده‏تش؟

پرستار جديد: چرا؟

مومشكي: از بس ازش متنفره.

خانه گزل، ساعتي بعد.

گزل با پانسمان جديد اما درمانده‏تر از پيش همراه مومشكي به خانه باز مي‏گردند. گزل از وحشت به پاي مومشكي مي‏افتد.

گزل: ديگه منونزن طاقتشو ندارم.

مومشكي: او را بلند مي‏كند و با مهرباني روي تخت مي‏خواباند. از كنار تخت برمي‏خيزد و پردة پنجره را كنار مي‏زند. ديگر روز است. به آشپزخانه مي‏رود و چاقويي را برمي‏دارد، در جيب مي‏گذارد و از خانه خارج مي‏شود.

پارك، روز.
موبور سرمي‏رسد. آن‏ها را مي‏بيند. مي‏خواهد بازگردد كه پيرمرد او را صدا مي‏كند.

پيرمرد: واكسي، واكسي.
موبور نزديك مي‏شود. ترديد مي‏كند، اما مي‏آيد.

مومشكي: بيا كفش منو واكس بزن.
موبور بساطش را پهن مي‏كند و كفش مومشكي را واكس مي‏زند. مومشكي انگشتش را در جعبه واكس فرو مي‏كند با همان دستي كه چاقو به دست دارد آرام به صورت موبور مي‏مالد. موبور به روي خودش نمي‏آورد، و واكس كفش مومشكي را تمام مي‎كند. پيرمرد پاهايش را روي جعبه مي‏گذارد تا كفش او را واكس بزند. موبور صورتش را با شال گردن پاك مي‏كند و به مومشكي نگاه مي‏كند. صورت او را خون گرفته است و با چاقويي بازي مي‏كند. موبور مشغول واكس زدن كفش پيرمرد مي‏شود. پيرمرد جعبة واكس او را برمي‏دارد و به تقليد از مومشكي واكس‏ها را به جاهاي ديگر صورت موبور مي‏مالد. يكباره موبور برمي‏خيزد و مي‏گريزد. مومشكي به دنبال او مي‏رود.

خيابان، روز.
موبور در خيابان با صورت سياه شده از واكس مي‏دود و با شال گردن سياهي‏ها را پاك مي‎كند. مومشكي به دنبال او مي‏آيد.

اسكله كشتي‏هاي مسافربري، ادامه.
موبور وارد اسكله مي‏شود و از روي ميله‏اي كه مانع عبور مسافران بي‏بليط است، مي‏پرد و به سمت يك كشتي پهلوگرفته مي‏رود. مومشكي نيز از روي ميله‏ها مي‏دود. مأموري جلوي او را مي‏گيرد. مومشكي از جيبش چند اسكناس درآورده به جاي بليط توي دست مأمور مي‏گذارد و خود را به كشتي مي‏رساند.

جاهاي مختلف در كشتي، ادامه.
مومشكي در بين مسافران به دنبال موبور مي‏گردد او را نمي‏يابد. در توالت‏ها را يك به يك باز مي‏كند. موبور نيست. به روي عرشه مي‏رود. موبور نيست. در آخرين لحظه موبور را مي‏بيند كه خود را در پناه مانعي مخفي كرده به سمت او مي‏رود و حمله مي‏كند. زد و خوردي در مي‏گيرد كه هيچ لحظه‏اي از آن را نمي‏توانيم ببينيم. چرا كه مدام پشت موانعي پنهان مي‏شوند. حالا چاقو در دست موبور است. به سمت مومشكي مي‏رود. چاقو را روي گردن مومشكي مي‎گذارد. مومشكي خسته و تسليم است.

موبور: نمي‏كشمت چون ما به دنيا نيومديم همديگه‏ رو بكشيم. (چاقو را به او مي‎دهد.) اما حاضرم بميرم (دست مومشكي و چاقو را روي گردن خودش مي‏گذارد.) منو بكش. دست خودم نيست. نمي‏تونم عاشقش نباشم.

رستوران عروسي، روز.
رستوران كوچك و شيكي كه مشرف بر درياست، براي مراسم عروسي آماده شده. گزل در لباس عروس در كنار موبور با لباس سفيد دامادي نشسته است. قاضي پيش آن‏هاست و مومشكي با همان لباس هميشگي‏اش از مهمانان پذيرايي مي‏كند.
مادر گزل مي‎خواهد مراسم را ترك كند. مومشكي جلوي او را گرفته است و مجبورش مي‏كند كه حضور داشته باشد.

قاضي: مدتهاست كه دلم مي‏خواد به عنوان يه فرد زندگي كنم. يه عمر بود كه فقط نقش اجتماعي‏مو انجام مي‏دادم. از هفتة پيش كه خبر عروسي شما رو شنيدم، قضاوتو گذاشتم كنار. دفتر ازدواج باز كردم. قضاوت به درد كسي مي‏خوره كه به نتايج عمل مجرم فكر كنه، نه به دلايلش. هر گناهكاري رو محاكمه كردم و دلايلشو شنيدم، پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه اگه منم تو موقعيت اون بودم. . .
پيرمرد وارد رستوران مي‏شود. قفس قناري‏هايش را همراه دارد. به دنبال مومشكي مي‏گردد. از صداي سازي كه پخش مي‏شود دلخور است. خود را به مومشكي مي‏رساند.

پيرمرد: قناري‏هامو آوردم برات، از تنهايي درت مي‏آرن. ولي چرا اين كارو كردي؟
مومشكي او را كنار ميزي مي‏نشاند. به قناري‏ها نگاه مي‏كند. بعد چشم در چشم پيرمرد مي‎دوزد.

مومشكي: دو سال عاشقش بودم. شب‏ها مي‏اومدم پاي پنجره‏ شون آواز مي‏خوندم. اون آب مي‏ريخت سرم، منو بيشتر عاشق خودش مي‏كرد. وقتي بهم گفتي، زدمش. دوستش داشتم، چرا زدمش؟ چرا زدمش؟ (گريه‏اش مي‏گيرد.) اونم عاشق بود. وقتي من مي‎تونم عاشق باشم، چرا اون نمي‏تونه عاشق باشه؟
پيرمرد طاقت شنيدن حرف‏هاي مومشكي را ندارد. گريه‏اش گرفته است. سمعكش را درمي‏آورد و به صورت مومشكي نگاه مي‎كند. صدا از تصوير مي‏رود. مومشكي باز هم حرف مي‏زند، گريه مي‏كند و حتي گاهي مي‏خندد اما صداي او را نمي‏شنويم. پيرمرد پا به پاي او مي‏خندد و گريه مي‏كند. بعد برمي‏خيزد، سر ميز عروس و داماد مي‏رود. آن‏ها را بدجوري نگاه مي‏كند و از عروسي خارج مي‏شود. با خروج او صدا به عروسي بازمي‏گردد. مومشكي با قناري‏ها سر ميز گزل مي‏رود.

قاضي: (دست به پشت مومشكي مي‎گذارد.) مي‏دوني ما شخصيت‏هاي واقعي نيستيم. هيچ كس ما رو باور نمي‏كنه. تو بايد اين مردو مي‏كشتي. منم بايد تو رو اعدام مي‏كردم. زنتم بايد يه سرنوشت بدي پيدا مي‏كرد.
مومشكي حلقه را از دستش درمي‏آورد و به دست گزل مي‏دهد.

مومشكي: بدش به هركي عاشقشي.

تاكسي در راه و جلوي خانه گزل، غروب و شب.

مومشكي ماشين را مي‎راند. گزل و موبور در صندلي عقب نشسته‏اند و هر يك از شيشة كنار خود بيرون را نگاه مي‏كنند. ماشين جلوي در خانة گزل مي‏رسد، به موازات ريل توقف مي‏كند. طوريكه نورش به روي ريل مي‏دود. مومشكي پياده مي‏شود. سوئيچ تاكسي را به دست موبور مي‏دهد.

مومشكي: هدية عروسيتون. خداحافظ.
مومشكي با قفس قناري‏ها روي ريل دور مي‏شود. نور ماشين از او سايه‏اي بلند ساخته است. گزل و موبور به هم نگاه مي‎كنند.

موبور: ما به هم رسيديم؟

گزل: من بازم خوشبخت نيستم.

موبور: خوشبختي چيه؟

گزل: نمي‎دونم. حالا احساس مي‏كنم اونو بيشتر دوست دارم.

موبور: مي‏رم مي‏آرمش. منم عاشق عشقم نه عاشق معشوق. (از ماشين پياده مي‏شود و به دنبال مومشكي مي‏دود.)

موبور: آهاي وايسا وايسا.
خود را به مومشكي كه از پشت دور مي‏شود، مي‏رساند به شبحي مي‏ماند. به پشتش مي‏زند. شبح مي‏چرخد. پيرمرد است. در چشم هم با ناباوري نگاه مي‎كنند. بعد پيرمرد دست مي‏اندازد و موبور را بغل مي‏كند.

پيرمرد: منو ببخش ميزتونو ترك كردم. دست خودم نبود. نمي‏تونستم تحمل كنم. من خودم همدرد تو بودم. قناري بهانه بود. بگو گزل كجاست؟

پاييز و زمستان 1368