ساعت آخر خانم مدیر سر کلاس آمد و از بچه ها برای آخرین بار خواست ، در مدرسه روسری سر نکنند. بعد مریم را کنار کشید . مریم ترسید ، ولی بروز نداد . با آن ابروهای پیوسته اخم کرد . فکر می کرد مدیر به خاطر روسری او را توبیخ خواهد کرد . خودش را آماده کرده بود تا جواب دندان شکنی به او بدهد . سرش را بالا گرفت و پهلوی مدیر رفت .
- مریم جان ! ساعت بعد نقاشی داری . سر کلاس خودت نمی روی . از خانم معلمت اجازه گرفتم ؛ می روی سر کلاس اولی ها به آن ها درس نقاشی می دهی . مریم نفس راحتی کشید . " چشم " ی گفت و به طرف کلاس اول رفت . کریم و علی با هم به سمت مدرسه رفتند ؛ دبستان حکیم نظامی . کریم پاکت دوسیری راحت الحلقوم را به دست گرفته بود . هر چند وقت یک بار پاکت را به علی تعارف می کرد .
- بفرما. قابل نداره ... خره ! مال باباته .
علی می خندید . باب جون همیشه مقداری پول به دریانی می داد . نصفش سهم علی بود ، نصفش سهم مریم. خانواده ی فتاح بد می دانستند که بچه شان مثل بچه کاسب ها برود پای دخل و پول بدهد . آن ها می توانستند تنقلات شخصی شان را - آن هایی که به  کلفت و نوکرها دخلی نداشت - از دریانی بگیرند . به اندازه ی اعتبارشان و حتا بیش تر . مریم علاوه بر دریانی ، در خرازی اسلامی و چند مغازه ی دیگر هم اعتبار داشت .
تا به مدرسه رسیدند ، کریم همهی راحت الحلقوم ها را خورده بود . دم در مدرسه ، علی گفت :
- تو که دخل این را آورده ای . پاکتش را بینداز دور .
- نه ... صبر کن . می خواهم ماتحت این قجر ورپریده را بسوزانم .
دوتایی با هم سر صف رفتند . هر دو ته صف ایستادند . قد کریم از بقیه بلندتر بود . سر کریم روی بدن لاغرش مثل پرچم بود روی میله پرچم . پرچم را یکی از پیش آهنگ ها بالا برد . بقیه شان هم زیر پرچم ایستادند و سرود ای ایران را با هم خواندند . علی چون دیر آمده بود ، همان جا در صف ایستاد ؛ پشت کریم . کلاه نقاب دارش را درآورد . زانوهایش را خم کرد تا کسی نبیندش ، اما عاقبت ناظم با آن سبیل چخماقی و کلاه پهلوی ، دیدش . دو - سه بار تعلیمی را به دستش زد . بعد از سرود روی پله ایستاد و گفت :
- علیِ فتاح ! چرا خودت را قایم می کنی ، وروجک ! چرا نیامدی سر سرود ؟ باید کنار قاجار می ایستادی .
- اجازه آقا ! دیر رسیده بودیم .
کریم بدون این که به ناظم نگاه کند ، گفت :
- کنار قاجار که جایی نمی مونه . هیکلش به قاعده ی دو تا فیله !
بچه ها از خنده ترکیدند . خود ناظم هم خندید . کریم بی خیال و آرام پاکت راحت الحلقوم را در دست گرفته بود . قاجار نمی توانست گردن چاقش را بپیچاند ، برای همین با همه ی هیکلش برگشت . کریم را نگاهی کرد . هیکل گنده اش را تکانی داد و به سمت کریم خیز برداشت .
- الان حالی ات می کنم فیل یعنی چی ، کریم ریقو !
ناظم از پشت ، شانه ی قاجار را گرفت . او را در صف جا داد . از بچه ها خواست به ترتیب سر کلاس بروند ، اما علی و کریم را از صف بیرون کشید .
- روز اولی هم ول کن نیستین ؟ حتماً باید فلک بشین ؟
قاجار از داخل صف برگشت و برای علی و کریم شکلک درآورد . لال بازی درآورد و از پشت ناظم به آن ها حالی کرد :
- حق تانه !
ناظم به کریم گفت دستانش را جلو بگیرد . علی هم که کنار او بود ، دست هایش را دراز کرد . ناظم تعلیمی را بالا برد و سه بار محکم به دستان کریم زد . خیلی درد نداشت . فقط کمی کف دست می سوخت . کافی بود چند لحظه دستت را در آب حوض فرو کنی ؛ همین . کریم اما لب هایش را تند تند باز و بسته می کرد . شاید این طوری درد کم تر می شد . انگار به کسی فحش می داد . ناظم متوجه شد و زیر  لب گفت : " گودی ! " اشک در چشم های کریم جمع شد ، اما گریه نکرد . علی سرش را پایین انداخت . به ساق های لختش خیره شد . چشم هایش را بست . سعی کرد نفسش را در سینه حبس کند . منتظر ضربه ی ترکه بود ... ناظم شانه های علی را گرفت و تکان داد . بعد به شلوارک سرمه ای و کلاه نقاب دارش اشاره کرد و گفت :
- تا حالا کسی ندیده که پیش آهنگ کتک بخورد ؛ مخصوصاً اگر از طایفه ی فتاح ها باشد .
علی چشم هایش را باز کرد . به کریم نگاه کرد . کریم تاب نیاورد . بغضش ترکید . مثل بچه ها زد زیر گریه . علی زیر بغلش را گرفت و با هم کنار حوض رفتند .
- من خشتک این قاجار ورپریده را می کشم روی سرش .
- خیلی درد داشت ؟
- بلایی سرش بیاورم که توی کتاب ها بنویسند .
- می سوزه ، نه ؟
کریم با خودش حرف می زد . دستش را در حوض مدرسه فرو برد . علی صدای جلز و ولزی شنید . مثل وقتی که روی ماهی تابه ی داغ ، آب می ریزند .
دو تایی از راه رو گذشتند . از کنار دیوارهای نوساز و دز کلاس ها . کریم دست هایش را به هم می مالید .
- می خواهم وقتی به کلاس رسیدیم ، این قجر ورپریده نفهمه که کتک خورده ایم ... نه ! کتک خورده ام .
وارد کلاس که شدند علی شروع کرد به مالیدن دست هایش . آن ها را جلو دهانش می گرفت و ها ها می کرد . کریم با تعجب به علی نگاه می کرد . " علی که کتک نخورده ، چرا ادا درمی آورد ؟" با هم رفتند ته کلاس و روی آخرین نیمکت نشستند . نیمکت ها سه نفره بودند . روی نیمکت آخر کریم و علی می نشستند با مجتبا . مجتبا کم حرف بود اما زیاد می دانست . کسی از زنده گی او خبری نداشت . به او می گفتند مجتبا صفوی . آرام دست علی را برانداز کرد ، بعد دست کریم را . به کریم گفت :
- شما بیش تر خورده ای !
قاجار از ردیف دوم برگشت و با صدای بمی گفت :
- کریم ریقو ! تو بیش تر خوردی یا پیش آهنگ ؟
کریم جوابی نداد .
- حال امدی ، نه ؟
قاجار وقتی دید کریم حرفی نمی زند ، پوزخندی زد و به علی گفت :
- تا بفهمی که پیش آهنگ با گودی رفاقت نمی کند .
علی به یاد حرف پدربزرگ افتاد  . " رفاقت ، گودی و غیر گودی برنمی دارد. " اما به قاجار چیزی نگفت . قاجار جلو کلاس معرکه گرفته بود :
- تا دیگر از این غلط ها نکنند . مخصوصاً کریم ؛ کریم گودی . آن وقت پاکت راحت الحلقومش را به رخ من می کشد ! راحت الحلقوم را حتماً از کیسه ی فتاح خریده ، البته آن فتاح هم اگر اصل و نسب درست و حسابی داشت ...
علی عاقبت به حرف آمد .
- ما اصل و نسب نداریم ؟! قجر ورپریده ! تو اصل و نسبت کجاست ؟ با آن جد و آباء مفت خور و شازده های مفنگی !
- برو از بابا بزرگت ، از حاج فتاح بپرس قاجار یعنی چی ؟ بپرس وقتی می رفته روس ، روس ها از اجداد من ، از عباس میرزا چی می گفتند ؟ ( پوزخندی زد و ادامه داد ) البته حاج فتاح که وقت نداشته . باید قند بار می زده و می برده کربلا و می چپانده به تاجرهای ایرانی !
- اسم باب جون من را با دهن نشسته ات نیار!
- تو هم پای اصل و نسب من را پیش نکش . شرافت قاجار را همه می دونن . همه جا ...
مجتبا آرام چیزی به علی گفت . بعد علی با صدای بلند گفت :
- همه جا مخصوصاً آشپزخانه ی مهد علیا !
قاجار زیر لب فحشی به صفوی داد و ساکت شد . انگار یک سطل آب یخ رویش ریخته باشند . علی و کریم به خود آمدند . قاجار را دیدند که سرش را پایین انداخته . شروع کردند به التماس از مجتبا . می خواستند جریلن آشپزخانه ی مهد علیا را براشان بگوید . مجتبا دستی به صورت کشیده اش کشید و گفت :
- مهد علیا ملکه ی مادر ، مادر ناصر الدین شاه ، سر پیری عاشق می شود . آن هم عاشق آشپز دربار . هیچ چاره ای نداشتند . ملکه سخت عاشق شده بود ، اما از طرفی نمی توانستند به این راحتی بیایند و خطبه ی عقد بخوانند . مجبور می شوند پنهانی ... ( چشمکی زد و دستانش را به هم زد ) البته قاجار که در کثافت کاری حیا را خوردند و آبرو را قی کردند . اما یان یکی دیگر شاه کارشان بوده !
کریم خندید و گفت :
- آسد مجتبا ! دستت درد نکنه . به قاعده ی یک دیزی پر گوشت حال کردم . قاجار را لال کردی . . می دانی ! وقتی کسی پشت حاج فتاح چیزی می گه ، انگاری که به من فحش داده . مجتبا ! تو که غریبه نیستی ، ما هرچه داریم از او داریم .
اما علی که انگاری چیزی از ماجرا نفهمیده بود ، هاج و واج کریم و مجتبا را نگاه می کرد .
- من که نفهمیدم ؟ یعنی چی ؟
کریم خندید و به مجتبا گفت : " علی بچه است ، هنوز این چیزها زا نمی داند ..." بعد به علی گفت :
- یعنی مهد علیا زن اشپز شده بوده ... زن و شوهری بدون عروسی ... می فهمی که ...
علی به علامت نفی سری تکان داد . به فکر فرو رفت . دفترش را باز کرد . روی صفحه ی اول ، با خط خوش ، آرام و آهسته ، پشت سر هم می نوشت :
" رفاقت گودی و غیر گودی بر نمی دارد . "

ناظم سر کلاس آمد . با دست سبیل چخماقی اش را صاف کرد . بعد به ردیف آخر و به علی که مشغول نوشتن بود ، اشاره کرد و گفت :
- مجتبای صفوی و کریم ! راه بدین تا علی بلند شه .
علی را به جلو خواند ، جای خالی کنار قاجار را به او نشان داد و گفت :
- علی ! از این به بعد جلو می نشینی . پهلوی قاجار . پیش آهنگ پهلوی پیش آهنگ . دیگران پهلوی دیگران ... کند هم جنس با؟ ... هم جنس پرواز .
به اکراه کنار قاجار نشست . قاجار هیکل گنده اش را جا به جا کرد . تا علی بنشیند . علی برگشت و به کریم نگاه کرد . با دست قاجار را نشان داد و سرش را به تاسف تکان داد . ناظم دوباره دستی به سبیل چخماقی اش کشید و گفت :
- علی! از این به بعد جای تو این جاست . حق نداری پهلوی کریم بنشینی . خانواده ات گفته اند !
- خانواده ی من ؟ کی گفته ؟
ناظم فکر کرد و گفت :
- پدرت .
ناظم از راه رو که بیرون رفت ، علی برگشت و به کریم گفت :
- نگرفت ! آقای ناظم خواست دوی علی گلابی بیاید که دستش رو شد . ( رو کرد به بقیه ی بچه ها ) من بابام هنوز از روس برنگشته ... می گه پدرت گفته !
کریم خندید و گفت :
- یحتمل بابات از روس تلن گرافات کرده بوده به آنتین سبیل چخماقی ناظم !
بچه ها خندیدند . قاجار چیزی نمی گفت . به صورت علی زل زده بود ؛ به ابروهای پیوسته ی او . بعد سرش را پایین انداخت و به شلوارک پیش آهنگی او خیره شد . می خواست سر صحبت را باز کند ، اما نمی توانست .
- علی ... ببین علی ...!
- چیه ؟
- هیچی !
- پس دیگر علی علی نکن .
قاجار ساکت شد و خود را به خواندن کتاب مشغول کرد .
مریم وارد کلاس اول شد . همه ی بچه ها بلند شدند . منتظر " برجای " او ایستاده بودند . اولین بارش نبود که به جای معلم سر کلاس می آمد ، اما هول برش داشته بود . " بچه های کلاس اولی در روز اول مدرسه. به آن ها چه بگویم ؟ از نقاشی سر درنمی آورند ." کمی مکث کرد . به آن ها خیره شد . همه روپوش سرمه ای پوشیده بودند ، بدون روسری . بیش تر موهایشان را دم اسبی بافته بودند . " برجا " گفت و بچه ها با سر و صدا روی نیمکت هایشان نشستند . روی صندلی معلم نشست . به یاد معلم شرعیات افتاد که اول از همه اسم بچه ها را پرسیده بود . بعد شغل پدرها و محل زنده گی شان را . از نیمکت اول شروع کرد. ادای معلم های پیر را درآورد . صدایش را صاف کرد و به دختری که روی نیمکت اول نشسته بود ، با تحکم گفت :
- دخترم ! بلند شو و با صدای بلند اسم و فامیلت را بگو .بعد بگو پدرت چه کاره است و کجا زنده گی می کنید .  
دختر کوچولو بلند شد . به دور و برش نگاهی کرد . از این که او اولین انتخاب بوده به وضوح ناراحت بود . کمی به معلم جوان ، مریم ،نگاه کرد . بعد گفت : "زینت" و زد زیر گریه ؛ بلند بلند . مریم ترسید . جلو رفت و با دست صورت دختر کوچولو را بالا آورد . دختر زار زار گریه می کرد . هنوز او را آرام نکرده بود که دو - سه تای دیگر از دخترها هم زدند زیر گریه . مریم سرگیجه گرفته بود . از یک سمت کلاس به سمت دیگر می دوید و سعی می کرد بچه ها را آرام کند . بچه های کلاس اولی انگار گریه هاشان را برای کلاس نقاشی مریم ذخیره کرده بودند . عاقبت مریم درمانده و مستاصل شد . خودش هم گریه اش گرفته بود . به بچه ها نگاه کرد . همه گریه می کردند به جز یکی . دختر کوچولویی دستش را برای اجازه گرفتن بلند کرده بود . مریم به او نگاه کرد . قشنگ و بانمک ، لب های غنچه ای گوشتالود ، موهای بلند قهوه ای که مثل آب شار فرو می ریختند . موهایش را نبافته بود . قیافه اش در نظر مریم آشنا بود . مریم به او اجازه داد تا حرفش را بزند .