منوی کاربری: BoomOBar - بوم و بر - ادبیات

دسته بندی موضوعی:

آخرین ارسالی های انجمن:
با عرض پوزش، به دلیل پاره ای از تغییرات، انجمن های بوم و بر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد.
مطالب اتفاقی بوم و بر:

:: لیست مطالب موجود در بخش داستانک (مرتب شده بر اساس حروف الفبا)

  • در میان کوران
    کوری شبی را به خوشی در خانه دوستش گذراند . یکهو موقع خداحافظی ویرش گرفت ، تنهایی به خانه برود . ولی از دوستش خواست اگر ممکن است چراغی به او بدهد . دوستش پرسید : «برای چی ؟ تو...
  • دل داری
    نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد. بهش گفتم: «كمك نمی خوای؟ »گفت نه.گفتم: « خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه. »گفت: « نه خودم جمع می كنم. »گفتم: «...
  • سوسک
    از تاكسي كه پياده شد دست كرد در جيب كاپشن مخمل اش و در حالي كه سوز سرد زمستاني از روي شانه هايش رد مي شد ، اسكناس را به راننده داد و در تاكسي را بست . يقه كاپشن...
  • صدای مهربان
    مثل همه روز هایی که به مغازه رحیم می رفت ، سرش را انداخت پایین و خیره شد به آن دست های قرمز که جلوی شکم به هم قلاب شده بود : « سلام رحیم آقا » . دوباره آن...
  • غذای روح
    فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام...
  • معجزه
    وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده...
  • کتاب
    دیروز آنگه لا خواب والدینش را می دید . گفت ، جای ترس نیست ، پیش از آنکه بروم ، برایشان یک قبر فراهم خواهم کرد . دیروز والدین آنگه لا مردند . دیروز آنگه لا صاحب یک بچه شد...
  • کچل سیگاریِ زن‌دار
  • کیفر
    سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند یرای سیزیف عاصی در نظر بگیرند ، بیهودگی بود : تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود . مدام سیزیف باید تخته سنگی را...
  • گریز
    بچه عروسک را توی چمدان می گذارد . مادر بچه را توی چمدان می گذارد . پدر ، مادر و خانه را توی چمدان می گذارد . خارج ، پدر را با چمدان توی چمدان می گذارد . همه چیز...
  • گنجشک و خدا
    روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: « می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی...

  هر گونه استفاده از محتویات این سایت بلامانع است. [+]
  معنی هر واژه را با دو بار کلیک بیابید. [+]
BoomOBar - بوم و بر - ادبیات   Atom  RSS