آنشب خلیج تنها بود . خلیج در بهت بود . صدای مردمان پست دلش را می لرزاند
. نمی خواست غرورش شکسته شود . نمی خواست تاریخ شورانگیزش ، در اضطراب
امتحان به فراموشی سپرده شود . می دانست که روشنایی هم هست . می دانست که
سیاهی می رود . از تشویش خسته بود . از نا مردمان می ترسید . زیبایی را
بسیار دوست داشت . آنرا همواره صدا می زد . ماهی ها را هم دوست داشت ،
آنزمان که زاده می شدند در آغوش می گرفتشان ، تا بزرگ شوند . و آنهنگام که
در معادله طبیعت تفریق می شدند ، وقت غروب دلتنگشان می شد . آنوقت خورشید
هم او را تنها می گذاشت .
گوش ماهی ها گوش کنید !!!
موجها هجای سنگین خستگی را تکرار می کنند ،
انگار کسی ، اشک های ملال انگیز خود را نثار خلیج کرده است .
خلیج دیده بود ، فواره های "سیاهی" را دیده بود ، و دیده بود تراوش آنها را که چگونه از خروجی سکو زاده می شدند . خلیج می دانست که اگر در دلش سیاهی نبود ، هیچکس صدایش هم نمی کرد ، شعر هم برایش نمی گفت ، فستیوال هم برگزار نمی شد . خلیج دوست داشت ، او را بخاطر تلالو معصومیت ماهی ها در اعماق قلبش ، دوستش داشته باشند ؛ نه برای سیاهی ضمیرش که گاه گاه ، کسی را طعمه خود می کرد . و هماره از خدا می خواست ، که زودتر پمپ ها هر چه سیاهی در دلش بودند بیرون بکشند . سیاهی ها را در زندان بخاری بسوزانند ، تا در کنار گرمای آن معصومیت زاده شود .
گوش ماهی ها گوش کنید !!!
موجها هجای سنگین خستگی را تکرار می کنند ،
انگار کسی ، اشک های ملال انگیز خود را نثار خلیج کرده است .
آنشب خلیج به آسمان حسودیش می شد . به پاکی آسمان ، به پرواز فرشتگان ، به بغضی که به راحتی شکسته می شد . و به راحت اشک ریختن او .می خواست که برود و به آسمان پناه ببرد . اما دست هایش نمی رسیدند ، موجها چند متری بیشتر نبودند .
زمان گذشت و همه تنهایش گذاشتند ، هیچ کس جر من حتی به او فکر هم نمی کرد . او تمام من بود . در آغوش گرفتمش . آنگاه سر به زانویش گذاشتم و به خواب رفتم .
گوش ماهی ها گوش کنید !!!
موجها هجای سنگین خستگی را تکرار می کنند ،
انگار کسی ، اشک های ملال انگیز خود را نثار خلیج کرده است .
تابستان 83
همون سیاهی دلی که سپیدی روی آقایان است
مرسی
منتظریم