مثل همه روز هایی که به مغازه رحیم می رفت ، سرش را انداخت پایین و خیره شد به آن دست های قرمز که جلوی شکم به هم قلاب شده بود : « سلام رحیم آقا » . دوباره آن صدای مهربان را شنید : « سلام منیژه خانم.  خوش آمدید ، چه می خواستید ؟ بگوئید تا برایتان بیاورم » . به بهانه خریدن یک سطل ماست آمده بود . رحیم که چشم را گفت ، خواست سر بلند کند و برای دومین بار به چهره اش نگاه کند و بگوید : « داداش علی ام ، از شهر کِرِم آورده ، بمالید به دست هایتان ، بهتر شود » اما نگفت . سرش را هم بلند نکرد . همان یکبار کافی بود تا عاشق شود . « بفرمائید این هم برای منیژه خانم ». دلش غنج رفت . حتم داشت که او هم دوستش دارد ...

چند روز بعد خبر عروسی رحیم در ده پیچید .
منیژه دیگر آن دست ها را ندید . همان موقع بود که فهمید آن صدا با همه مهربان بود .