انگار گوشت كباب مي كردند . علي به كنار پنجره ي پنج دري آمد . البته به خاطر اين كه از بقيه ي اتاق ها بزرگتر بود ، به آن پنج دري مي گفتند ؛ فقط چهار در داشت . چهارمي به حياط باز مي شد . پله اش را برداشته بودند . آن را مثل پنجره رو به حياط باز مي كردند . علي به كنار پنجره آمد .
روز آخر تابستان بود . ماماني گوشت هاي قطعه قطعه را بر مي داشت و به دست اسكندر مي داد . او آن ها را در ديگ مي انداخت . زير ديگ ، هيزم ريخته بودند . نارنجي آتش ، تكه تكه از زير خاكستري خاكستر پيدا بود .  هر تكه ي گوشت را كه به داخل ديگ مي انداخت ، صداي جلز و ولز بلند مي شد . گوشت ها در روغني كه از پيه و دنبه ي خود گوسفند بود ، سرخ مي شدند . بوي كباب ، بوي دنبه ي روي آتش ، بوي سوختن آتش همه با هم مي آميختند و فضا را مي آكندند . بعد ، اين گوشت ها را در خمره هايي مي ريختند و در زيرزمين ، كنار آب انبار ذخيره مي كردند. روي خمره به اندازه ي  يك وجب  روغن بود كه بعد از  مدتي  روي گوشت ها مي ماسيد . زمستان ها از همين گوشت هاي قو رمه براي پختن خورش هاي گوناگون استفاده مي كردند .
ننه از دالان به حياط آمد .نان تازه را داخل بغچه پيچيده بود . مثل هميشه بلند سلام كرد . فقط باب جون جوابش را داد . مريم با دست بغچه ي نان را از او گرفت . ننه ، كنار ديگ رفت و گوشت ها را از دست ماماني گرفت . بعد همان طور كه گوشت ها را به دست اسكندر مي داد شروع كرد به حرف زدن .
- خدا خير بده به موسا ضعيف كش ؛ پرواري اند . گوشت شان هم بوي زخم نمي ده . خوش عطر هستند . بو ، كوچه را برداشته . از مغازه ي درياني به اين طرف بو داد مي زنه .
باب جون به مريم و ماماني كه كنار هم نشسته بودند ، اشاره اي كرد و گفت :
- نگفتم ، عروس گلم ؟! از اين غذا به قاعده ي يك قرص نان هم كه شده به هفت هم سايه ي دور و بر بده . بو همه ي محل را برداشته . كم باشه هم عيب نداره . تكه ي هم سايه گيه ... مريم جان ! يك كاسه ي بزرگ هم بريز براي هفت كور ؛ ثواب داره . اسكندر براشان مي برد .
مريم از جا بلند شد . پانزده - شانزده ساله بود . از علي چهار سال بزرگ تر اما شبيه او . ابرو هاي به هم پيوسته ، لب هايي كه به غنچه ي گل سرخ مي مانست و صورتي كه به غول ننه هيچ وقت نياز به سفيداب و سرخاب نداشت . كم كم يك زن كامل مي شد . خيلي از پسر هاي جوان محل منتظر آمدن پدر مريم از سفر بودند . خيلي از جوان هاي محل كه سال به سال مسجد نمي آمدند ، شب ها بعد از اذان كفش هاي بابا جون - پدر بزرگش - را روي پادري مسجد قندي جفت مي كردند .
مريم از صندوق خانه ي پشت اتاق زاويه ، كاسه هاي چيني شله خوري را بيرون كشيد . ماماني به او گفت :
- مريم ! بپا بند زده نباشند . خوبيت نداره .
مريم زير لب غر زد :
- مگر ما هم كاسه ي بند زده داريم ؟
هفت كاسه را در سيني بزرگي كنار هم گذاشت .ننه سيني را گرفت و با يك ملعقه توي آن قورمه ي داغ ريخت . بابا جون از مريم خواست تا يك كاسه هم براي درياني ببرد . بعد چشمش به علي افتاد كه كنار پنجره ي پنج دري ايستاده بود .
- بيدار شدي ؟ صحت خواب ، تن درست . بيا نالوطي !بيا از توي بغچه نان تازه بردار و قورمه ي داغ بخور . بخور كه تا داغ اند مزه دارند . مزه ي اين قورمه تا هفتاد سال يادت مي مونه .
- هفتاد سال ؟! باب جون هفتاد سال خيلي زياده !
- مزه اش مي مونه . گوشتي كه توي روغن خودش سرخ بشه ،‌بوش مانده گاره .
علي به ديگ نگاه كرد . بوي گوشت سرخ شده و نان تازه ، هوش از سرش مي برد . از لبه ي پنجره پايين جست . به كنار ايوان رفت . از داخل بغچه ، نان تازه در آورد . وقتي نزديك شد ، سر گوسفند سياه را ديد كه توي چشم هايش زل زده بود . ايستاد . دل آشوبه گرفته بود . از بوي خوش گوشت چندشش شد . در خيالش قيافه ي گوسفند سياهش را مي ديد كه به چشمانش زل زده بود . مريم كه متوجه ترديدش شد گفت :
- چي شده علي ؟ ماتت برده !      
- مفتّن ! چيزي نشده . اصلاً به كسي دخلي نداره ،‌ مادام تأمينات !
مريم براي علي با دست خط و نشان كشيد . بعد به ماماني گفت :
- ماماني ! علي انگاري از اسكندر خجالت مي كشه . يك كم قورمه بگذارين روي نانش ، الانه كه قسطنطنيه را به باد بده .
بعد زير لبي به علي گفت :
- حال بفهم مادام تأمينات يعني چي !
ماماني از كنار بابا جون بلند شد و به داخل حياط رفت . نان علي را گرفت . از اسكندر خواست تا مقداري قورمه روي آن بريزد . علي ناگهان به سمت اسكندر دويد .
- عمو اسكندر 1 اينها گوشت گوسفند سياهه يا قهوه اي ؟
اسكندر به تته پته افتاد . نمي دانست چه بگويد . بابا جون از ايوان كنار اتاق زاويه به خنده گفت :
- گوشت گوسفند قهوه اي .
علي نانش را از دست اسكندر گرفت و كنار دست ننه گذاشت . در ميان نگاه متعجب ماماني و بقيه ، يك قرص ديگر نان از بقچه برداشت و گفت :
- ننه ! از ان گوشت هايي كه دست نخورده هستن ، مال گوسفند سياه ، يك كم توي ديگ بينداز .
ننه با تعجب چند تكه گوشت از كنار مجمعه برداشت . ان ها را به دست اسكندر داد . اسكندر آنها را در روغن داغ انداخت . بعد از چند دقيقه گوشت ها را كه خوب سرخ شده بودند ، با كف گير بيرون آورد . علي يكي از نان ها را جلو برد . بعد نان ديگر را گاز زد و به اسكندر گفت :
- عمو اسكندر ! حالا يك كمي از قهوه اي روي اين نان بريز .
بعد دو قرص ص نان را پهلوي بابا جون برد و خيلي آرام گفت :
- ببين باب جون ! اين كه از نانش خوردم ، مال گوسفند كريمه كه من مي خورم . اين كه نانش سالمه مال گوسفند خودمه كه كريم مي خوره . براي اينكه حال آدم بد ميشه اگه از گوشت گوسفند خودش بخوره .
- وروجك ! الان مي بري سهم كريم را ؟
- بله ! اين از همان لوطي گري است كه مي گفتين . لو  طي  گ  ري . نه طوطي گري . طوطي گري يعني طوطي كه كچل باشه ، مثل حسن گريِ خيابان مختاري . من رفتم لوطي گري .
اين را گفت و به سمت در خانه دويد . توي دالان ، مريم چادرش را مرتب مي كرد . كاسه هاي قورمه را روي سيني گذاشته بود . تا چشمش به دست هاي علي افتاد ، گفت :
- آهاي ! اين قورمه ها كه روي نان گذاشته اي ، مال كيه ؟
- مادام تأمينات استنطاق مي كند ! پروگرام امشب و هر شب تياتر لاله زار !
- پس نمي گي ؟ هان ؟ باشه . من كه مي دونم اين ها را براي كريم مي بري . بگم به مامان ؟ ... ما ما ...
- مفتّن ! بس كن .
- به يك شرط .
- چه شرطي ؟
- اين كاسه را به درياني بدي .
- به من چه !
- ما ما ...
- باشه ، قبوله . مي برم ، اما چرا خودت نمي بري ؟
- خوشا به غيرتت ! كلاهت را بگذار بالا تر . من ببرم پهلوي مرد نا محرم ؟
غلي مجاب شد . سرش را تكاني داد . هيچ راه ديگري نداشت . دو قرص نان را روي هم گذاشت و كاسه را با دست ديگرش گرفت . از كوچه بيرون امد و كنار مغازه ي درياني ايستاد .
- آقا درياني ، بفرما .
- هان . دستت درد نكنه . مرحبا . نذري قبول !
- نذر نيست .
- پس چي ؟
- من چه مي دونم ؟ قورمه است براي زمستان .
- صبر مي كردين اقات كه از روس مي اومد ، گوسفند مي كشتين . حالا بايد يك گوسفند ديگر هم جلو پاي آقات بكشين .
علي كمي فكر كرد ، گفت :
- راست مي گين . براي ما كه بد شد . براي گوسفند ها هم همين طور ، براي شما كه بد نشد !
- ناقلا ! براي اين مي گم كه اعتبار تو و هم شيره ات داره تمام مي شه . پولي كه آقات براي هم شيره گذاشته بود ، ديروز تمام شد !
- همه اش ؟! چه جوري ؟
- چه جوري نداره . هم شيره ديروز همه ي همه ي دختر هاي مدرسه ي ايران را ليسك داد !
- همه شان را ؟! بي جا كرد . مفتّنِ ول خرج !
- به اش نگي ها ! با من دعوا مي كنه . اصلاً به من چه ؟ تازه من هم به اش گفتم كه اين همه زيادند ! اما گفت تو پولش را پيش پيش از اقا گرفته اي . من هم چي بگم ، ها ؟
علي با خودش زمزمه كرد :
- ليسك ! توي كوچه با دختر ها ليسك سق بزنه چيزي نيست ، اما اگر كاسه را به شما بده ، من بي غيرت مي شوم ؟! آشي براش بپزم كه يك وجب روغن باشه !
درياني خنديد . علي خداحافظي كرد و از خيابان رد شد . دو قرص نان را در دست گرفته بود . كم كم قورمه ها سرد مي شدند و روي نان مي ماسيدند . خواست تند تر بدود تا قورمه ها سرد نشوند . با خودش فكر كرد اگر تند بدود ، باد ان ها را زود تر سرد مي كند . نمي دانست بايد بدود يا آرام راه برود .
در پياده رو كنار خيابان ، مصطفا درويش با لباس سر تا پا سفيد ، ري�%B