از تاكسي كه پياده شد دست كرد در جيب كاپشن مخمل اش و در حالي كه سوز سرد زمستاني از روي شانه هايش رد مي شد ، اسكناس را به راننده داد و در تاكسي را بست . يقه كاپشن اش را فقط از روي عادت راست كرد و راه افتاد . از آخرين ايستگاهي كه مسافر كش ها او را مي آوردند تا خانه اش زياد فاصله اي نبود ، هر چند كه تك خانه اي در يكي از محلات دور افتاده شهر كوچك محل سكونت اش خيلي دور مي نمود . همانطور كه قدم هايش را روي سنگفرش هاي بتني پياده رو شمارش مي كرد ، با چشمانش مورچه سياه بزرگي را كه يك برگ خشك درخت زيتون را به دنبال مي كشيد دنبال مي كرد و دقت كه كرد فهميد چقدر گرسنه است . در دل به خود فحشي داد كه چرا صبح بدون صبحانه خانه را ترك كرده است ؛ ولي يك آن به خاطر آورد كه ...
حالا در جهتي قدم بر مي داشت كه باد نسبتا شديد و بسيار سرد زمستاني به پيشاني اش مي خورد و سرما را تا آخرين سلول هاي مغزاش انتقال مي داد در دل به خودش گفت : شايد لازم باشد فحش ديگري به خودم بدهم كه فراموش كرده ام آن كلاه سبز و پشمي لعنتي را با خودم بياورم . و همين كار را هم كرد ؛ ولي يك آن به خاطر آورد كه از انبوه كليد هاي ريز و درشت دسته كليد يكي را انتخاب كرد و در داخل قفل در حياط خانه آن را پيچاند و در با صدايي شبيه به نعره گوسفند در حال ذبح باز شد مرد قدم به حياط گذاشت و احساس كرد كه حياط خانه از پياده رو سردتر است به همين خاطر سرعت قدم هايش را به طرف تك پله ورودي بيشتر كرد و متوجه كيسه زباله يك هفته مانده گوشه حياط كه معلوم نبود باد يا گربه آن را به جگر پاره پاره گوسفند آويزان در قصابي " حسن قصاب " شبيه كرده بود ، نشد .
كيفش را روي كاناپه جلوي در پرتاب كرد و لوله نقشه ها را پايين آن انداخت كه از شدت ضربه ، لبه نقشه ها چروك و شايد هم پاره شدند . مي خواست كاپشن اش را در آورد اما اتاق به آن گرمي نبود كه بتواند دست به چنين اشتباهي بزند . پس يقه اش را خواباند و به طرف در توالت حركت كرد . در را كه باز كرد يك سوسك سياه فاضلاب كه شكل و شمايل اش او را به ياد قندهاي روي ميز محل كارش مي انداخت از توالت بيرون پريد و با چنان سرعتي حركت كرد كه چشمان مرد تا پاي صندلي جلو پنجره حياط نتوانست او را تعقييب كنند . تصميم اش درباره توالت تعغيير كرد و راه افتاد طرف صندلي جلوي پنجره . چقدر دلش مي خواست آن صندلي دو تا چوب قوس دار در زير پايه هايش داشت تا او را حركت دهد و مرد آسمان حياط را از بين پرده و لبه ايوان نظاره كند . سر راه كيف اش را كه از روي كاناپه بر مي داشت به خاطر آورد كه امروز قرار بود بعد از دو هفته به مغازه " استاد اكبر نجار " سري بزند و صندلي را كه با همه مشخصات مورد علاقه اش سفارش داده تحويل بگيرد ؛ ولي يك آن به خاطر آورد كه...
روي صندلي نشست و كيف اش را روي پاهايش گذاشت به زحمت قفل زنگ زده چسبيده روي چرم درجه سه را باز كرد و روزنامه اش را از لبه كج و معوج آن گرفت و بيرون كشيد كه  صداي افتادن چيزي گوشش را منحرف كرد . از كنار همان لبه كج ومعوج روزنامه روي زمين را نگاه كرد و شناسنامه اش كه از پشت روي زمين افتاده بود را ديد . از روي صندلي به زحمت روي شكم نه چندان كوچك اش خم شد و با دو انگشت اشاره و كناري شناسنامه را برداشت و سوسك فاضلاب را ديد كه از زير شناسنامه پيدا شده و اين بار خيلي آرامتر از بار گذشته فرار كرد . مرد حتي با چشمانش هم او را دنبال نكرد ، به جايش با همان دو انگشت شناسنامه اش را باز كرد و با لبخندي بلاتكليف به سبيل هاي نازك و تازه رسته پشت لب هايش نگاه كرد
خيلي آرام تر از بار قبل شناسنامه را برگ زد ؛ ولي يك آن به خاطر آورد كه ...
يك آن به خاطر آورد كه ... دو ساعت پيش وقتي از ميان ستون هاي سنگي و خاكستري و پله هاي سنگ تيشه اي دادگاه پايين مي آمد ، زنش را طلاق داده بود .