مي گويد چيز زيادي از اون ها دستگيرتون نميشه اما اگه فكر مي كنيد كمك تون مي كنند خوندن اون ها از نظر من اشكالي نداره.
ساعت دو بعد از ظهر است كه به آپارتمان ام مي رسيم. مهرداد ساندويچ ها را روي ميز مي گذارد و من دو تا نوشابه از توي يخچال بيرون مي آورم. ناهار كه مي خوريم مهرداد مي گويد پاسپورت مادرش را گرفته است و حالا بايد براي او ويزا تهيه كند. مي گويد از نظر سفارت سوئيس كه حافظ منافع آمريكا در ايران است خروج مادرش از كشور كه پيرزن بيماري است بدون اشكال است. بعد از ناهار مهرداد سيگاري آتش مي زند و من مي پرسم نمي خواي به جووانا تلفن كني؟ خيلي دل م ميخواهد صداش رو بشنوم. مي گويد فارسي ش خيلي خوب نيست اما شيرين حرف مي زنه.
مهرداد سراغ تلفن مي رود و من روي كاناپه دراز مي كشم. مهرداد شماره مي گيرد و من به سايه فكر مي كنم. به مادرم فكر مي كنم. به پارسا. به مونس . به علي دوباره به سايه. به منصور. به مهرداد. به پايان نامه ام. به جوليا به خداوند........

Hi Joanna

به سرعت از روي كاناپه بلند مي شوم وتلفن را روي بلندگو مي گذارم تا صداي جوونا را بشنوم. به مهرداد مي گويم از دخترش بخواهد كه فارسي صحبت كند.
جوان يكي از دوستانم اينجاست كه مي خواد صدات رو به فارسي بشنوه. حالا بگو ببينم مادر بزرگ كجاست؟
رفته است بانك پدر، مي خواي بدوني ديروز چه اتفاقي افتاد توي كودكستان؟
البته عزيزم.
مايك توي يك دقيقه تا صد شمرد اما من فقط توانست تا هشتاد و سه شمرد.
تا هشتاد و سه هم خيلي خوبه عزيزم. اون وقت ها كه من به اندازه ي تو بودم توي يك دقيقه تا شصت هم نمي تونستم بشمرم.
مارگارت تا بيست و پنج بيش تر نتوانست شمرد. آخه زبانش گرفت. آيريس مي گويد كه خداوند مي تواند توي يك دقيقه تا هزار بشمارد.
آيريس راست گفت پدر؟
گمونم حق با آيريس باشه ، جووان.
آلن را كه شناخت؟ همان كه توي زمين بازي با آينه اي كه از توي كيف خانم جكسون دزديه بود آفتاب را توي چشم بچه ها انداخت.
اين بار چه كرده جووان؟
كاري نكرد اما گفت خداوند هر كاري مي تواند كرد. آلن گفت خداوند مي تواند ساختمان چهل و دو طبقه ي خيابان گلدگيت را توي يك دقيقه خرد كند. آلن مي گويد خداوند حتي مي تواند يك كشتي بزرگ پر از ذغال سنگ را با يك فوت غرق كند يا بدون تور ماهيگيري هزار تا ماهي گنده از دريا گرفت.
مهرداد به من نگاه مي كند و با لبخند از دخترش مي پرسد نظر تو چيه جووان؟
خوب درست است كه آلن هفته قبل ساندويچ پنيرم را از توي دستم دزديد اما من فكر كرد كه در اين مورد حق با او باشد.
نظر من هم همينه جووان.
بدر؟
چيه عزيزم؟
پس به نظر تو خداوند همه كاري مي تواند انجام داد؟
البته جووان.
حتي مي تواند مامان را خوب كرد؟
مهرداد بهت زده روي صندلي مي نشيند. دست اش را روي پيشاني اش مي گذارد و به پشتي صندلي تكيه مي دهد. مي گويد

 Of course honey

۱۳
ساعت نه صبح كه دكتر مير نصر را با وقت قبلي ملاقات مي كنم. نشاني اش را در دادگستري و از روي تكه كاغذي كه وقت خودكشي در جيب پارسا بوده، يادداشت كرده ام. مطب دكتر مير نصر در طبقه ي هفتم يك برج بيست و يك طبقه است. با اين كه حدود هجده ماه قبل و فقط براي يك بار پارسا را ديده است اما بر خلاف بازپرس فيضي خيلي خوب او را به خاطر مي آورد. چيزي از خودكشي پارسا نمي داند. وقتي موضوع را به او مي گويم بيش از آن كه متاسف شود، تعجب مي كند. تلفني به منشي اش مي گويد كه پرونده ي پارسا را براي او بياورد.
مي گويم چطور نمي دونيد؟ حتي روزنامه ها خبرش رو منتشر كردند.
توي دو تا فنجان آركوروك فرانسوي قهوه مي ريزد و مي گويد من روزنامه نمي خوانم . به كساني كه اين جا مي آيند هم مي گويم روزنمه نخونند. يكي از فنجان ها را جلو من مي گذارد نه فقط روزنامه، بلكه معتقدم هر چيز ديگه اي كه بخواد اطلاعات پراكنده و دسته بندي نشده رو يك جا به مخاطب ش منتقل كنه، مضره، مضره. راديو، تلويزيون، روزنامه و ماهواره تنها كارشون اينه كه اگه نه بمب باران، اما مثل باران اطلاعات پراكنده اغلب و بي خاصيت رو بر سر شما بريزند. اين كه در بازار بورس فلان جا چه تغييري رخ داده يا تلسكوپ هابل اخيرا از دورترين نقاط فضا چي شكار كرده يا اين كه در اثر سقوط هواپيمايي در نبراسكا شصت و پنج نفر كشته شده اند يا حتي زارعي دانماركي گربه ي عجيبي رو توي اصطبل مزرعه ش پيدا كرده كه در برابر نور خورشيد سبز و در سايه به رنگ خاكستري درمي آد، چه فايده اي براي ما داره؟ واقعا دانستن اين كه زني سه قلو زاييده يا مردي دو كودك ش رو توي وان حمام خفه كرده چه اهميتي داره؟
قهوه ام را هم مي زنم و به شوخي مي گويم بالاخره باران خبر از خشك سالي جهل كه بهتره.
موافق نيستم. باران خبر دانايي انسان رو آشفته مي كنه و وقتي آگاهي كسي آشفته شد خود او هم درمانده مي شه. دانايي پريشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشي هست كه در دانستن نيست. مثلا اگه بدونيد دچار نوعي بيماري هستيد كه تا چند ماه ديگه مي ميريد، چه احساسي خواهيد داشت؟ حتي كساني احتمالا مايل اند پولي پرداخت كنند كه چيزهايي رو ندونند.
به سوال اش جوابي نمي دهم اما براي اين كه حرفي زده باشم مي گويم به هر حال در دنياي امروز فرار كردن از اين به تعبير شما باران اطلاعات كار ساده اي نيست.
كمي از قهوه اش مي نوشد و مي گويد موافق م، كار دشواريه اما به هر حال من ترجيح مي دم به جاي روزنامه خوندن يا تماشاي تلويزيون، موزيك گوش كنم يا غزلي از حافظ بخونم.
توي چشم هاش زل مي زنم و با شيطنت و لحن معنا داري مي گويم موافق ام.
منشي دكتر وارد اتاق مي شود و پرونده ي پارسا را روي ميز او مي گذارد . دكتر مير نصر با شيطنت به منشي اش كه از اتاق بيرون مي رود نگاه مي كند و مي گويد در دنياي به اين بزرگي خيلي چيزها هست كه از روزنامه و تلويزيون بهترند. موافق ايد؟
با لبخند مي گويم در حال حاضر آن چه كه از همه ي چيزها براي من مهم تره محتويات پوشه ايه كه جلو شماست.
پوشه را ورق مي زند و خيلي جدي مي گويد ما روان كاوها مثل سنگ صبور، كشيش كليسا و يا كارمندان بانك هستيم. راز ديگران رو هرگز نبايد فاش كنيم.
مطمئنا با هر تلاشي كه حتي ذره اي باعث كاهش چنين رفتارهاي ناهنجاري در اجتماع بشه كه نبايد مخالف باشيد. نامه ي دانشگاه را جلوش روي ميز مي گذارم و بار ديگر قصدم را از اين تحقيقات به او بادآوري مي كنم. مي گويم دكتر پارسا ديگه وجود نداره. خواندن اين پرونده چه ضرري مي تونه براي او داشته باشه؟
كمي فكر مي كند و بعد مي گويد پرونده را فقط با مجوز كتبي از خانواده اش مي تواند در اختيارم بگذارد.
از مطب دكتر مير نصر يكراست به دفتر كارم در سازمان پژوهش ها مي روم. يادداشتي از رئيس سازمان روي ميزم است. گزارشي از پيشرفت كار مي خواهد. چه پيشرفتي داشته ام؟ به پشتي صندلي تكيه مي دهم و چشم هام را مي بندم. به اطلاعاتي كه از دانشجويان پارسا، مادرش، پرونده قضايي و كيوان بايرام به دست آورده ام فكر مي كنم. چيزي دستگيرم نمي شود. به طرف پنجره مي روم و به پايين نگاه مي كنم. دو اتومبيل به هم كوبيده اند و خيابان را بسته اند. ماشين هاي زيادي پشت سر آن ها توي ترافيك گير كرده اند. ماشين هايي كه دورترند و از تصادف بي خبرند كلافه شده اند و دائم بوق مي زنند. كمي پايين تر، پليس برگ جريمه اي را زير برف پاك كن اتومبيلي مي گذارد كه جاي ممنوعي پارك كرده است. تلفن زنگ مي زند و من با عجله از كنار پنجره به طرف ميز كارم مي روم و گوشي را برمي دارم. صداي گرفته اي از آن طرف سيم مي آيد. اول خيال مي كنم سايه است اما صداي سايه نيست
همه چيز ناگهان به هم ريخت . وقتي بازي شروع شد من به سرعت فرار كردم و او دنبال من دويد. من گفتم من توي بازي نيستم. اما او همه ش مي گفت آهسته تر آهسته تر. دور استخري مي چرخيديم. بعد تندتر دويديم و او هم مجبور شد سريع تر بدود. به خدا تقصير من نبود. من رفتم روي لبه ي استخر. او گفت اون جا نرو! من اهميت ندادم. بعد او هم آمد روي لبه. آن قدر چرخيدم تا گيج شد. اما من گيج نشدم. به خدا تقصير من نبود. من به پشت سرم نگاه نمي كردم. خيلي ترسيده بودم. بعد شنيدم كه تالاپي افتاد توي آب. آب به سر و روي من پاشيد.
چند لحظه ساكت مي شود. قبل از اين كه بگويم شماره را عوضي گرفته است و گوشي را بگذارم، از روي كنجكاوي مي پرسم بعد چي شد؟

Nothing. Then I gradually stoped and stared at the water. But he never surfaced.

هيچي. بعد من به آرامي ايستادم و به سطح آب خيره شدم. اما او هرگز بالا نيامد.

۱۴
چند بار به مادرم تلفن زده ام اما كسي گوشي را برنداشته است. كمي نگران شده ام. روي تخت خواب دراز مي كشم و چزوه ي دست نويس پارسا را ورق مي زنم. پارسا در مقدمه ي جزوه اش نوشته است علي رغم اين كه در تكميل اين پروژه از دوستان اش كه همگي از تحجصيلات عالي در زمينه هاي رياضيات، علوم سياسي، جامعه شناسي، فلسفه و روان شناسي برخوردارند استفاده كرده است. با اين حال بررسي هاي او مطلقا علمي نيستند و بايد تنها به عنوان مقدمات و طرح اوليه ي چنين مباحثي تلقي شوند.
روي بيشتر صفحات جزوه كه از كاغذهاي شطرنجي اند، منحني هايي در دستگاههاي مختصات دو بعدي و سه بعدي رسم شده است. منحني ها شكل هندسي توابعي هستند كه به گمان پارسا روابط بين مفاهيم انساني را به زبان رياضي نشان مي دهند. مجموعه اي از اين منحني ها رابطه ي خوش بختي را به تفكيك با مفاهيمي مثل شغل، نفوذ اجتماعي، تحصيلات، شهرت و درآمد نشان مي دهند. گروه ديگري از گراف ها كوششي هستند براي بررسي كمي و كيفي يك جامعه ي ايده آل. در بررسي كمي، نقش پارامترهايي نظير وسعت خاك، ميزان جمعيت ، نسبت جوانان و زنان از كل جمعيت ، اشتغال ، توليد ناخالص ملي، امنيت و نظم اجتماعي، ثبات سياسي و قدرت نظامي در اعتلا و سرعت رشد يك جامعه مورد مطالعه قرار گرفته است. در بررسي كيفي وزن مفاهيمي مثل اقتصاد، فرهنگ، آزادي، تكنولوژي ، مذهب، هنر، بهداشت ، آموزش و صنعت نسبت به وزن كل يك جامعه ي مطلوب برآورد شده است. بخش ديگر جزوه به عناصر مخربي كه جوامع را دچار ركود و يا پس روي مي كنند مي پردازد. به همراه اين بخش آمار مفصلي از ناهنجاريهاي اجتماعي يكي از ايالات آمريكا در زمينه سرقت، كلاهبرداري، تجاوز به عنف، قتل، آدم ربايي و جعل اسناد پيوست شده است.
صداي زنگ در مي آيد. جزوه را روي ميز مي گذارم و به طرف در مي روم. ساعت ده صبح است. در را باز مي كنم. عليرضاست. آمده است تا كليد ماشين ام را بدهد. توي پذيرايي مي نشينم و من جزوه پارسا را به او نشان مي دهم. مي گويم آن را بخواند و اگر چيزي در آن ديد كه به خودكشي اش مربوط مي شود به من هم بگويد.
علي به جزوه من نگاه مي كند و با لبخند مي گويد هنوز هم مشغول نبش قبر پارسا هستي؟
اين پارسا مرده اي است كه تا مرا توي گور نذاره نمي گه چرا توي گور رفته. پارسا در خانه اش كامپيوتري داره كه شايد اطلاعات با ارزشي توي اون باشه. بالاخره تركش هاي اين پروژه به تو هم خورد، كمكم مي كني؟
چند لحظه چيزي نمي گويد. بعد مي گويد كمكت مي كنم اما گاهي پرسش هايي است كه از چرا پارسا خودكشي كرد؟ دشوارترند. پاسخ هاي اين سئوال چيزهايي هستند كه از سطح ادراك ما فراترند.
لحنش مثل هميشه پر از كنايه است.
موضوع خاصي هست كه مي خواي بگي؟
انگار صدام را نشنيده باشد ادامه مي دهد.
اين چيزها رو نميشه فهميد يا درك كرد يا حتي توضيح داد . به اين چيزها ميشه نزديك شد يا اون ها رو حس كرد و حتي در اون ها حل شد اما هرگز نمي شه اون ها رو حتي به اندازه ي ذره اي درك كرد و فهميد.
تو مجبوري با كنايه حرف بزني؟
حرفي نمي زند. جعبه ي دستمال كاغذي را روي گل ميز شيشه اي سر مي دهد. جعبه ي دستمال تا لبه ي ميز جلو مي آيد. مي گويد تا اون جا كه خاطرم هست سايه تو رو به خاطر ايمانت دوست داشت نه به خاطر عقلت.
سايه گفت كه تو در خيلي چيزها ترديد كرده اي. من از ترديدهاي تو نگران نيستم چون ترديد حق انسانه اما نگران چيز ديگه اي هستم.
نگران چي؟
سكوت مي كند دوباره مي پرسم نگران چي هستي؟
انگار كه توي ذهن اش دنبال كلمات بگردد، چند لحظه مكث مي كند و بعد مي گويد
نگران اين كه ناگهان از خودت شكست بخوري. اين كه اون قدر نزديك بشي كه ديگه چيزي ديده نشه. پارسا خودكشي كرد و تو هنوز نميدوني چرا. پاسخ ش هرچه كه باشد حقيقت كوچيكيه اما حقايق بزرگتري هم هست. آيا موسي در وادي مقدس كلام خداوند را شنيد؟ كسي نميدونه . هيچ كس نميتونه با منطق علمي ثابت كنه كه موسي در آن شب سرد و تاريك صداي خداوند را از ميان درخت شنيد يا نشنيد. آيا خداوند بر كوه طور تجلي كرد؟ كسي نميدونه. هيچ ابزار علمي برا ي اثبات و يا نفي تجلي خداوند بر كوه وجود نداره. آيا خداوند وجود داره؟ كسي نمي دونه. كسي نميتونه به پاسخ هاي اين پرسش ها كه هر كدام حقيقتي بزرگ ند نزديك بشه، اما ندانستن به همان اندازه كه چيزي رو اثبات نمي كنه نفي هم نمي كنه. ما به اين چيزها مي تونيم ايمان داشته باشيم يا ايمان نداشته باشيم. همين.
كنترل از راه دور را از روي ميز عسلي برمي دارم و تلويزيون را روشن مي كنم. علي پشت به تلويزيون نشسته است.
من به چيزهايي ايمان مي آرم كه اون ها رو بفهمم. منظورم از فهميدن تجربه و عقل است.
خرس عروسكي كوچكي را كه به كليدهاي ماشين حلقه شده توي دست اش مي گيرد و مي گويد اين حرف درستيه.
تو خداوند رو تجربه مي كني؟
كليدها را روي ميز رها مي كند آدم هايي رو مي شناسم كه نه تنها وجود خداوند، بلكه ويژگي هاي او رو هم با نوعي بازي درك مي كنند و لذت مي برند. منظور من از بازي دقيقا تجربه كردن خداونده.
از حرف هاش كمي عصبي شده ام اما سعي مي كنم خونسرد باشم.
ممكنه براي اين ملحد توضيح بدي كه با چه ابزاري و در چه آزمايشگاهي ميشه خداوند رو تجربه كرد؟
تلويزيون فيلم مستندي درباره ي تاريخچه ي ساخت تلسكوپ نشان مي دهد. علي با دقت توي چشم هام نگاه مي كند و با صداي گرفته و آهسته چيزي مي گويد كه براي شنيدن اش مجبور مي شوم سرم را به طرف او خم كنم. با لحني پر از اندوه مي گويد متاسف م من واقعا از اين كه ملحدها نمي توانند خداوند رو تجربه كنند متاسف م . در تجربه ي خداوند، بر خلاف تجربه ي طبيعت كه قانون هاش بعد از آزمايش به دست مي آد، اول بايد به قانوني ايمان بياري و بعد اون رو آزمايش كني. حتي بايد بگم هر چه كه ايمانت به اون قانون نيرومند تر باشه احتمال موفقيت آزمون ها بيشتره. يعني هر اندازه كه به خداوند باور داشته باشي خداوند همان اندازه براي تو وجود داره. هر چه بيشتر به او ايمان بياوري، وجود و حضور او براي تو بيشتر مي شه.
دست هاش رو توي هم گره مي زند و چند لحظه سكوت مي كند. دو قطره اشك گوشه ي چشم هاش جمع شده اند اما نمي ريزند. چيز زيادي از حرف هاش سر در نمي آورم اما مثل هميشه حس مي كنم انسجام و منطق شيريني در كلام اش وجود دارد. منطقي كه يا بايد تمام گزاره هاش را بپذيري يا هيچ كدم شان را . يك برگ دستمال كاغذي بيرون مي آورد و رطوبت چشم هاش را مي گيرد. مي گويد گرچه هستي خداوند ربطي به ايمان ما نداره اما احساس اين هستي كاملا به ميزان ايمان ما مربوطه.
علي دوباره به جعبه ي دستمال كاغذي روي ميز خيره مي شود و اين بار با شدت بيشتري به آن تلنگر مي زند. جعبه مقوايي دستمال كاغذي مي لغزد تا از كنار خرس عروسكي جاكليدي مي گذرد و به گوشه ي فنجان برخورد مي كند و اندكي مايل مي شود و بعد به سرعت به لبه ي ميز نزديك مي شود. براي لحظه اي دست ام را جلو مي برم تا مانع افتادن جعبه از روي ميز شوم اما دستمال نمي افتد. جعبه هاي دستمال در حالت ناپايداري متوقف مي شود. تنها جزء كوچكي از آن روي ميز است و بقيه اش در هوا معلق مانده است! من، حيرت زده محو جعبه دستمال شده ام. با آميزه اي از شگفتي و هيجان و ترديد و پرسش و ترس به علي نگاه مي كنم. علي با دست هاش صورت اش را پوشانده است و تكان نمي خورد.

۱۵
توي ماشين، پشت چراغ قرمز تقاطع گاندي و جهان كودك نشسته ام و به مهرداد فكر مي كنم. چند روز است او را نديده ام. دنبال گرفتن ويزاي آمريكا براي مادرش است. روزهاي آخر بهمن ماه است و هوا بي اندازه سرد شده است. نسيم سردي از پنجره ي ماشين تو مي زند. قرار است امشب، من و مهرداد و عليرضا، توي يكي از رستوران هاي دنج تجريش شام را با هم بخوريم. با پرواز فردا صبح به اصفهان مي روم تا با شهره بنيادي كه اين ترم به اصفهان منتقل شده ، حرف بزنم. از اصفهان كه برگشتم بايد مهتاب كرانه را پيدا كنم. خيلي دلم مي خواهد پرونده ي پارسا را هرچه زودتر ببندم و خود را از اين آوارگي خلاص كنم. از اين وضع خسته شده ام. بيش از ده سال است كه مثل كولي ها توي دانشگاه هاي تهران پرسه مي زنم. از اين دانشگاه به آن دانشگاه. ديگر از كلاس و ترم و واحد و اين جور مزخرفات حال ام به هم مي خورد. فردا صبح هم عليرضا مي رود سراغ كامپيوتر پارسا تا اين چند روزي كه تهران نيستم فايل هاي آن را وارسي كند.
هنوز چراغ قرمز است و ماشين ها پشت سر هم قطار شده اند. مدتي است كه از سايه بي خبرم. از مادرم و مونس هم بي خبرم. پارسا و پارسا و پارسا و پارسا. همه چيزم شده است پارسا. مادرم، خواهرم، زن ام، زندگي ام. حتي خودم هم شده ام پارسا. لعنت به پارسا. لعنت به من كه اين پايان نامه را انتخاب كردم. اين تز لعنتي دارد همه زندگي ام را مي سوزاند. حتي ذره اي هم پيشرفت نكرده ام. يك اسپيروي زرشكي 2000 كنارم مي ايستد و شروع مي كند به بوق زدن. از پشت شيشه ي دودي آن لحظه اي به راننده اش، كه حالا برايم دست تكان مي دهد، نگاه مي كنم. پرويز است. برادر يكي از هم كلاسي هاي سال هاي دانشگاه. از آن جانور هاي خوشگل و پول دار و حقه باز. دختري كه عينك آفتابي به چشم زده، كنارش نشسته است. شيشه ماشين را كه پايين مي آورد ، صداي موزيك راك اند رول از لاي پنجره ماشين اش مي زند بيرون.
مي گويد سلام يونس، كجايي پسر؟
لبخندي مي زنم و شيشه ي ماشين را پايين مي آورم. به چراغ راهنمايي اشاره مي كنم و مي گويم پشت چراغ قرمز . بعد يكي از بي خاصيت ترين سئوال هاي تمام عمرم را از او مي پرسم چه خبر؟
بوي تند ادكلن از توي ماشين اش زير دماغ ام مي پيچد . پرويز لب هاش را غنچه مي كند و با شيطنت به دختري كه بغل دست اش نشسته اشاره م يكند و مي گويد
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
بعد مي زند زير خنده. دختر بغل دست اش هم شروع مي كند به خنديدن. با خودم فكر مي كنم پرويز سه جمله است پرويز فكر نمي كند، پرويز شاد است، پرويز راحت است.
مي گويد هستيم ديگه. يا قاطي پايت افتاديم تو پارتي. ياداغ دود يا عشق و حال. خلاصه جور جوريم. يا با شوري جون يا با شيرين جون. وقتي هم هيچ كدوم نبود جمال ثريا رو عشق است......
نور خورشيد صاف توي چشم ام مي تابد. آفتاب گير بالاي شيشه را كه پايين مي آورم، چشم ام مي افتد به عكس سايه كه آن را پشت افتاب گير چسبانده ام. سايه توي عكس زير يك تابلوي آگهي تجاري بزرگ كه ساعت اماكس را تبليغ مي كند ايستاده و رو به نقطه نامعلومي لبخند مي زند. پرويز هنوز دارد حرف مي زند اسي خان به سيا گفت خفه شو! گفت خودش شنيدم كثافت! سيا گفت اشتباه شنيدي اسي خان! اسي گفت مي كشمت! مي كشمش! به خدا هر دوي شما رو مي كشم. گفتم اسي خان آروم باش! گقتم سيا تو كوتاه بيا و بگو غلط كردم ، بگو نفهميدم . بگو نوكرت ام. اسي گفت بي معرفت! بي غيرت! خون خون ش رو مي خورد. حق داشت. به سياوش گفتم آخه اين همه دختر تو شهر ريخته اون وقت همه رو ول كرده اي رفتي سراغ سوسن؟
سوسن ديگه كيه؟
پرويز به چراغ راهنماي مقابل كه حالا چراغ زرد آن روشن شده است نگاهي مي اندازد و مي گويد آبجي اسي خان ديگه فدات شم.
چراغ سبز مي شود و ناگهان اسپيروي زرشكي لاي صدها اتومبيلي كه به سمت شمال بالا مي روند گم مي شود. بعد انگار چيزي گنگ و نامفهوم مثل بيرون آمدن غوكي از لا به لاي باتلاقي لزج و سياه از اعماق ذهن ام بالا مي آيد و بالا مي آيد و من را وسط تقاطع گاندي، وسط ماشين هايي كه ديوانه وار به اطراف پراكنده مي شوند بي چاره مي كند. كلافه و درمانده به دو طرف خيابان نگاه مي كنم و بعد مثل بچه اي كه توي خيابان مادرش را گم كرده باشد ترس برم مي دارد. دو دستي فرمان ماشين را مي چسبم و لحظه اي چشم هام را روي هم مي گذارم تا آن چيز نامفهوم شفاف شود و من از خودم بپرسم خداوندي هست؟

۱۶
غروب است. صداي اذان از پنجره توي اتاق مي پيچد. سايه چادر سفيد گل داري به سر كرده و رو به جنوب نماز مي خواند. من تلويزيون تماشا مي كنم. مادر سايه بشقاب ميوه اي روي ميز مي گذارد و از اتاق بيرون مي رود. تلويزيون برنامه ي مستندي درباره ي نحوه ي از بين بردن علفهاي هرز پخش مي كند. سايه نمازش را تمام مي كند و مي آيد و روبه روي من روي كاناپه مي نشيند. سيبي از توي بشقاب برمي دارم و با چاقو آن را پوست مي گيرم.
مي گويم قبول باشه.
گره چادرش را از زير چانه اش باز مي كند و مي گويد خدا قبول كنه.
سيب را با كارد چهار قارچ مي كنم و مي گويم توي چادر نماز قشنگ تري.
چادرش را دور پاهاش مي پيچاند و مي گويد نمي خواد مثل بچه ها با من رفتار كني. نبايد به علي زنگ مي زدم. راست اش چاره ي ديگه اي نداشتم. خيلي ترسيده بودم.
مي گويم هنوز هم مي ترسي؟
نه نمي ترسم . علي گفت دليلي براي ترسيدن وجود نداره. گفت شك كردن مرحله خوبي در زندگيه اما ايستگاه خيلي بدي است.
چنگال را توي يكي از قاچ هاي سيب فرو مي كنم اگه من براي هميشه توي اين ايستگاه پياده شده باشم چي؟
روسري اش را برمي دارد و موهاش روي شانه هاش مي ريزد.
علي مي گه چنين چيزي امكان نداره چون شك فقط يك توهمه. خداوند هست و بودنش هم ربطي به ما، ترديدهاي ما و دانايي ما نداره. گفت آن طرف اين شك چيزي نيست تا تو توي اون سقوط كني. علي گفت شك توهم حفره است.
به هر حال به خاطر اون روز متاسفم. واقعا متاسفم.
چند لحظه نگاهم مي كند و بعد مي گويد هر چه باشد شوهر آينده ي من هستي. عزيز مي گه مردها هر قدر هم كه بزرگ بشن و با سواد بشن و پول دار بشن، اما باز هم مثل بچه ها هستند. زود هر مي كنند، زود پشيمان مي شن و زود هم آشتي مي كنند. ممكنه جلو زن ها چيزي نگن اما تنها كه شدند شروع مي كنند به بغض كردن. مي گه به همين خاطره كه كسي گريه ي مرها رو نمي بينه. عزيزي ميگه زن ها هر قدر هم كه كوچيك باشند اما مادرند. پناه مردها هستند. حتي دختر كوچولوها پناه باباشون هستند. عزيز گفت كه برمي گردي.
از روي مبل بلند مي شوم و مي روم روي زمين جلو او زانو مي زنم. نگاهم به دست هاش مي افتد و همان جا ثابت مي ماند. چند لكه سفيد كه لابد به خاطر شستن زياد ظرف هاست پشت دست هاش پيدا شده است.
مي گويم عزيز راست ميگه.
نميدانم چه مرگ ام شده است. توي كله ام هياهوست. احساس مي كنم مثل بچه هاي دبستاني هيچ چيز نمي دانم . ساده ترين سئوال ها براي من معماي پيچيده شده اند. همه جا تاريك شده است. انگار كور شده ام. سرم را روي زانوهاي سايه و لاي چادر سفيدش مي پوشانم و دست هاش را توي دست هام مي گيرم. انگار بغض چند ساله اي در ن مي تركد. بوي عطر ياس از چادر نماز سايه توي ريه هام مي پيچد. سايه دست هاش را از لابه لاي انگشتان ام بيرون مي آورد و آنها را لاي موهام فرو مي كند و شروع مي كند به خواندن شعري كه عجيب براي من آشناست
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد / من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام / و پلك چشم ام هي مي پرد / و كفش هايم هي جفت مي شوند / و كور شوم / اگر دروغ بگويم / كسي مي آيد / كسي ديگر / كسي بهتر / كسي كه مثل هيچ كس نيست / و مثل آن كسي است كه بايد باشد / و قدش از درخت هاي خانه معمار هم بلند تر است / و صورت اش / از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان كه مادر / در اول نماز و در آخر نماز صداش مي كند / يا قاضي الحاجات است / و مي تواند / تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را / با چشم هاي بسته بخواند / من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام / و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام / كسي مي آيد / و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند / و نمره ي مريض خانه را قسمت مي كند / و سهم ما را مي دهد / من خواب ديده ام .....
سايه انگشت هاش را از توي موهام بيرون مي آورد و براي لحظه اي توي انگشتانم گره مي زند. بعد دست اش را روي پيشاني ام مي گذارد، بعد روي چشم هام كه حالا مي سوزند و ناگهان پر از آب شور مي شوند.