6
صبح با تلفن مهرداد از خواب بيدار مي شوم. مي گويد اگر مزاحم من نيست مي خواهد امروز را با من بگذراند. به او مي گويم تا نيم ساعت ديگر بيرون منزل شان منتظرم باشد. گوشي را مي گذارم و دوباره روي تخت خواب دراز مي كشم . دقيقه اي به سقف اتاق خيره مي شوم. ترك نازكي گچ گوشه ي اتاق را برش داده است، بعد بلند مي شوم و دوش مي گيرم. بعد نه طبقه با آسانسور پايين مي آيم تا برسم به طبقه ي همكف و خيابان. برف همه جا نشسته است و هوا حسابي پاكيزه است. توي ماشين كه مي نشينم به ساعت ام نگاه م يكنم. نوزدهم بهمن ماه است.
دقيقا هفتاد و سه روز وقت دارم تا گزارش تحقيقي ام را به كميته ي علمي بررسي پايان نامه ها تحويل بدهم. توي كوچه ي نسترن سوم كه مي پيچم مهرداد را مي بينم كه تا ساق توي برف هاي پياده رو فرو رفته و منتظرم است. همان لباس هاي توي فرودگاه را پوشيده است. وي ماشين كه مي نشيند ، اولين حرف اش اين است كه فقط مي خواهد همراه من باشد.
با خنده مي گويم هر همراهي تا حدي مزاحم هم هست، نيست؟ نمي خندد اما انگار در اين باره فكر كرده باشد مي گويد اوايل نيست اما كم كم مزاحم و حتي مانع هم ميشه. بعد با لبخند محوي مي گويد و خاصيت عش اين است كه كنايه اش را نمي فهمم.
يكراست به دفتر كارم در سازمان پژوهش هاي اجتماعي مي رويم. اتاقي رو به شمال در طبق هفتم يك ساختمان نوزده طبقه . تا من پرده هاي پنجره را به مي كشم مهرداد در و ديوار اتاق را برانداز مي كند. به طرحي از دوركيم كه به ديوار كوبيده ام نگاه مي كند و بعد خيره مي شود به تابلوي بالاي سرم كه تكه شعري است كه دو سال قبل با تستعليق ناشيانه اي آن را نوشته بودم. من از نهايت شب حرف مي زنم - من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف مي زنم - اگر به خانه من آمدي - براي من اي مهربان چراع بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.
كنارم روي صندلي مي نشيند و چشم اش به عكس سايه كه زير شيشه ي ميز كارم گذاشته ام مي افتد.
دختر معصومي به نظر مي آد. كي خيال ازدواج داريد؟
به سئوال تكراري آزار دهنده اش جواب هميشگي را مي دهم وقتي از دست اين پروژه خلاص شدم . شايد سه ماه. شايد چهار ماه. شايد بيش تر . پدر سايه مي گويد تا مدرك م رو نگرفتم حرف عروسي رو نزنم.
عينك اش را از روي چشم هاش بر مي دارد و مي پرسد دانشجوست؟
به دنبال خودكاري كاغذهاي روي ميز را جا به جا مي كنم و مي گويم فوق ليسانس الهيات مي خونه. اونم مشغول نوشتن پايان نامه شه.
بالاخره دختر مذهبي گرفتي. حدس مي زدم توي اين نه سال عوض نشده باشي.
خودكار را لاي تقويم رويمزي پيدا مي كنم و با خنده مي گويم حدس ات كاملا غلط است. سايه مذهبيه اما من با حساب نجومي ، كه بيش تر با اون سر كار داري ، تقريبا نه سال نوري با آن يونس نه سال پيش فاصله گرفته ام.
بلند مي شود و مي رود كنار پنجره.
حالا پايان نامه اش درباره ي چي هست؟
مكالمات خداوند و موسي ، اما باور كن كه پيشنهاد من نبوده.
پاكت سيگاري از جيب كاپشن چرمي اش بيرون مي آورد و سيگاري آتش مي زند و صورت اش هنوز به سمت پنجره است.
تا اون جا خاطرم مي آد نه سال پيش رشته ي فلسفه را فقط به اين دليل انتخاب كردي كه به قول خودت از حريم دين دفاع فلسفي كني.
دود سيگارش را بيرون مي دهد و بعد چيزي مي گويد كه از تعجب خشك ام مي زند. تعجب ام به اين خاطر است كه عين همين جمله را چند هفته پيش عليرضا تلفني به من گفته بود كليدها به همان راحتي كه در را باز مي كنند قفل هم مي كنند . مثل اين كه فلسفه بدجوري در را بسته.
آدرس بازپرس فيضي را روي تكه اي كاغذ يادداشت مي كنم و مي پرسم به نظر تو اصلا وجود داره؟ نگاه اش بيشتر به روبه رو است تا به پايين. به چند تابلوي تبليغاتي كه به ساختمان مقابل كوبيده اند.
دررا مي گي يا كليد را؟
خداوند را مي گم.
انگار جن ديده باشد صورت اش را بر مي گرداند و صاف زل مي زند توش چشم هام.
از روي صندلي بلند مي شوم و مي گويم به نظر تو خداوند وجود داره؟ فعلا اين مهم ترين چيزيه كه دلم مي خواد بفهمم. اين سئوال حتي از اين تز لعنتي و دليل خودكشي پارسا و خيلي چيزهاي ديگه هم براي من مهم تره به نظر من پاسخ به اين سئوال تكليف خيلي چيزها رو روشن مي كنه و جوا ندادنش هم خيلي چيزها رو تا ابد در تاريكي محض نگه مي داره. هست يا نيست؟ طنين صدام اندكي بالا رفته است اما اهميتي نمي دهم. حالا درست رو به روي من ايستاده است.
سرفه ي خفيفي مي كند و مي گويد نمي دونم.
انگار كه حرف اش را نشنيده باشم بي خودي منفجر مي شوم ميليون ها انسان بدون اين كه اين سئوال ذره اي آزارشون داده باشه برنامه هاي هزار ساله براي عمر شصت هفتاد ساله شون مي چينند و من هميشه تعجب مي كنم كه چه طور كسي مي تونه بدون اين كه پاسخ قاطع و قانع كننده اي براي اين سئوال پيدا كرده باشه، كار كنه، راه بره، ازدواج كنه، غذا بخوره، خريد كنه، حرف بزنه و حتي نفس بكشه. چه برسد به برنامه ريزي هاي دراز مدت. اگه نيست چرا ما هستيم؟ احتمال رياضي وجود پيدا كردن حيات بر اين سياره كه لابد بهتر از من ميدوني چيزي نزديك به صفره . مي فهمي؟ صفر! اما اين احتمال در حد صفر به وقوع پيوسته و ما وجود داريم. اين وجود داشتن يا به عبارت ديگه تحقق آن احتمال نزديك به صفر مفهومش اينكه اراده اي توانا و ذي شعور مايل بوده كه ما وجود پيدا كنيم. اين همون چيزيه كه احتمالا جوليا را به درستي آزار مي داده و صبح تا شب هم روح من رو مثل خوره مي خوره. از طرف ديگه، اگه خداوندي هست پس اين همه نكبت براي چيه؟ اين همه بدبختي و شر كه از سر و روي كائنات مي باره واسه ي چيه؟ كجاست ردپاي آن قادر محض؟ چرا اين قدر چيزها آشفته و زجر آوره؟ كجاست آن دست مهربان كه هر چه صداش مي زنند به كمك هيچ كس نمي آد؟ هر روز حقوق ميليون ها نفر روي اين كره ي خاكي پايمال ميشه و همه هم تقاضاي كمك مي كنند اما حتي يك معجزه هم رخ نميده. حتي يكي. ستم گران دائم فربه تر مي شوند و ضعفا در اكناف عالم يا اسير سيل ميشن و يا زلزله مياد و زمين اون ها رو مي بلعه. اگه هم جون سالم به در ببرند، فقر و گرسنگي و بيماري سر وقتشون مياد. اين همه كودك ناقص الخلقه تاوان چه چيزي رو دارند پس مي دن؟ چه گناهي مرتكب شده اند كه از شيرخوارگي تا پايان عمر، البته اگه زنده بمونن، بايد با كوري مادرزادي و فلج مادرزادي و نقص عضو و هزاران عذاب ديگه سر كنند؟ گزارش آمار مرگ و ميرهاي ناشي از گرسنگي رو كه لابد خونده اي؟
انگشتان دست هام به وضوح مي لرزند. مهرداد تقريبا فرياد مي كشد نمي دونم! همه ي چيزي كه در اين خصوص مي دونم و فكر مي كنم تو هم بايد بدوني - يعني بايد سعي كني كه بدوني - اينه كه ما نميدونيم. اين شريف ترين و در عين حال محتاطانه ترين چيزيه كه بشري مي تونه درباره ي اين سئوال وحشت ناك بگه. آيا فضا انتها داره؟ آيا در ميلياردها كهكشان ديگه، كه هر كدام از ميلياردها ستاره ي مثل خورشيد و بزرگ تر از خورشيد ما تشكيل دشه اند، حيات وجود داره؟ آيا حيات ديگري كه ميتني بر كربن نباشه وجود داره؟ آيا در اعماق اقيانوس ها كه بيش از ده كيلومتر عمق دارند و تاريكي مطلق حاكمه موجود زنده اي هست؟ جواب همه ي اين سئوال ها و صدها سئوال مثل اين ها كه در برابر سئوال وحشت ناك تو آسون ترين سئوال ها به حساب مي آيند فعلا يك چيزه نمي دانيم. اين چيزي است كه علم به ما ميگه. علم، مطمئن ترين و در عين حال صادقانه ترين ابزاري است كه با فروتني تمام به ما مي گه كه نمي دانم.
سيگار توي دست اش كاملا خاكستر شده است. انگار سبك شده باشم نفس عميقي مي كشم و آدرس بازپرس را توي جيب پيراهن ام مي گذارم. مهرداد ته مانده سيگارش را توي زير سيگاري مي فشرد و هر دو از دفتر كارم بيرون مي رويم. توي راه رو، جلو آسانسور منتظر مي مانيم.
مي گويم اين كه در اعماق اقيانوس ها جان داري باشه يا نباشه، اين كه فضا متناهي باشه يا نباشه و يا اين كه در سياره ي ديگه اي به غير از زمين حيات وجود داشته باشه يا نه، ذره اي در زندگي من تاثيري نداره. اما بود و نبود خداوند براي من مهمه. اگه خداوندي وجود داشته باشه، مرگ پايان همه چيز نخواهد بود و در اين شرايط اگه من همه ي عمرم رو با فرض نبود او زندگي كنم دست به ريسك بزرگ و خطرناكي زده ام. من اين خطر رو با تمام پوست و گوشت و استخوانم حس مي كنم.
درهاي آسانسور باز مي شود و ما مي رويم داخل. پيرزني با سبدي پر از خريد روزانه توي آسانسوز با دختر جواني كه كنارش ايستاده درباره ي گران شدن بليت هاي اتوبوس حرف مي زند. مي گويد تمام راه را توي اتوبوس سرپا بوده. از اين كه بليت ها دائم گران مي شوند اما به تعداد اتوبوس هاي مسير او اضافه نمي شود به شدت دلخور است. آسانسور، ما را تا طبقه هفدهم، جايي كه پيرزن و دختر همراه اش بايد پياده شوند، بالا مي برد. وقتي پايين مي آييم مهرداد موهاش را جلو آينه آسانسور صاف مي كند و مي پرسد اگه خداوندي نباشه چطور؟
اگه خداوندي در كار نباشه مرگ پايان همه چيزه و در آن صورت زندگي كردن با فرض وجود خداوند كه نتيجه اش دوري جستن از بسياري لذت هاست با توجه به اين كه ما فقط يك بار زندگي مي كنيم، واقعا يك باخت بزرگه.
طبقه همكف درهاي آسانسوز باز مي شود و ما به طرف پاركينگ بيرون مي رويم. توي ماشين كه مي نشينيم مهرداد دوباره سيگاري روشن مي كند و مي گويد به هر حال اين سئواليه كه پاسخ قطعي اون رو اگه پاسخ ش مثبت باشه بعد از مرگ مي فهميم و اگه پاسخ ش منفي باشه، يعني اگه اصلا خداوندي وجود نداشته باشه ، هرگز نخواهيم دانست. دود سيگارش را از پنجره بيرون مي دهد و ادامه مي دهد به همين خاطره كه مي گم سئوال وحشت ناكيه. بعد با صداي گرفته اي مي گويد جوليا به خيلي از اين سئوال ها مي گه سئوال هاي وحشتناك.
پشت سر كاميوني از توي اتوبان خارح مي شوم و به سمت پمپ بنزين حاشيه اي جاده مي رانم. كمي بعد تي ترافيك پمپ بنزين و پشت سر كاميون متوقف مي شويم. مهرداد كليد راديو ماشين را روشن مي كند. گوينده ي راديو آخرين خبر علمي را مي خواند:
دو كارشناس علوم كامپيوتر دانشگاه استانفورد آمريكا موفق به نوشتن برنامه ي جست و جوگري براي اينترنت شده اند كه قادر است ظرف چند ثانيه بدون داشتن نشاني الكترونيكي ، هر روزنامه، نشريه، خبرگزاري و يا كتاب را جست و جو كند و براي مطالعه روي صفحه ي مانيتور بياورد، بر اساس اين گزارش اين دو كارشناس جواب براي نشوتن اين برنامه كه ياهو YAHOO نام گذاري شده است چهار ماه وقت صرف كرده اند و بابت آن هر كدام مبلغ يكصد و پنجاه ميليون دلار دستمزد گرفته اند.
خبر كه تمام مي شود مهرداد لبخند زيبايي مي زند كه اول خيال مي كنم به خاطر عدد نجومي يك صد و پنجاه ميليون دلار است اما مسير نگاه او مرا به شك مي اندازد. مهرداد محو عبارت پشت كاميون شده است. درست نمي دانم به پايين در زنگ زده اي بارگير كاميون كه با خط بدي نوشته شده است آخ كه دوزح با تو بهتر از بهشت بي تو است، بي وفا! نگاه مي كند يا به دو تا ياهو يي كه روي شل گيرهاي لاستيكي چرخ هاي عقب كاميون نوشته شده اند، و هنوز هم از لابه لاي گل هاي پاشيده شده ي روي آن ها خوانده مي شوند.

7
آسانسور ساختمان دادگستري خراب است و ما مجبوريم تا طبقه ي ششم از پله هاي شلوغ بالا برويم. به هر پاگرد كه مي رسيم مهرداد كمي مكث مي كند تا نفس تازه كند. به طبقه ي چهارم كه مي رسم مهرداد را لابه لاي جمعيت مي بينم كه در پاگرد طبقه ي سوم نفس زنان بالا مي آيد.
جمعيت به جز پله ها، توي اتاق ها ، راهرو ها و حياط دادگستري موج مي زند. زن ميان سالي دست هاي دو بچه اش را گرفته و به شوهرش نفرين مي كند. ماموري به همراه جواني كه به دست هاش دست بند زده است از پله ها پايين مي رود . پيرزني با مكث طولاني از پله ها بالا مي آيد و زير لب دعا مي خواند. درهاي اتاق هاي توي راهرو دائم باز و بسته مي شوند. هر كس را كه نگاه مي كنم پوشه اي زير بغل دارد. پيرزني ، نشاني اتاقي يا كسي را از زني كه از كنارش مي گذرد مي پرسد اما زن حتي به او نگاه هم نمي كند و با عجله توي يكي از اتاق ها گم مي شود. چرا زن به او نگاه نكرد؟ چند نفر لباس زنداني پشت دري منتظر ايستاده اند. آن ها منتظر چه هستند؟ مردي با عجله توي راهرو مي دود و مردي ديگري برخورد مي كند اما هيچ كدام اعتنا نمي كنند. مرد چرا عجله دارد؟ اين همه آدم اين جا چه مي خواهند؟ توي كله ي هر كدام از اين موجودات دوپا كه مثل ديوانه ها از پله ها بالا و پايين مي روند چه مي گذرد؟
صداي وحشت ناكي را از پشت سر مي شنوم در اتاقي باز مي شود و دو مامور كه بازوهاي مردي را گرفته اند او را از اتاق بيرون مي آورند. مرد مي خواهد از دست آن ها بگريزد اما مامورها او را روي زمين مي كشند. مرد اين بار به طرز غريبي جيغ مي كشد. كسي مي گويد به اعدام محكوم شده است. توي جمعيت دنبال مهرداد مي گردم اما پيدايش نمي كنم. يك بار ديگر به نشاني بازپرس فيضي كه آن را روي تكه كاعذي نوشته ام نگاه مي كنم. مرد اعدامي انگار كه تنگي طناب دار را بيخ گلوش حس كرده باشد، با تمام وجود نعره مي كشد . من از ترس از او فاصله مي گيرم. من از چه مي ترسم؟
مهرداد كمي جلوتر ايستاده و دارد سيگاري آتش مي زند. دفتر بازپرس فيضي ته راهرو طبقه ششم است. مهرداد روي نيمكت فلزي راهرو مي نشيند تا من با بازپرس صحبت كنم . با اين كه بيش از سه بار تلفني با فيضي صحبت كرده ام اما چند دقيقه طول مي كشد تا با توضيحات ام مرا به خاطر آورد. كوچك ترين علاقه اي به پرونده ي پارسا ندارد. مي گويد چون پرونده شاكي خصوصي نداشته مختومه اعلام شده است.
چيزي از موضوع به خاطرش نمانده و تنها با اصرار زياد من و فقط براي كمك به يك كار فرهنگي و خدمت به علم و دانش و تحقيقات و مزخرفات ديگر است كه قبول مي كند و پرونده ي دكتر پارسا را براي مطالعه آن هم در بايگاني و در حضور آقاي محسن خان، مسئول بايگاني، براي يك ساعت در اختيارم قرار دهد. يادداشت فيضي را خطاب به مسئول بايگاني مي گيرم و از اتاق اش بيرون مي زنم. توي اين فكر هستم كه محسن خان اسم كوچك مسئول بايگاني است يا نام خانوادگي اش كه مهرداد را روي نيمكت توي راهرو نمي بينم. اتاق هاي راهرو را يكي يكي دنبال مهرداد مي گردم اما پيداش نمي كنم. چند دقيقه به جمعيت خيره مي شوم تا بلكه او را لا به لاي مردمي كه به سرعت از توي راهرو گذر مي كنند پيدا كنم اما اثري از او نيست. دشت شويي ها، تراس و حتي نماز خانه را - كه مطمئن هستم آن جا نمي رود وارسي مي كنم اما اثري از او نيست. كم كم نگران مي شوم. آسانسورها هنوز خراب اند. از پله ها پايين مي روم و توي پله ها و پاگردها بين آدم هايي كه با عجله بالا و پايين مي روند دنبال اش مي گردم اما نيست.
توي حياط دادگستري كه مي رسم كناري مي ايستم تا نفسي تازه كنم. گوشه اي از حياط، جمعيت از شلوغي سياهي مي زند. به سمت شلوغي مي روم. مرد اعدامي كه طبقه ي ششم او را ديده بودم، وسط حلقه اي از مردم و ماموراني كه اطراف اش را گرفته اند، اين بار به جاي فرياد التماس مي كند. گريه امان اش نمي دهد و مثل زن شوهر مرده شيون مي كند. مهرداد را لاي جمعيت مي بينم كه محو مرد مخكوم به اعدام ، شيشه هاي عينك اش را پاك مي كند.
چند دقيقه ي بعد توي زير زمين ساختمان دادگستري هستيم. مسئول بايگاني جوان سي و چند ساله ي بذله گويي است كه بيش تر موهاي سرش ريخته و وقتي راه مي رود اندكي مي لنگد. چند بار لنگ زنان لا به لاي قفسه هاي پر از پرونده مي رود و بر مي گردد تا پوشه ي پاره و رنگ و رو رفته اي را از لاي يك زونكن زهوار در رفته كه دو برابر ظرفيت اش پوشه توي آن گذاشته اند بيرون مي آورد. وقتي پرونده ي پارسا را به دست ام مي دهد مي گويد اين هم نامه ي اعمال آقاي پارسا، اميدوارم بهشتي باشه.
به شوخي مي گويم من مرده شو هستم. بهشت و جهنم آدم ها به من مربوط نيست.
روي چهار پايه ي چوبي مي نشيند.
همه ما مرده شو هستيم اخوي. اما مرده شوها هم بالاخره مي ميرند.
من و مهرداد پشت يك ميز چوبي مي نشينيم و با عجله شروع مي كنم به ورق زدن پرونده . مهرداد سيگاري آتش مي زند و درباره مرد اعدامي كه ديده است از محسن خان سئوال مي كند. به حرف هاشان گوش نمي دهم و مي خواهم بيش ترين استفاده را از يك ساعتي كه پرونده در اختيارم است ببرم. مشغول يادداشت برداشتن هستم كه ناگهان مسئول بايگاني چيزي به مهرداد مي گويد كه وادارم مي كند دست از كارم بكشم و لحظه اي با تعجب نگاه اش كنم. نمي دانم مهرداد چه پرسيده بود كه محسن خان مي گويد مرده شوها از مرده ها نمي ترسند اما از مرگ مي ترسند. مهرداد از او مي پرسد تو چه طور؟ تو از مرگ مي ترسي؟
لبخندي مي زند و مي گويد شايد باورتون نشه اما مرگ از من مي ترسه نه من از او. البته كه نه من و نه مهرداد حرف اش را باور نمي كنيم.
دوباره پرونده سيصد و چه و سه صفحه اي را ورق مي زنم. عكسي از پارسا به مقواي ليمويي رنگ پوشه ميخ شده است. گزارش فشرده بازپرس در همان صفحه هاي اول است.
دكتر محسن پارسا استاد فيزيك دانشگاههاي ايران ، حوالي ساعت هفت و پانزده دقيقه ي بعد از ظهر روز چهارشنبه، هفدهم مهرماه سال هزار و سيصد و هفتاد و دو، به طبقه ي هشتم ساختمان بيست و شش طبقه ي تجاري نگين آبي رفته و خودش را از پنجره ي رو به خيابان اتاقي به پايين پرتاب كرده است. اين اتاق دفتر فروش كارخانه اي مي باشد كه نوعي حشره كش خانگي توليد مي كند. بر اساس اظهارات شهود محلي و تائيد پزشكي قانوني، مشاراليه در جا كشته شده است. در لحظه ي بروز واقعه ، به جز منشي دفتر فروش كارخانه به نام خانم فرانك گوهر اصل فرزند منصور فرد ديگري در محل حادثه حضور نداشته است.
چند صفحه بعد متن بازجويي بازپرس از فرانك گوهر اصل است كه مستقيما از روي نوار پياده شده است.
ساعت هفت غروب بود كه آقاي پارسا اومد دفتر و گفت كه مي خواد تعداد زيادي حشره كش بخره. خيلي زياد. من فرم سفارش كالا رو دادم به او. باور كنيد اصلا به قيافه اش نمي اومد كه ديوونه باشه. خيلي خونسرد بود . وقتي ياد اون لحظه مي افتم تمام بدنم شروع مي كنه به لرزيدن . پارسا گفت حشره ها هم حق دارند زندگي كنند چرا ما بايد اون ها رو بكشيم؟ من گفتم، يعني به شوخي گفتم اگه شما حشره ها رو دوست داريد پس چرا مي خواهيد اين همه حشره كش بخريد؟ گفت هر چند دوست داشتن دليل قانع كننده اي براي نكشتن نيست، اما من قصد كشتن حشره ها رو ندارم. بعد از من خواست اگه كاتالوگ يا بروشوري درباره ي حشره كش ها در دفتر هست نشونش بدم. من رفتم توي اتاق مجاور كه از توي قفسه ي كتابخانه چند تا كاتالوگ بيارم. وقتي برگشتم پارسا رو نديدم.
در اين جا شاهد شروع مي كند به گريه كردن و وقتي آرام مي شود ادامه مي دهد وقتي برگشتم پارسا رو نديدم. كيفش روي ميز عسلي بود و به همين خاطر خيال مي كردم جايي رفته و به زودي برمي گرده. چند دقيقه اي منتظرش موندم اما نيومد. بعد چشمم به پنجره افتاد كه درهاش باز بود. رفتم درهاي پنجره رو ببندم كه سر و صدايي از پايين شنيدم. وقتي نگاه كردم مردم رو ديدم كه به سمت جسدي كه وسط افتاده بود مي دويدند. شاهد دوباره شروع به مي كند به گريه كردن.
خانم گوهر اصل ، سعي كنيد آروم باشيد. حرف هاي شما براي كشف حقيقت براي ما خيلي اهميت داره. اون روز آقاي پارسا چيزي درباره زندگي خصوصيش گفت يا نه؟
نه، نگفت تمام حرف هاي پارسا چيزهايي بود كه گفتم. پارسا فقط درباره ي حشره كش ها صحبت كرد.
مهرداد با جوان بذله گوي بايگاني گرم گفت و گوست. دقيقه اي به حرف هاشان گوش مي دهم. كلمات پركنده اي درباره جنگ و گلوله و خمپاره و خون و آوارگي و ترس و شهادت و بهشت مي شنوم و باز محو پرونده مي شوم. بنابرگزارش پزشكي قانوني كه در صفحه ي نود و هشت پرونده ثبت شده، مقتول در اثر خون ريزي شديد مغزي در جا كشته شده است. در گزارشي هم كه پس از معاينه ي دقيق جسد تهيه شده به جزئيات بيشتري اشاره شده است.
استخوان هاي هر دو پاي مقتول شكسته شده و ستون فقرات، كتف چپ، گردن و قفسه سينه اش به شدت آسيب ديده اند.
انگشت نگاري از جسد و محل حادثه دخالت هر فرد يا افراد ديگر را در قتل مطلقا نفي مي كرد. ظاهرا مبناي تبرئه ي منشي دفتر فروش كارخانه ي حشره كش سازي همين گزارش بوده است. اظهار نظر كارشناس روان شناس دادگستري كه به تحليل شرايط عام وقوع خودكشي پرداخته جالب است.
امكان اقدام به قتل يا خودكشي زماني به وجود مي آيد كه فرد امكان گريز از وضعيت ناهنجار و دشواري را كه در آن گرفتار شده است ناممكن بداند. موقعيت بحراني مي تواند معضلي باشد كه شخص از حل آن ناتوان است يا گمان مي كند كه ناتوان است. در چنين شرايطي ذهن او براي رهايي از بحران و در واقع براي حل مسئله دو راه حل غير طبيعي را ممكن است انتخاب كند. در راه حل اول او مي كوشد تا صورت مسئله را پاك كند. در اين حالت اگر مانع انساني وجود داشته باشد معمولا قتل رخ مي دهد. در راه حل دوم، سوژه بنا به دلايلي نمي تواند صورت مسئله را پاك كند. در چنين موقعيتي او اقدام به محو كردن حل كننده ي مسئله مي گيرد. در اين وضعيت پديده ي خودكشي رخ مي دهد.
مهرداد و محسن خان با صداي بلند مي خندند و من بي اختيار سرم را بالا مي آورم تا از موضوع سر در بياورم اما چيزي دستگيرم نمي شود. از وقتي كه مهرداد از آمريكا برگشته اين اولين باري است كه مي بينم اين طور مي خندد.
بقيه ي پرونده را ورق مي زنم . اظهار نظر بازپرس فيضي اواخر پرونده است. به عقيده او كار ذهني شديد، تجرد و ياس مجهولي پارسا را وادار به انتحار كرده است. اما اين ياس مجهول چيست؟ همه ي گره كار در همين پرسش نهفته است. چرا پارسا مايوس شده است؟ فيضي درباره اين كه پارسا چرا مايوس شده است هيچ توضيحي نداده يا نداشته است كه بدهد. پرونده را مي بندم و محتويات پاكتي را كه ضميمه ي پرونده است روي ميز مي ريزم. كيف پول جيبي، دسته كليد، خودكار فشاري كه از بالا شكسته شده و تكه هاي شيشه ي خرد شده عينك پارسا همه ي چيزهايي است كه لحظه ي حادثه همراه او بوده است. يك برگ كاغذ هم هست كه آدرسي روي آن نوشته شده و جا به جا از خون سياه شده است. آدرس را يادداشت مي كنم و وقتي سرم را بالا مي آورم چيزي مي بينم كه بهت ام مي زند. محسن خان پاي مصنوعي اش را از زانو جدا كرده و روي ميز گذاشته است. مهرداد محو حرف هاي اوست. محسن خان مي گويد وقتي تركش خمپاره به پاش اصابت كرده با چشم خودش پاي خودش را ديده كه از بدنش جدا شده و روي خاك ريز افتاده است.
از پله ها كه بالا مي آييم لحظه اي توي چشم هاي مهرداد نگاه مي كنم كه خيس آب شده اند. از اين كه قبول كرده ام امروز همراه من باشد توي دل هزار بار به خودم نفرين مي فرستم.
با اين وضع روحي كه مهرداد دارد بهترين كار براي او اين است كه گوشه ي خانه بنشيند تا برگردد آمريكا. توي ماشين مي نشينم و من از سر كنجكاوي به طرف محل خودكشي پارسا مي روم. مهرداد هنوز توي خودش است. كلمه اي با هم حرف نمي زنيم. راديو ماشين را روشن مي كنم تا حواس مهرداد را كه لابد پيش محسن خان بذله گو است، پرت كنم. راديو دستور درست كردن سس گوجه فرنگي را به خانم هاي خانه دار آموزش مي دهد.
روبه روي ساختمان نگين آبي ماشين را پارك مي كنم و هر دو به آن طرف خيابان، جايي كه پارسا خودش را روي زمين پرت كرده بود، مي رويم. مهرداد از سيگار فروش كنار خيابان چند نخ سيگار مي خرد و يكي از آن ها را همان جا روشن مي كند. باد سردي از سمت شمال توي خيابان مي پيچد و من از سرما دست ها را توي جيب هاي پالتوم فرو مي كنم. مهرداد كمي دورتر، كنار آتشي كه سيگار فروش روشن كرده، خودش را گرم مي كند. چند بچه كه تازه از دبستان تعطيل شده اند با سنگ دنبال گربه اي مي دوند. من به آسفالت سياه خيابان طوري خيره شده ام كه انگار علت خودكشي پارسا را روي آسفالت نوشته اند! اگر به سرعت از جلو من مي گذرد و از ترس بچه هايي كه دنبال اش كرده اند خودش را توي سطل زباله ي كنار خيابان مخفي مي كند. من ، محو آسفالت خيابان اما از عمق جان زير لب مي گويم خداوندي هست؟ سيگار فروش كنار خيابان از دور فرياد مي زند آقا چيزي گم كرده اي؟

۸
مهرداد را مي رسانم خانه. اذان غروب است كه با آپارتمان ام مي رسم. در را كه باز مي كنم از لاي در كاغذي روي زمين مي افتد. نامه اي است از جيرفت و روي كاناپه كه مي نشينم تلفن زنگ مي زند . سايه است و مي خواهد بداند براي جواب سئوال اش فرصت كرده ام سراغ عليرضا بروم يا نه. مي گويم دادگستري بوده ام اما تا آخر هفته حتما از علي سئوال خواهم كرد. سايه اعتراضي نمي كند. حرف ديگري هم نمي زند و هر دو گوشي را مي گذاريم. توي اين دو سال كه با سايه عقد كرده ام هيچ وقت نشده است كه به چيزي اعتراض كند. اگر هم درباره عروسي اش عجله دارد، به خاطر اصراري است كه خانواده اش به او مي كنند . براي سايه به همه چيز مثل تخته سنگ، محكم و ترديد ناپذير است. در اين كه من بهترين مرد زندگي اش هستم و او را خوشبخت خواهم كرد و در اين كه تا چند سال ديگر چند بچه ي قد و نيم قد دور و برمان ريخته است، به همان اندازه يقين دارد كه موسي از لاي پيراهن اش يك گوي نوراني بيرون آورده يا خداوند روزگاري بر كوه طور تجلي كرده است. كاش ذره اي از يقين سايه در من بود. حتي در بان يان ساختمان، سپور محله، ميوه فروش سر خيابان، پدر ميليونر سايه و هزاران آدم عادي ديگر چنان با يقين زندگي مي كنند كه من هميشه به يقين آن ها حسرت مي خورم. يقين آن ها از كجا آمده است؟ از جهل؟ اگر ندانستن و فكر نكردن به ماهيت آفرينش چنين يقيني مي آورد من به سهم خودم به هر چه دانستن اين چنيني است لعنت مي فرستم. نامه را باز مي كنم.
سلام داداش يونس، اميدوارم كه حالت خوب باشد. همه ي ما خوب هستيم. فقط حال مادر خوب نيست. سينه اش عفونت كرده و مرتب سرفه مي كند. باهاش هم كه از قبل درد مي كرد، حالا مثل سنگ شده است. ديگر نمي تواند راه برود. خودش مي گويد اين چيزها را برايت ننويسم تا حواست به درس و مشق ات باشد. اما اگر اين چيزها را به تو نگويم به چه كسي بگويم؟ هفته ي قبل دكتر يك نسخه برايش نوشت كه هيچ كدام از داروهاش را داروخانه هاي جيرفت نداشتند. نسخه را همراه نامه مي فرستم تا اگر داروهاش را در تهران پيدا كردي به جيرفت پست كني . ديگر اين كه چند روز پيش خواستگار برايم آمد. معلم ادبيات است. قرار گذاشته ايم براي عيد كه به جيرفت مي آيي با او حرف بزني. تا نظر شما چه باشد. به اميد ديدار.
خواهرت مونس
18/11/74

نامه را روي ميز عسلي كنار تلفن مي گذارم و روي كاناپه دراز مي كشم. دوباره چشمم به ترك گوشه ي سقف مي افتد. غلتي مي زنم و راديو را روشن مي كنم. بعد از موزيك كوتاهي برنامه ي قصه ي شب راديو براي كودكان شروع مي شود. پلك هام سنگين شده اند. دلم براي مادرم و مونس تنگ شده است. خانم قصه گو به همه بچه هاي شنونده سلام مي كند و من فكر مي كنم اگر پارسا بي خودي و فقط در اثر جنون آني خودش را از آن ساختمان لعنتي پايين پرت كرده باشد چه؟ قصه درباره دوستي گنجشك كوچولو و كرم ابريشمي است كه روي درخت توتي با هم زندگي مي كرده اند. با خودم مي گويم اگر مادرم بميرد چه؟ قصه گو مي گويد كرم دوست داشت گنجشك پرواز كند اما نمي توانست. يك روز گنجشك او را با نوك تيز و كوچك اش گرفت و پرواز كرد اما تيزي منقار گنجشك ، بدن نرم ابريشم را زخمي كرد. اگر پايان نامه ام را به موقع تمام نكنم چه؟ كرم به گنجشك گفت دلش مي خواهد خودش پرواز كند نه اين كه گنجشك او را پرواز دهد. اگر كتابي از من منتشر نشود چه؟ اگر مشهور نشوم چه؟ چند روز بود گنجشك كوچولو كرم ابريشم را گم كرده بود و با اين كه تمام جنگل را دنبالش گشته بود اما او را پيدا نكرده بود. ياد من باشد فردا سراغ عليرضا بروم و درباره ي پايان نامه ي سايه از او چند سئوال بكنم. تا اين كه يك روز پروانه ي زيبايي آمد و آمد و آمد و كنار گنجشك كوچولو ، روش شاخه ي درخت توت، نشست. پروانه خانم به گنجشك كوچولو سلام كرد و گفت مرا مي شناسي؟ چرا پارسا دفتر فروش كارخانه ي حشره كش سازي را براي خودكشي انتخاب كرده بود؟ گنجشك كوچولو گفت نه، تا حالا شما را نديده ام. بايد سري به خانه پارسا بزنم. شايد آن جا سرنخي پيدا كردم. پروانه گفت چه طور مرا نمي شناسي!؟ من همان كرم ابريشم هست. مدتي توي پيله اي كه ساخته بودم زندگي مي كردم و بعد تبديل شدم به پروانه. خداوندي هست؟ خداوندي نيست؟ تلفن زنگ مي زند و من بي حوصله گوشي را برمي دارم. بفرمائيد.
آقاي فردوس؟ يونس فردوس؟
خودم هستم بفرماييد.
بنده كيوان بايرام هستمم هم كلاسي دوران كودكي مرحوم پارسا.
اسم پارسا را كه مي شنوم روي كاناپه نيم خيز مي شوم. راديو هنوز روشن است.
گفتيد هم كلاسي پارسا؟
بله آقا. البته من مثل او شاگر درس خواني نبودم به همين خاطره كه خيلي پيشرفت نكرده ام. آگهي شما رو توي روزنامه ديدم. آخرين باري كه محسن رو ديدم چند ساعت قبل از خودكشي ش بود. وقتي خبر خودكشي ش رو توي روزنامه خوندم به خانمم گفتم كه ملاقات ما با او درست چند ساعت قبل از خودكشي ش بوده. اون روز حرفهايي با هم زديم كه شايد به درد شما بخوره.
آدرس محل كارش را يادداشت مي كنم و براي فردا قرار ملاقات مي گذاريم. راديو، خبرهايي درباره كشتار رواندا و افغانستان و بوسني و جنوب لبنان پخش مي كند. من پشت به پنجره ، هنوز روي كاناپه نشسته ام. چشم ام به ساعت روميزي مي افتد كه از كار افتاده و زمان نامربوطي را نشان مي دهد. راديو مي گويد فردا هوا دو درجه سردتر مي شود.
ساعت نه صبح است كه براي ديدن كيوان بايرام به سلاخ خانه مي رسم. بايرام مسئول بازرسي لاشه هاي گاو و گوسفندي است كه آن جا كشتار مي شوند. احتياجي به پرس و جو نيست. از همان دور او را تشخيص مي دهم. روپوش سفيدي پوشيده و با مهر دامپزشكي لاشه ها را تاييد مي كند. بوي خون و تعفن همه جا را پر كرده است. صداي خرخر هر حيواني كه ذبح مي شود تامدت ها ادامه دارد. تقريبا همه جا تاريك است. سلاخ ها چكمه هاي ساق بلند و روپوش هاي سياه پلاستيكي ضخيمي به تن كرده اند. از لبه هاي روپوش ها شان دائم خون مي چكد. خودم را به بايرام معرفي مي كنم. سيگارش را از لب اش بيرون مي آورد و از اينكه نمي تواند براي صحبت كردن از سلاخ خانه بيرون بيايد عذر خواهي مي كند. جواني سي و چند ساله به نظر مي رسد. چهار شانه است و موهايي بور دارد. كنار جوي وسط دالان كه خونابه هاي كشتارگاه را بيرون مي برد ايستاده ايم . مي گويدحدود سه ساعت قبل از خودكشي، پارسا را توي سينما شهر قصه و قبل از ديدن فيلم آگرانديسمان ديده است.
احوال پرسي كرديم و من خانمم رو به دكتر معرفي كردم.
چي؟ حرف خاصي هم زديد؟ پارسا چيز خاصي نگفت؟
گاوي را با سر و صداي زياد از ته كشتارگاه داخل دالان مي آورند. گاو، نيمه وحشي به نظر مي رسد و چند نفر با طناب آن را مهار كرده اند. بايرام سيگارش را گوشه لب اش مي آورد و مهرش را روي لاشه اي مي كوبد.
نه فقط من به شوخي و كنايه گفتم دكتر، چه طور شد ياد سينما افتاديد. از دانشگاه تا سينما كلي فاصله س.
گاو چرخي مي زند و با كله به طرف يكي از آدم هاي اطراف اش هجوم مي برد.
بوي خون به دماغش رسيده. بوي خون گاوها رو وحشي مي كنه.
دكتر چي گفت؟
گفت، به شوخي گفت، فكر نمي كردم سينما بتونه ازاين غلط ها بكنه. گفتم چه غلطي؟ پارسا گفت حل معادلات پيچيده. يايك همچو چيزي. دقيقا خاطرم نمي آد كه عين كلماتش چي بود اما خوب يادم هست كه خانمم به خاطر اين حجرفش خيلي تعجب كرد. تمامش همين بود. نمي دانم كمك تون كردم يا....
ديگر چيزي نمي شنوم. به تاريكي ته سلاخ خانه خيره شده ام كه انگار چيزهايي آن جا تكان مي خورد. انگار چند نفري روي حجم سياه بزرگي خم شده اند تا نگذارند تكان بخورد. صداهاي عجيبي مثل صداي جيغ زني كه موهاش را بكشند از توي تاريكي بيرون مي زند. بعد صدا به خرناسه اي تمام نشدني تبديل مي شود و ناگهان جوي زير پاي ما از خون گرم پر مي شود.