منوی کاربری: BoomOBar - بوم و بر - ادبیات

دسته بندی موضوعی:

آخرین ارسالی های انجمن:
با عرض پوزش، به دلیل پاره ای از تغییرات، انجمن های بوم و بر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد.
مطالب اتفاقی بوم و بر:

:: لیست مطالب موجود در بخش داستان بلند (رمان) (مرتب شده بر اساس حروف الفبا)

  • روی ماه خداوند را ببوس - بخش 1
    1 چند شاخه گل اركيده صورتي مي خرم و آن ها را روي صندلي عقب ماشين مي اندازم. مي روم فرودگاه ته افق، خورشيد روي آسفالت جاده ي كرج جان مي كند. نه سال پيش كه مهرداد رفت آمريكا من...
  • روی ماه خداوند را ببوس - بخش 2
    6صبح با تلفن مهرداد از خواب بيدار مي شوم. مي گويد اگر مزاحم من نيست مي خواهد امروز را با من بگذراند. به او مي گويم تا نيم ساعت ديگر بيرون منزل شان منتظرم باشد. گوشي را مي گذارم و...
  • روی ماه خداوند را ببوس - بخش 3
    9 ساعت چهار بعداز ظهر است . چند ساعت است كه براي پيدا كردن داروهاي مادرم توي كوچه هاي ناصر خسرو پرسه مي زنم. اينجا پر از قاچاقچياني است كه هر داروي تايابي را توي انبارهاي تاريك شان پنهان كرده...
  • روی ماه خداوند را ببوس - بخش 4
    مي گويد چيز زيادي از اون ها دستگيرتون نميشه اما اگه فكر مي كنيد كمك تون مي كنند خوندن اون ها از نظر من اشكالي نداره.ساعت دو بعد از ظهر است كه به آپارتمان ام مي رسيم. مهرداد ساندويچ ها...
  • من او - 1 او
    سال هزار و سيصد و دوازده شمسي . البته آن سال ، سال شمسي نبود . گمان مي كنم سال هزار و سيصد و بيست ، سال شمسي بود . تازه آن هم براي كريم نه براي من . من...
  • من او - 1 من - بخش 1
    سال هزار و سيصد و دوازده شمسي .يك خيابان كه با سه خيز مي شد از يك طرف به طرف ديگرش جست؛ خاني آباد اما نه مثل بقيه ي خيابان ها . چون " هفت كور " به آنجا آمده...
  • من او - 1 من - بخش 2
    انگار گوشت كباب مي كردند . علي به كنار پنجره ي پنج دري آمد . البته به خاطر اين كه از بقيه ي اتاق ها بزرگتر بود ، به آن پنج دري مي گفتند ؛ فقط چهار در داشت ....
  • من او - 2 من - بخش 1
    حاج فتاح ديگر به روس نمي‌رفت . كارها را به پسرش ، پدر علي ، سپرده بود . قديم‌ترها ، آن زمان كه هنوز با شتر و قاطر بار مي‌بردند ، فتاح دو سال يك بار به باكو مي‌رفت ....
  • من او - 2 من - بخش 2
    ساعت آخر خانم مدیر سر کلاس آمد و از بچه ها برای آخرین بار خواست ، در مدرسه روسری سر نکنند. بعد مریم را کنار کشید . مریم ترسید ، ولی بروز نداد . با آن ابروهای پیوسته اخم کرد...
  • من او - 2 من - بخش 3
    اجازه خانم ! می شه اول شما خودتان اسم تان را بگویید ؟ مریم کمی فکر کرد . به دختر بچه ی کوچولو حق داد . دوباره به او نگاه کرد . "یعنی این دختر بلا و بامزه و باهوش...

  هر گونه استفاده از محتویات این سایت بلامانع است. [+]
  معنی هر واژه را با دو بار کلیک بیابید. [+]
BoomOBar - بوم و بر - ادبیات   Atom  RSS