شكوه و تقوي و شگفتي و زيبائي شورانگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد. اگر نزديكش رويم از دستش داده‌ايم. لطافت زيباي گل در زير انگشت‌هاي تشريح مي‌پژمرد! آه كه عقل اينها را نميفهمد! از طلوع‌ها و گلها و چشم‌اندازها و وزيدن‌هاي سرزمين ماورائي درون، ماوراءالطبيعه روح و ملكوت دل نميتوانم گفت كه در تركتاز اين غارتگر يك چشم چه شدند و چه ميشوند و آنگاه، مزرعه‌اي كه از زير سم او و سوارانش بر جاي ميماند چه منظره‌اي سرد و زشت و غم‌انگيز خواهد بود! شكوه و تقوي و شگفتي و زيبائي شورانگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد. اگر نزديكش رويم از دستش داده‌ايم. لطافت زيباي گل در زير انگشت‌هاي تشريح مي‌پژمرد! آه كه عقل اينها را نميفهمد! از طلوع‌ها و گلها و چشم‌اندازها و وزيدن‌هاي سرزمين ماورائي درون، ماوراءالطبيعه روح و ملكوت دل نميتوانم گفت كه در تركتاز اين غارتگر يك چشم چه شدند و چه ميشوند و آنگاه، مزرعه‌اي كه از زير سم او و سوارانش بر جاي ميماند چه منظره‌اي سرد و زشت و غم‌انگيز خواهد بود!
 «استفرا‎غ»، «طاغون»، «خلط پخشيده سينه يك مسلول»... و انسانهائي «مسخ»، «كرگدن»، «ترزي»، «حيوان ناطق» و دگر هيچ! نه انسان، ابزار! نه دل،‌ شكم! «آن مرا اين را همي كشد مخلب / و اين مرآن را همي زند منقار»! آدم‌هائي « پر از هيچ» و به تعبير علي بزرگ : «اشباه الرجال ولارجال»،
« از برون چون گوركافر پر حلل
و از درون قهر خدا عز و جل»!... 
و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشكاه آسمان، تماشاخانه زيبا و شگفت مردم كوير، فرود آمدم و بر روي بام خانه، خسته از نشئه خوب و پاك آن «اسراء»،(2) در بستر خويش بخواب رفتم.
كوير در زير نور ماه ميتابيد و ده آرام و ساكت شده بود و مردم، زن و مرد، پير و جوان همه در دل شب، بر روي بامهاي خويش از خستگي چنان خفته بودند كه گويي هرگز بيدار نخواهند شد. فريادهاي غلتان و طولاني قورباغه‌هائي كه در دوردست صحرا ميخواندند و آواي سير سيركهائي كه هيچ جا نيستند و گويي از غيب سوت ميكشند سكوت شب كوير را صريح‌تر مينمود. آسمان بر بالاي ده ايستاده بود و بامها را مينگريست و اين نفرين شدگان كوير را كه آرام برسرتاسر بامهاي ده، در زير قطيفه‌هاي سپيد كرباس و يا قميص كه هر يك همچون كفني مينمود، خفته بودند.
شب به نيمه راه رسيده بود و ستارگان ناپايدار غروب كرده بودند و پروين در دورترين نقطه صحرا، نزديكي‌هاي افق، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرميده بود و بر بالاي سرم ايستاده مرا ساكت مينگريست و برسينه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود كه ستارگان را همه به دوردست‌ها رانده بود. كه ناگهان بانگ خروسي برخاست.
اِ! خروسها ميخوانند؛
خروس ساعت كوير است و آوايش ناقوس دهكده! خروس ده زمان است كه ميخواند، زمان، اين گردونه يكنواخت و مكرر و بي‌احساس، كه جز نظم هيچ نمي‌فهمد، نظمي كه بدقت شبكه تار عنكبوتي زندگي را «تقسيم كرده» است و انسان همچون مگسي بيچاره در آن اسير است و خونش را با ترتيب و تدريج دقيقي ميمكد، و او، در اين سير خونين و دردناك جز ضجه و تلاش ـ كه هيچكدامش را زمان نمي‌فهمد ـ چاره‌اي نميتواند جست. نعره خروس، اين مؤذن مذهب ده، را آنجا خوب ميشناسند. وي رسول نظامي است كه بر جهان و بر انسان تحميل شده است و او را به تكه‌هاي ريز و هم اندازه‌اي خرد كرده است، هر يك لقمه‌اي در زير دندان آن دو دلقك سياه و سفيد.
«خروس‌ها برخاستند؟ ميخوانند؟ مگر سحر شده است؟ « زمزمه‌هايي از بام ما و از بامهاي دور و نزديك در دل سكوت نيمه شب پيچيد. اما‌... نه، نيمه شب است، ماه، ستاره‌ها همه نيمه شب را نشان ميدهند. آري، حتي آسمان زيبا و معصوم خدايي كوير هم او را تكذيب كرد!
ها! خروس بي‌محل! از كجاست؟ اِ‌! از بام خانه فلاني‌ها است! واي،‌ آري‌... از خانه ما است‌... آن جوجه خروس شر و جنگي! حيف! چه جوجه خروس قشنگي بود! چند ماه ديگر چي ميشد؟ حيوون هنوزصدايش دو رگه است! هنوز مرغش را نديده است، هنوز‌... 
يكبار ديگر باز خواند! زمزمه‌ها بيشتر شد. همسايه‌ها به جنب و جوش آمدند. قطيفه‌هاي سفيدي كه همچون كفن بر بامهاي ده پهن گسترده بود و مردم خفته ده را در خود پيچيده بود، تكان خورد. برخي آنها را كنار زدند، برخي نيم‌خيز شدند،‌ برخي بر پا ايستادند، برخي پا شدند و به راه افتادند‌... همه از خواب افتاده بودند و شب و آرامش آرام شب در ده بهم خورده بود. سكوت كوير آشفته شده بود، برخي چيزي نمي‌گفتند، عده‌اي ـ بيشترشان از جوان‌ها ـ شنيدم كه ميگفتند خوب شد بيدار شديم، نوبت آب ما است و اگر خواب ميمانديم بهدر رفته بود، آب به كوير ميرفت و كشتمان خشك ميشد، بچه‌مان دم رو افتاده بود نزديك بود خفه شود، تشنه بوديم، كمي آب‌... حال آب جو زلال است، كوزه‌هامان را پر كنيم، در خانه را وا گذاشته بوديم. گربه، سگ، شغال‌... گرگ آدمخوار‌... خوب شد از خواب افتاديم‌... اما غالباً قرقر ميكردند: از خوابمان انداخت، اين خروس شوم است، ملعون است. بيشتر ريش سفيدها و پير و پاتال‌ها همچنان در خواب نق ميزدند و با پلكهاي بسته بد و بيراه ميگفتند!
رفته رفته صداها خوابيد و مردم در بسترهاشان آرام گرفتند. باز قطيفه‌هاي سفيدي را ـ كه در شب همچون كفني مينمود ـ بر روي خود كشيدند و كم كم دوباره بخواب رفتند.
صبح، خورشيد باز سر رسيد و نيمي از بام را گرفت و خيس عرق، و بي‌طاقت از گرما، بيدارشدم و از پله‌ها پائين رفتم. توي هشتي قاليچه انداخته بودند و چائي ميخوردند. شاغلام كه سه نسل از اسلاف ما را خدمت كرده بود و ميگفت دوره شش پادشاه را ديده است و پدرم و عموهايم در چشمش جوانك‌هاي جاهل و چشم و گوش بسته و بي‌تجربه‌اي بودند، نشسته بود، با قيافه‌اي كه رد پاي گذر ساليان دراز بر آن نمايان بود و ريش گرد و سفيد و زير گلويي تراشيده و خط ريشي دقيق كه آنرا همچون دور گيوه‌اي مينمود،‌ سر پا نشسته بود و ساق‌هاي باريك پايش ـ پوشيده از پوستي چروكيده و خشك و موي سياه و سپيد، كه رنگ نظامي قدكش آنرا نيلي كرده بود ـ بيرون زده بود. با قيافه‌اي كه، با همه بلاهتي كه از آن ميريخت، سخت حكميانه مينمود و هر كس از آن احساس ميكرد كه پير غلام چيزهائي بسيار ميداند كه وي نميداند، و او خود نيز بر اين عقيده سخت راسخ بود. ميكوشيد كه «لفظ قلم» هم حرف بزند تا ديگر نقصي نداشته باشد. تنها كمبودي كه احساس ميكرد همين لهجه دهاتيش بود كه آنرا هم بطرمسخره‌اي جبران كرده بود. «حقايق اصولي» را، ازقبيل اين نكته كه: «براي جلوگيري از ازدحام در رفت و آمد مردم بر روي جويي، اگر دو تا پل بزنند كه آيندگان از يك پل و روندگان از پلي ديگر عبور كنند بهتراست از اين كه پل بزنند و آيندگان و روندگان همگي بر آن پل عبور كنند‌...»!، با طمطراق و آب و تاب بسيار ميگفت و سخت جديت ميكرد تا به همه بفهماند و، با لب و چشم و ابرو و اصرار و پشتكار، از همه حضار تصديق آميخته با تحسين بگيرد. نعلبكي چايش را از عجله‌اي كه داشت چنان پف ميكرد كه بصورت ماها ميپاشيد؛ تمام كه شد بزمين گذاشت و، استكان را توي آن نگذاشته، برخاست و زد توي حياط. بيدرنگ داد و بيداد مرغها وخروسها و جوجه‌ها بلند شد، و لحظه‌اي بعد شاغلام با قيافه‌اي فاتحانه و موفق، در حاليكه خود را باز آماده اظهار نكات حكيمانه و كلمات دقيقانه‌اي كرده بود در جواب ما كه قاعدةً از او سئوال ميكرديم، برگشت و آن جوجه خروس زير بغلش،‌ با چشمهاي سرخ براقش كه بي‌تفاوت ما را مينگريست. اما كسي چيزي نپرسيد، همه ميدانستند و او كه ميخواست اين ابتكار درخشانش را هر چه بيشتر به رخ ما بكشد، جوجه خروس را، همچون اسماعيل، جلو هشتي، دم در حياط، دراز كرد و كف لته‌اي و سنگين گيوه‌هايش را، بي‌محابا، روي بالهاي نازك و جوان جوجه خروس گذاشت. نوك گيوه‌اش، كه از زه‌هاي خشك و خشن گره خورده بود، حلقوم لطيف او را چنان بسختي ميفشرد كه نميتوانست ضجه كند.
پدرم از خانه بيرون رفت تا فقط نبيند. مادرم به اندرون رفت و خودش را سرگرم كرد تا فقط به او فكر نكند‌... و من‌...
ومن در حاليكه به جوجه خروس كه در ناي بريده خون آلودش فرياد ميكشيد و پرپر ميزد، خيره شده بودم، درسي را ميآموختم كه شاغلام آموخته بود.
شاغلام كه دوره شش پادشاه را ديده بود. 

پانوشت‌ها :
1ـ گئورگيو نويسنده «زندگي محمد» به فرانسه. 
2ـ سفر در شب. اشاره به آيه الذي اسري بعبده‌... كه ازسفر شبانه پيغمبر از مسجدالحرام به مسجدالاقصي حكايت ميكند.