:: کویر - بخش 1
نویسنده:
شهید دکتر علی شریعتی
[+]
مترجم:
|
ارسال شده توسط: امیر حسین
[+]
منبع:
هبوط در كويــر/ مجموعه آثار 13
[+]
|
نسخه قابل چاپ
اشتراک گذاری:
|
كوير انتهاي زمين است؛ پايان سرزمين حيات است؛ در كوير گويي به مرز عالم ديگر نزديكيم و از آنست كه ماوراءالطبيعه را ـ كه همواره فلسفه از آن سخن ميگويد و مذهب بدان ميخواند ـ در كوير بچشم ميتوان ديد، ميتوان احساس كرد. و از آنست كه پيامبران همه از اينجا برخاستهاند و بسوي شهرها و آباديها آمدهاند. «در كوير خدا حضور دارد»! اين شهادت را يك نويسنده روماني داده است كهبراي شناختن محمد و ديدن صحرائي كه آواز پر جبرئيل همواره در زير غرفه بلند آسمانش بگوش ميرسد، و حتي درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگش و سنگريزهاش آيات وحي را بر لب دارد و زبان گوياي خدا ميشود، به صحراي عربستان آمده است و عطر الهام را، در فضاي اسرارآميز آن استشمام كرده است.(1) در كوير بيرون از ديوار خانه، پشت حصار ده، ديگر هيچ نيست. صحراي بيكرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها، به سوي آسمان باز است. آسمان! كشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، اميدها و... انتظار! انتظار! ... سرزمين آزادي، نجات، جايگاه بودن و زيستن، آغوش خوشبختي، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، ميعادگاه انسانهاي خوب، از آن پس كه از اين زندان خاكي و زندگي رنج و بند و شكنجهگاه و درد، با دستهاي مهربان مرگ، نجات يابند! آسمان كوير سراپرده ملكوت خداست و... بهشت! بهشت، سرزميني كه در آن كوير نيست، با نهرهاي سرشار از آب زلالش، جويهاي شير و عسل و نان بيرنج و آزادي و رهائي مطلقش؛ بيديوار، بيحصار، بيشكنجه، بيشلاق، بيخان، بيقزاق... بيكوير! همه جا آب، همه جا درخت، همه جا سايه! سايه طوبي كه كران تا كران بر بهشت سايه گسترده است و آفتاب، اين عقاب آتشين بال دوزخ، در دل انبوه شاخ و برگش آواره گشته است. آسمان كوير، بهشت، آنجا كه «ميتوان، آنچنان كه بايد، بود»، «آنچنان كه شايد، زيست»، آنچه در كوير همواره افسانهها از آن سخن ميگويند، آنچه هرگز در زمين نميتوان يافت. آري! در كوير،هيچكس اين دو را نديده است. كوير، اين هيچستان پر اسراري كه در آن، دنيا و آخرت، روي در روي هم اند. دوزخ زمينش و بهشت، آسمانش، و مردمي در برزخ اين دو، پوست بر اندام خشكيده، بريان؛ پيشاني، هماره پرچين؛ لبها هميشه چنان كه گويي مرد ميگريد يا دلش از حسرتي تلخ يا از منظرهاي دلخراش ميسوزد؛ ابرواني كه چشمها را در دو بازويشان ميفروشند و پناهشان ميكنند و پلكهائي كه همواره، از ترس. خود را از دو سو، بهم ميخوانند و بر روي چشمها ميافكنند تا پنهانشان كنند، و چشمها كه همواره گوئي مشت ميخورند و به درون رانده ميشوند و نگاههاي ذليلي كه اين چشمهاي بيرمق و بگود افتاده كتمانشان ميكنند و... اينها، همه، كار آن خورشيد جهنمي كوير! كه در كوير نگاه كردن دشوار است و بايد چشمها را با دست سايه كرد تا كوير نبيند. كه در كوير سايه را ميپرستند و نه آفتاب را، شب را ميخواهند و نه روز را، نه پرتو عنايت بزرگان، كه سايه شان را و نه نور خدا... شب كوير! اين موجود زيبا و آسماني كه مردم شهر نميشناسند. آنچه ميشناسند شب ديگري است، شبي است كه از بامداد آغاز ميشود. شب كوير به وصف نميآيد. آرامش شب كه بيدرنگ با غروب فرا ميرسد ـ آرامشي كه در شهر از نيمه شب، در هم ريخته و شكسته، ميآيد و پريشان و ناپايدار ـ روز زشت و بيرحم و گدازان وخفه كوير ميميرد و نسيم سرد و دل انگيزغروب آغاز شب را خبر ميدهد. شبهاي تابستان دوزخي كوير شبهاي خيال پرور بهشت است. مهتابش سرد و باز و مهربان است و لبخند نوازشگر خدا. مهتاب شهرها و سرزمينهاي پر آب و آبادي است كه مرطوب و چركين و غمبار است. ماهي زرد و بيمار و ستارگاني همچون دانههاي جوش صورت كبود و كثيف لكامه وقيح و بيشعوري كه با پودرهاي ارزان قيمت وازلينهاي كرباس چرك آلودي كه از روي دملي بركندهاند، پنداشته است كه زشتي نفرتآلود قيافه كهنه و باد كردهاش را ـ كه زخم خشكه پشت پير الاغي كه جلش ميزند يادآور آن است ـ ميتواند بپوشاند و آن را گلبرگ نوشكفته سيمائي بنمايد كه با شكوفههاي آتش شرم آرايش كرده و بر معصوميت زلال گونهاش، گلگونه شوق و ايماني خدائي نشسته است. آسمان كوير! اين نخلستان خاموش و پر مهتابي كه هرگاه مشت خونين و بيتاب قلبم را در زير بارانهاي غيبي سكوتش ميگيرم و نگاههاي اسيرم را، همچون پروانههاي شوق، در اين مزرع سبر آن دوست شاعرم رها ميكنم ـ نالههاي گريهآلود آن روح دردمند وتنها را ميشنوم، نالههاي گريهآلود آن امام راستين و بزرگم را ـ كه همچون اين شيعه گمنام و غريبش ـ در كنار آن مدينه پليد و در قلب آن كوير بيفرياد ـ سر در حلقوم چاه ميبرد و ميگريست. چه فاجعهاي است در آن لحظه كه يك مرد ميگريد!... چه فاجعهاي!... غروب ده، در كوير، با شكوه و عظمتي مرموز و ماورائي ميرسد و در برابرش، هستي لب فرو ميبندد و آرام ميگيرد. ناگهان سيل مهاجم سياهي خود را به ده ميزند، و فشرده و پرهياهو، در كوچهها ميدود و رفته رفته در خم كوچهها و درون خانهها فرو مينشيند و سپس سكوت مغرب باز ادامه مييابد، مگر گاه فرياد گوسفندي غريب كه با گله درآميخته است و يا ناله بزغاله آوارهاي كه، در آن هياهوي پرشتاب راه خانه خود را گم كرده است. كه لحظهاي بيش نميپايد. شب آغاز شده است. در ده چراغ نيست، شبها به مهتاب روشن است و يا به قطرههاي درشت و تابناك باران ستاره. مصابيح آسمان! نيمه شب آرام تابستان بود و من هنوز كودكي هفت هشت ساله. آن سال، تمام تابستان و پائيز را در ده مانديم كه شهريور سيصد و بيست بود و آن سه غمخوار بشريت كشور را از همه سو اشغال كرده بودند و پدرم ما را گذاشت و به استقبال حوادث، خود، تنها، به شهر رفت تا ببيند چه خواهد شد؟ آن شب نيز مثل هر شب، در سايه روشن غروب، دهقانان با چهار پايانشان از صحرا باز گشتند وهياهوي گله خوابيد و مردم شامشان را كه خوردند نمد و پلاس و رختخواب و متكا و قطيفههاي سفيد كرباس يا قميص را (بجاي شمد) برداشتند و به پشت بامها رفتند و گستردند و طاق باز دراز كشيدند. نه كه بخوابند، كه تماشا كنند و حرف بزنند، آسمان را تماشا كنند و از ستارهها حرف بزنند، كه آسمان تفرجگاه مردم كوير است و تنها گردشگاه آزاد و آباد كوير. در آسمان، سرگرميهاي بسياري است براي اين نگاههاي اسير و محرومي كه، همه شب،از پشت بامهاي گل اندود ده، به سوي آن پرواز ميكنند. من نيز، همچون همه كودكان كوير، آسمان را دوست ميداشتم وستارهها را ميشناختم و هر شب از روي بام، چشم بر اين صحنه زيباي پر از شگفتي و سرگرمي ميدوختم و ساعتي، ساعتهائي، با خويش با همبازيها و بزرگترهايم، نگاههاي كودكانهام را به باغ خرم آسمان ميفرستادم تا با ستارگان ببازي مشغول شوند. آن شب نيز من خود را بر روي بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در اين درياي سبز معلقي كه بر آن، مرغان الماس پر ستارگان زيبا و خاموش، تك تك از غيب سر ميزنند و دسته دسته به بازي افسونكاري شنا ميكنند. آن شب نيز ماه با تلالو پرشكوهش كه تنها لبخند نوازشي است كه طبيعت بر چهره نفرين شدگان كوير مينوازد از راه رسيد و گلهاي الماس شكفتند و قنديل زيباي پروين ـ كه هر شب، دست ناپيداي الههاي آنرا ازگوشه آسمان، آرام آرام، به گوشهاي ديگر ميبرد ـ سر زد و آن جاده روشن و خيال انگيزي كه گويي، يك راست، به ابديت ميپيوندد: «شاهراه علي» ، «راه مكه»! كه بعدها دبيرانم خنديدند كه: نه جانم، «كهكشان»! و حال ميفهمم كه چه اسم زشتي! كهكشان، يعني از آنجا كاه ميكشيدهاند و اينها هم كاههايي است كه بر راه ريخته است! شگفتا كه نگاههاي لوكس مردم اسفالت نشين شهر آنرا كهكشان ميبينند و دهاتيهاي كاهكش كوير، شاهراه علي، راه كعبه، راهي كه علي از آن به كعبه ميرود! كلمات را كنار زنيد و در زير آن، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است تماشا كنيد! و آن تيرهاي نوراني كه، گاه گاه، بر جان سياه شب فرو ميرود؛ تير فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانيش! كه هرگاه شيطان و ديوان همدستش ميكوشند به حيله، گوشهاي ازشب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورائيش را گام هيچ پليدييي نبايد بيالايد و نامحرم را در آن خلوت انس راه نيست، سر كشند تا رازي را كه عصمت عظيمش نبايد در كاسه اين فهمهاي پليد ريزد، دزدانه بشنوند، پردهداران حرم ستر و عفاف ملكوت آنها را با اين شهابهاي آتشين ميزنند و بسوي كوير ميرانند. و بعدها معلمان و دانايان شهر خنديدند كه: نه، جانم! اينها سنگهايياند بازمانده كراتي خرابه و در هم ريخته كه چون با سرعت بطرف زمين ميافتند با جو آتش ميگيرند و نابود ميگردند. و چنين بود كه هر سال كه يك كلاس بالاتر ميرفتم و به كوير برميگشتم، از آن همه زيبائيها ولذتها و نشئههاي سرشاز از شعر و خيال و عظمت و شكوه و ابديت پر ازقدس و چهرههاي پر از «ماوراء» محرومتر ميشدم تا امسال كه رفتم ديگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمين كه اينجا... ميتوان چند حلقه چاه عميق زد و... آنجا ميشود چغندركاري كرد...! و ديدارها همه بر خاك و سخنها همه از خاك! كه آن عالم پرشگفتي و رازسرائي سرد و بيروح شد، ساخته چند عنصر! و آن باغ پر از گلهاي رنگين و معطر شعر و خيال و الهام و احساس ـ كه قلب پاك كودكانهام همچون پروانه شوق در آن ميپريد ـ در سموم سرد اين عقل بيدرد و بيدل پژمرد و صفاي اهورائي آن همه زيبائيها، كه درونم را پر از خدا ميكرد، به اين علم عدد بين مصلحتانديش آلود، و آسمان فريبي آبي رنگ شد و الماسهاي چشمك زن و بازيگر ستارگان ـ نه ديگر روزنههائي بر سقف شب به فضاي ابديت، پنجرههائي بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خويشاوند تنهاي من ـ كه كراتي همانند و همنژاد كوير و همجنس و همزاد زمين و بدتر از زمين و بدتر از كوير! و ماه، نه ديگر ميعادگاه هر شب دلهاي اسير و چشمهسار زيبائي و رهائي و دوست داشتن، كه كلوخ تيپا خوردهاي سوت و كور و مرگبار. و مهتاب كوير ديگر نه بارش وحي، تابش الهام، دامان حرير الهه عشق، گسترده در زير سرهايي در گرو دردي، انتظاري، لبخند نرم و مهربان نوازشي بر چهره نيازمندي زنداني خاك، دردمندي افتاده كوير، كه نوري بدلي بود و سايه همان خورشيد جهنمي و بيرحم روزهاي كوير! دروغگو، رياكار، ظاهر فريب... ديگر نه آن لبخند سرشار از اميد و مهرباني و تسليت بود، كه سپيدي دندانهاي مردهاي شده بود كه لبهايش وا افتاده است!
|
ارسال نظر: