اجازه خانم ! می شه اول شما خودتان اسم تان را بگویید ؟
مریم کمی فکر کرد . به دختر بچه ی کوچولو حق داد . دوباره به او نگاه کرد . "یعنی این دختر بلا و بامزه و باهوش فقط هفت سال سن دارد ؟" با دست محکم روی میز زد ؛ مثل خانم شرعیات . بعد لب خندی زد و با مهربانی - نه مثل خانم شرعیات - گفت :
-    بچه ها ! من مریم فتاح هستم . نوه ی حاج فتاح که فخار است . پدرم هم تاجر قند است . خانه مان اول کوچه ی مسجد قندی است . این ساعت به شما نقاشی درس می دهم . همین 1 شما هم همین جور جواب بدهید . - اجازه خانم ! می شه اول شما خودتان اسم تان را بگویید ؟
مریم کمی فکر کرد . به دختر بچه ی کوچولو حق داد . دوباره به او نگاه کرد . "یعنی این دختر بلا و بامزه و باهوش فقط هفت سال سن دارد ؟" با دست محکم روی میز زد ؛ مثل خانم شرعیات . بعد لب خندی زد و با مهربانی - نه مثل خانم شرعیات - گفت :
-    بچه ها ! من مریم فتاح هستم . نوه ی حاج فتاح که فخار است . پدرم هم تاجر قند است . خانه مان اول کوچه ی مسجد قندی است . این ساعت به شما نقاشی درس می دهم . همین 1 شما هم همین جور جواب بدهید .
دوباره از دختری که جلو کلاس می نشست ، خواست که خودش را معرفی کند . دختر ساکت شده بود . بغضش را فرو خورد و هق هق کنان گفت :
 - من زینت جواهری هستم . اجازه مریم خانم ! خانه مان آن طرف تر از خانه ی شماست . یادتانه که با مادرتان آمدین مغازه ی بابام - جواهری ؟
- اجازه ! من بابام توی کاروان سرای بابای شما کار می کنه .
- اجازه ! ما هم سایه ی شماییم ! من را که می شناسین . دختر کوچیکه ی آمیز ابراهیم .
- اجازه ! من بابام سر کوره ی بابای شما خشت ماله . یادتانه عید آمدیم خانه تان ؟ باب جون تان یک            
قرآن به ما عیدی دادند .
- من دریانی هستم . دیروز بابم به من گفت که شما همه ی بچه ها را لیسک دادین !
مریم به دختر دریانی نگاه کرد . یادش افتاد که باید ضرب شستی به دریانی نشان بدهد . فکر می کرد که چه طور دریانی را ادب کند . " از او چیز دیگری نمی خرم ... نه ... این جوری مطمئن می شود که اعتبارم تمام شده ... به اسکندر و زنش می گویم دیگر از دریانی خرید نکنند ... نه ... این هم فایده ندارد . مامانی می فهمد و سنگ روی یخم می شوم ... چیزی هم نگفته ، به علی گفته ، به غریبه که ..." به خود آمد . بچه ها هنوز یکی یکی خود را معرفی می کردند . نگاه کرد . نوبت به همان دختر بلا رسیده بود . با موهای قهوه ای بلند که به آب شار می مانستند . دختر از جا بلند شد . انگار مریم او را دیده بود . اما هر چه به ذهنش فشار می آورد نمی توانست بفهمد کجا . دخترک از جا بلند شد . لب های غنچه اش را باز کرد و بوی لب خندش در همه ی کلاس پیچید . بعد با صدایی لطیف گفت :
- من مهتاب ، دختر اس...عمو اسکندر و ننه . خانه مان توی ...
مریم حرف مهتاب را قطع کرد . نمی خواست او مقابل بقیه همه چیزش را بگوید - هرچند برای خود مهتاب فرقی نمی کرد - شگفت زده شده بود . از جا بلند شد . به سمت دختر کوچولو رفت . سر او را به سینه اش چسباند و با صدایی آرام گفت :
- خوشگله ، هفت ساله شده ! دختره ی گنده ! چه قدر قشنگ شده ای .
مهتاب دوباره خندید . مریم هنوز مبهوت زیبایی دختر بود . دوباره او را به سینه فشرد . یکی از بچه های جلو کلاس ، زیر لب به دیگری گفت :
- خانم می خواهد شیرش بدهد !
عاقبت برای دخترها کاری پیدا کرد . مهتاب را روی میز معلم نشاند . از دخترها خواست تا چهره ی او را بکشند . خودش هم دست به کار شد . هنوز شروع نکرده بود که مهتاب گفت :
- ببخشید مریم خانم ! من چی بکشم ؟
مریم خندید . صورتش را بالا برد .کمی فکر کرد . بعد از مهتاب خواست تا چهره ی معلمش را بکشد .
- کدام معلم را ؟
- معلوم است . معلم نقاشی ات را . من ؛ مریم فتاح!
مهتاب خندید و دست به کار شد . تا چند دقیقه ی بعد همه ی دخترها از هم مداد قهوه ای قرض می گرفتند تا موهای بلند مهتاب را بکشند . همه ی دخترها به جز مهتاب . مهتاب به مریم نگاه می کرد . نمی دانست چرا ابروهای کمانی و به هم پیوسته ی مریم تا این اندازه شبیه ابروهای برادرش - علی - است ؟ تازه هفت ساله شده بود !
مهتاب دستش را بالا برد . به مریم گفت که نقاشی اش تمام شده . مریم نقاشی مهتاب را در دست گرفت و به دقت نگاه کرد . ابروهای به هم پیوسته که بارها در آیینه دیده بود . لب ها و گونه های سرخ ، اما موها ، موها خیلی کوتاه کشیده شده بود ؛ مثل موهای پسرها . مریم دستش را داخل موهای قهوه ای مهتاب فرو برد و گفت :
- پس موهای من کو ؟ من موهام بلنده . می خواهی روسری ام را دربیاورم ؟
- نه! مگر نقاشی ام همین طوری بده ؟
مریم دوباره به نقاشی نگاه کرد . موهای پسرانه ، لب ها و گونه های سرخ ، ابرهای کمانی به هم پیوسته . خندید و با خودش گفت :"بیش تر شبیه علی شده " مهتاب هم خندید . بوی لب خندش کلاس را آکند .
- مگر بده ؟
مریم خیره نگاهش کرد . تازه هفت ساله شده بود !

زنگ که خورد ، مریم از کلاس اول بیرون آمد . چند گام محکم برداشت مثل خانم شرعیات . بعد انگار فراموش کرد که معلم بوده . مثل بقیه ی شاگردها دوید . سمت بچه های بزرگ تر . بچه های پایه ی نه؛ هم شاگردهایش او را دیدند که می دود و نفس نفس می زند .
- چی شده خانم معلم ؟!... نترس! این ساعت هنر داشتیم . شما که خودتان استادین!... اجازه خانم! بچه ها اذیت تان نکردن ؟!
مریم نفسش جا آمد .
- بچه ها! امروز هم مهمان من هستین! به هر چیزی که دوست داشته باشین.
- تو که دیروز هم به ما لیسک دادی ! امروز دیگر چه خبره ؟ دیروز گفتی برای شروع مدرسه است؛ امروز برای چی؟
- برای چی نداره. یعنی حتماً باید دلیل داشته باشه که شما را مهمان کنم ؟
کسی چیزی نگفت . چندتایی از مریم عذر خواستند، اما ده - دوازده تای بقیه با او آمدند . کنار هم راه می رفتند . با هم پچ پچ می کردند و می خندیدند.
- نوه ی حاج فتاحه دیگر . باید هم همه را مهمان کنه .
- دارنده گی و برازنده گی .
- مریم ! نکنه با دریانی ترکه قرارداد بسته ای ؟ یا نکنه عاشقش شده ای ؟!
بچه ها خندیدند . مریم گفت :
- آهای ! اولاً توی خیابان سنگین باشید و مودب حرف بزنین. ثانیاً پهلوی دریانی ترکه نمی رویم . می رویم از عطاری کنار بازارچه سقز می گیریم ...
- دریانی هم سقز داره ...
- برای همین از عطاری می گیریم... یک شرط هم داره .
- چه شرطی؟
- هیچ کسی سقزش را نمی خوره تا موقعی که من بگم .
بچه ها قبول کردند. کنار عطاری ایستادند . عطاری اول بازارچه مسقف اسلامی بود . روبروی قصابی موسا ضعیف کش . عطار روی پیش خوان بلندش نشسته بود و از همان جا با مغازه دارهای دیگر حرف می زد . مریم همه ی سقزها را - که در شیشه ی استوانه ای بود - از او طلب کرد . عطار با تعجب نگاه کرد و بلند بلند گفت :
- اول پولش را بده ...
صدای موسا ضعیف کش که از روی قاطر لاش کش ، لاشه ی گوسفندی را برمی داشت ، بلند شد :
- حاجی ! زبانت را گاز بگیر . پول دیگر چیه ؟
- تاوان می دی ضعیف کش! یا فقط حرف می زنی ؟
- ای والله ! می گم زبانت را گاز بگیر . پول چیه ؟ هم شیره از طایفه ی حاج فتاحه ...
عطار از جا پرید و شیشه ی سقز را به دست مریم داد .
- دخترم ! با شیشه ببری بهتره ...
- چه قدر شد ؟ پول شیشه اش را هم حساب کنین.
- قابلی نداره . از آقا می گیریم ...
مریم از داخل جیبش یک اسکناس پنج ریالی نو درآورد و روی پیش خوان گذاشت . عطار ذوق زده شد .
- این که خیلی زیاده ...(به زحمت بقیه ی پول را جور کرد ) سلام ما را ابلاغ بفرمایین . به سلامتی، به خوبی ، به خوشی .
تا سر بازارچه بدرقه شان کرد . موسا ضعیف کش هم سرش را پایین انداخت . طوری که چشمش به مریم نیفتد با او خداحافظی کرد . دخترها شیشه را از دست مریم گرفتند ، اما مریم اجازه نداد از داخلش چیزی بردارند . رفتند به طرف مسجد قندی.
- این را کنار مغازه ی دریانی ترکه تقسیم می کنیم ... نپرسین چرا . دوسیه اش مفصله ...
مریم حرف می زد که بچه ها ساکت شدند . صدای " یا علی مددی ! " درویش همه را ساکت کرد . با آن ریش و لباس سر تا پا سفید و کشکول نقره ای . دخترها کنار رفتند تا او رد شود، اما او ایستاد . تفی داخل جو انداخت و صدایش را صاف کرد . - انگار با خودش - گفت :
- جوان ! دل شکسته ! کاش سرش می شکست ولی دلش نمی شکست .
بچه ها خندیدند . مریم هم خندید. مصطفا درویش برگشت و تب�%