- در میان کوران
کوری شبی را به خوشی در خانه دوستش گذراند . یکهو موقع خداحافظی ویرش گرفت ، تنهایی به خانه برود . ولی از دوستش خواست اگر ممکن است چراغی به او بدهد . دوستش پرسید : «برای چی ؟ تو...
- دل داری
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد. بهش گفتم: «كمك نمی خوای؟ »گفت نه.گفتم: « خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه. »گفت: « نه خودم جمع می كنم. »گفتم: «...
- سوسک
از تاكسي كه پياده شد دست كرد در جيب كاپشن مخمل اش و در حالي كه سوز سرد زمستاني از روي شانه هايش رد مي شد ، اسكناس را به راننده داد و در تاكسي را بست . يقه كاپشن...
- صدای مهربان
مثل همه روز هایی که به مغازه رحیم می رفت ، سرش را انداخت پایین و خیره شد به آن دست های قرمز که جلوی شکم به هم قلاب شده بود : « سلام رحیم آقا » . دوباره آن...
- غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام...
- معجزه
وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده...
- کتاب
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} دیروز آنگه لا خواب والدینش را می دید...
- کیفر
سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند یرای سیزیف عاصی در نظر بگیرند ، بیهودگی بود : تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود . مدام سیزیف باید تخته سنگی را...
- گریز
بچه عروسک را توی چمدان می گذارد . مادر بچه را توی چمدان می گذارد . پدر ، مادر و خانه را توی چمدان می گذارد . خارج ، پدر را با چمدان توی چمدان می گذارد . همه چیز...
- گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: « می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی...